پیراسته فر

خبری تحلیلی

پیراسته فر

خبری تحلیلی

ماجرای مهمانی"امام زمان"منزل علامه بحرالعلوم

سیدبحرالعلوم به شاگردش گفت: این حواله را نزد مرد صرافی  که کنار کوه صفا  نشسته ببر و آنچه به تو تحویل می دهد، بگیر؛ عجله کن...دکان کوچکی کنار کوه صفا(مکه) بود مردی تنها در دکان نشسته بود. سلام کردم و حواله را نشانش داد. مرد صراف با احترام به حواله نگاهی انداخت و احوالش را پرسید(انگارانتظارآمدنم رامی کشید)گفت: چهار نفر کارگر برای حمل ،محموله بیاور(شاگرد،محموله دریافتی را تحویل استادداد)بحرالعلوم درِ یکی از کیسه ها را باز کرد؛ پُر از پول بود.

 چشم های شیخ زین العابدین(شاگرد)همچنان متفکرانه ومتعجبانه می نگریست، پرسید: این پول های زیاد..زبانش بند آمده بود..شاگردکه کنجکاوشده بود،باردیگرمیرود پیش آن صاحب مغازه اما مغازه ای وجودنداشت،از چند نفر سراغ صراف راگرفت،کسی ازوجودمغازه درآن مکان خبرداشت  ونه مرد صراف را میشناخت.

ماجرای  میهمانی امام زمان درمنزل علامه بحرالعلوم وحواله پول

«سیدمحمدمهدی»، فرزند سید مرتضى طباطبایى بروجردى، عید فطر در سال ۱۱۵۵ه.ق ( ۲۴ بهمن ۱۱۲۱) درکربلامتولدشد.

«سیدمحمدمهدی» در سال ۱۱۸۶ ق. وارد مشهد مقدس شد و در مدت اقامت  شش ساله خود در شهرامام هشتم، علاوه بر دیدارهاى علمى با مردم و مباحثات با علما، در درس«میرزا مهدى اصفهانى خراسانى »(۱۱۵۳ - ۱۲۱۶ق) شرکت کردولقب«بحرالعلوم»رادراین سفرگرفت.(عربستان)

پس از آن از کربلا به نجف مهاجرت کرد  هنوز سنش از ۳۰ ساله نشده بودمرجعیت جهان تشیع شد.

«سید بحرالعلوم» در اواخر سال ۱۱۹۳ق، راهى حجاز(عربستان) شد. استقبال شایان مردم و شخصیت هاى محافل علمى از او موجب شد که به مدت دو سال در کنار خانه خدا اقامت ورزد و به درس و بحث بپردازد.

«شیخ زین العابدین سلماسی» (متوفی  ۵ شعبان ۱۳۶۶ ) داستان عجیبی از استادش نقل می کند.

آن ها چند وقتی می شد که از عراق به مکه آمده بودند و  ودرنزدیکی حرم اسکان داشتند.

تدارک زیارت خانه خدا

«شیخ زین العابدین سلماسی» همان طور ایستاد تا «سیّد»از اتاقش درآمد. او عبا و قبایش را پوشیده و عمامه بر سر گذاشته بود. به خودش هم عطر خوشبویی زده و برای رفتن به زیارت خانة خدا آماده بود. سید در مکه یا درس می گفت یا به خانة خدا می رفت و مشغول عبادت می شد.
علامه بحرالعلوم:کاری نداری آشیخ زین العابدین؟
شیخ با احترام زیاد، در را به روی استاد باز کرد و گفت:فقط می خواستم جمله ای عرض کنم:شما انسان بزرگوار و سخاوتمندی هستید. از کمک به آدم ها هم نمی گذرید. می خواستم بگویم وضع خرج خانة ما طوری شده که حتی یک درهم هم نداریم. باید برای تهیه غذا و خرج میهمان ها و شاگردان کاری بکنید. اگر آدم های غیر اهل بفهمند، خوشنود می شوند.
سیدبحرالعلوم، نگاهی پر محبت به او انداخت. بعد سر خود را تکان داد و بیرون رفت.
 شیخ زین العابدین تعجب کرد. او نمی دانست پشت نگاه عجیب سید، چه رازی نهفته است.
 عادت سیدبحرالعلوم بود که هر روز، اول صبح بعد از طواف و دعا در خانة خدا، به خانه می آمد. اول قلیان می کشید، بعد به اتاق درس می رفت و برای شاگردانش درس می گفت.
او بالأخره از خانة خدا(مکه) برگشت و در اتاق بیرونی، منتظر نشست.
 شیخ زین العابدین حرفی نزد و فقط به او نگاه کرد.
 خدمتکار خانه قلیان آورد و آن را جلو سید، گذاشتْ تا شروع درس، چند دقیقه ای بیشتر نمانده بود.
ناگهان در به صدا در آمد. خدمتکار از درون مطبخ بلند گفت: «آمدم!».
 سید با عجله برخاست و گفت: قلیان را از این جا بردارید و بیرون ببرید.
شیخ زین العابدین که کنجکاو شده بودْ فوری قلیان را برداشت و به دست خدمتکار داد. بعد پشت سرِ سید به طرف در رفت. سید در رابرروی میهمان باز کرد و با رویی گشاده گفت: سلام بر شما! خوش آمدید، بفرمایید.
میهمان باسیدبحرالعلوم، احوال پرسی کرد و به راهنمایی سید، به اتاق او رفت.
 شیخ زین العابدین کنجکاو شدکه این میهمان چه کسی است که سید این همه احترامش می کند؟.
کنار در نشست و به آن دو خیره شد. آن ها چند جمله ای با هم رد و بدل کردند. سپس مرد میهمان، کاغذ کوچکی به سید داد و برخاست، سید خم شد و دستِ او را بوسید.
 شیخ زین العابدین با حیرت نگاهش کرد. باورش نمی شد سید دست کسی را ببوسد.،متعجبانه به این صحنه هاخیره شده بود، سید با احترام زیاد میهمان را تا دم در بدرقه کردواوخداحافظی کردو سوار بر شتر خود شدورفت.
شیخ زین العابدین قبل ازاینکه چیزی بپرسد،سیدبحرالعلوم گفت: این حواله را نزد مرد صرافی  که کنار کوه صفا  نشسته ببر و آنچه به تو تحویل می دهد، بگیر؛ عجله کن.
شیخ زین العابدین ،عبایش را بر دوش انداخت و از خانه بیرون زدواما صحنه های ملاقات آن دو از ذهنش بیرون نمی رفت،درهمان حال به نشانی داده شده ( کوه صفا) رسید. دکان کوچکی کنار کوه دید. مردی تنها در دکان نشسته بود. سلام کرد و حواله را نشانش داد. مرد صراف به او احترام کرد. احوالش را پرسید وانگارانتظارش رامی کشد، گفت: چهار نفر کارگر برای حمل ،محموله بیاور.
شیخ زین العابدین چند قدم آن طرف تر چهار کارگر پیدا کرد. مرد صراف آن ها را داخل دکانش برد و چند کیسة سنگین روی شانه های کارگران گذاشت.
 شیخ زین العابدین از او تشکر کرد و کارگرها را به خانه «سید مهدی بحرالعلوم» برد.سید کرایه کارگرها را دادوآنها رفتند

«سید مهدی بحرالعلوم»درِ یکی از کیسه ها را باز کرد؛ پر از پول بود.
 چشم های شیخ زین العابدین همچنان متفکرانه ومتعجبانه می نگریست، پرسید: این پول های زیاد..زبانش بند آمده بود.
 سید همة پول ها را به او سپرد و به اتاق دیگر رفت.
 شیخ زین العابدین به کمک خدمتکار پول ها را به پستو برد، تا در جای امنی بگذارد.
اما روحیه کنجکاویش امانش نمی دادکه بداندمراجراچیست،لذا چند روز بعد،خودرا به کوه صفا رساند،امابرتعجبش افزوده شد
،چراکه اثری ازآن دکان صرافی نبود!.
 از چند نفر سراغ صراف راگرفت، اما نه کسی ازوجودمغازه درآن مکان خبرداشت  ونه مرد صراف را نمی شناخت،شیخ زین العابدین با ناراحتی به خانه برگشت واماجوابش راگرفت.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:درمنابع مأخوذه واصلاحاتی انجام داده ام.

علامه بحرالعلوم  درسامرا

«سید مرتضی طباطبایی» از شاگردان وملازمان «سید بحرالعلوم »داستان عجیبی، نقل کرده است:


در سفر زیارت سامرا همراه«سید بحرالعلوم »بودم، او حجره‌ای داشت که تنها در آن‌ جا می‌خوابید و من نیز حجره‌ای متصل به آن حجره داشتم و در همه احوال، مراقب و مواظب سید بودم، شب مردم نزد او جمع می‌شدند تا اینکه پاسی از شب گذشت.
روزی به طور معمول او نشست و مردم دور او حلقه زدند، از قیافه مبارک او دیدم مثل اینکه امروز اجتماع مردم را دوست ندارد و دوست دارد با خودش خلوت کند و در سخنان او نشانه‌ای از عجله بود تا اینکه مردم متفرق شدند و جز من کسی باقی نماند.
سپس مرا نیز امر فرمود تا بیرون بروم، من به حجره خودم رفتم.

اما افکارم رهایم نمی کردکه سیدچراعجله داشت؟

ساعتی بعد، بیرون آمدم تا از حال سید جویا شوم، دیدم در حجره سید بسته است، از شکاف در نگاه کردم، دیدم چراغ او روشن است و کسی در حجره نیست. داخل حجره شدم و از وضع منزل دانستم که امشب را نخوابیده و به جایی رفته است.

سپس با پای برهنه در طلب سید بر آمده، داخل صحن شریف حرم عسکریین امام هادی و امام عسکری(ع) شدم، دیدم درهای حرم بسته است، در طرف خارج حرم، جستجو کردم، اثری از او نیافتم. داخل سرداب شدم، دیدم درها باز است از پله‌های آن آهسته پایین رفتم، به طوری که هیچ حس و حرکتی از من ظاهر نشود.

ساخت پنجره های فولادی سرداب غیبت امام زمان (عج) به استان مرکزی واگذار شد

همهمه‌ای از سرداب شنیدم، دیدم مثل اینکه گویا با کسی سخن می‌گوید، ولی من کلمات او را تشخیص نمی‌دادم تا اینکه سه یا چهار پله مانده بود، من در نهایت آهستگی می‌رفتم. ناگاه سید بحرالعلوم از همان مکان بلند شد و گفت: سید مرتضی چه می‌کنی؟ چرا از خانه بیرون آمدی!؟

من در جای خود، میخکوب شدم و به فکر فرو رفتم و جوابی با معذورت دادم و در میان عذرخواهی، باز از پله‌ها پایین رفتم تا آن جا که صحنه را مشاهده می‌کردم و سید را دیدم که تنها رو به قبله ایستاده و اثری از کسی دیگر نیست و دانستم که او با کسی سخن می‌گفت و بعداً متوجه شدم که او با امام عصر(عج) تکلم می‌کرد.

شیخ

خاندان بزرگ سلماسی از طایفه های سرشناس سامرا و نزد مردم این شهر، بسیار محترم بودند. این خاندان از آذربایجان ایران به سامرا مهاجرت کرده بودند و بسیاری از بزرگان آنان،ازجمله«میرزا محمد سلماسی» عهده دار ساخت و ساز و تعمیرات حرم امامین عسکریین (ع) و کاظمین بودند

«شیخ زین العابدین سلماسی» فرزند میرزا محمد سلماسی است، وی از شاگردان برجسته «سیدمحمد مهدی بحرالعلوم» و از اصحاب خاص آن مرحوم به شمار می آید و بیشتر کرامات بحرالعلوم ازطریق وی نقل شده است.

شیخ زین العابدین پس از رحلت پدر، راه او را ادامه داد و در بازسازی حرم عسکریین و کاظمین و سرداب مقدس، کارهای بسیاری انجام داد و دیوار بزرگ اطراف شهر سامراء اگرچه در زمان مسئولیت میرزا محمد آغاز شده بود، اما در سایه همت و تلاش فرزند برومندش شیخ زین العابدین به اتمام رسید. او در این مسئولیت، از جانب فقیه بزرگ عصر، سید ابراهیم قزوینی «صاحب ضوابط» منصوب شده بود.

محدث بزرگ میرزا حسین نوری که ظاهراً از وی اجازه روائی داشته و او را استاد خطاب می کند، در برخی از آثار خود حکایت ها و کراماتی را از این عالم پرهیزکار نقل می کند؛ ازجمله از مادر صالحه شخصی به نام آقا محمد که فرد امین، عادل و خادم حرم عسکریین بوده و مسئولیت روشنایی و رسیدگی به شمع های حرم را برعهده داشته است. مادر وی می گوید:

روزی با شیخ زین العابدین سلماسی در سرداب مقدس بودیم که این عالم بزرگ برای ساخت وساز حرم و بنای قلعه و دیوار اطراف شهر، در سامراء سکونت داشت. روز جمعه بود و ایشان مشغول خواندن دعای ندبه شد و مانند زن مصیبت دیده و عاشق در فراق دوست گریه و ناله می کرد و ما نیز در گریه و ناله با او همراهی می کردیم. در این حالت بودیم که ناگاه بوی عطری به مشام رسید و در فضای «سرداب»(سامرا) منتشر شد؛ به طوری که همه را سرمست کرد. پس همه ساکت شدیم و متحیر ماندیم. کسی قدرت سخن گفتن نداشت. اندکی گذشت و این حالت برطرف شد و ما با وی به قرائت دعای ندبه ادامه دادیم. وقتی مراسم تمام شد و به منزل بازگشتیم، از جناب آخوند ملا زین العابدین از علت این ماجرا پرسیدم. او از پاسخ دادن اعراض نمود و فرمود: تو را چه کار به این سؤال؟! مرحوم محدث نوری پس از نقل این ماجرا، از عالم عامل و متقی آقا علی رضا اصفهانی نقل می کند که می گفت:

روزی از مرحوم شیخ زین العابدین سلماسی درباره تشرف وی به حضور حضرت حجت (عج) پرسیدم؛ چون گمان داشتم او هم مثل استادش سید بحرالعلوم به محضر امام معصوم مشرف می شود و او همین قضیه «سرداب»(سامرا) را برایم نقل کرد. این مطلب را مرحوم علامه مجلسی نیز در بحارالانوار نقل کرده است.

«مرحوم میرزا حسین محدث نوری» صاحب «مستدرک الوسائل» در ادامه نقل کرامات از میرزا زین العابدین سلماسی می گوید: عالم صالح و متقی، میرزا محمدباقر سلماسی، فرزند خلف صاحب مقامات عالیه و مراتب سامیه، «آخوند ملا زین العابدین سلماسی» (رحمهما الله تعالی) از جناب میرزا محمدعلی قزوینی که مردی عابد، زاهد و مورد اعتماد بود و علاقه زیادی نیز به تحصیل علم جفر و حروف داشت و در این راستا مسافرت هایی به شهرهای مختلف کرده بود، او با والد رحمةالله رفاقتی داشت. مدتی که ما در سامراء ساکن و مشغول تعمیرات حرم و قلعه عسکریین بودیم، او هم آمد نزد ما منزل اختیار کرد و ساکن سامراء شد. سه سال با هم در سامراء بودیم. بعد که کار عمارت حرم به پایان رسید، با هم به کاظمین برگشتیم. او روزی پیش من آمد و گفت: سینه ام تنگ شده و صبرم تمام گشته است؛ به تو حاجتی دارم. گفتم: چیست. گفت: در آن ایامی که در سامراء بودم، حضرت حجت (ع) را در خواب دیدم. پس از حضرت خواستم حقیقت علومی را که من به دنبال آن هستم، برایم آشکار کند. حضرت فرمود: آن در نزد دوست تو می باشد و اشاره کرد به والد تو، شیخ زین العابدین سلماسی. پس عرض کردم: او اسرار خود را از من پوشیده می دارد. فرمود: چنین نیست؛ از او درخواست کن که وی از تو منع نخواهد کرد. از خواب بیدار شدم و به راه افتادم تا به نزد او بروم. در میان راه دیدم که از طرف صحن حرم به سوی من می آید. چون مرا دید، پیش از آن که سخن آغاز کنم فرمود: چرا در نزد حضرت حجت (عج) از من شکایت  کردی؟ تو کی از من مطالبی پرسیدی و من از جواب آن امتناع ورزیدم؟ در این هنگام غافلگیر و خجل شدم و سر به زیر انداختم و چیزی نتوانستم بگویم. حال که سه سال ملازم و مصاحب او بودم، نه او حرفی دراین باره فرمود و نه من قدرت سوال از او داشتم. اکنون از تو می خواهم این مشکل را برای من بازگشایی.

چون این سخنان را شنیدم، از صبر و تحمل او تعجب کردم، به نزد والد رفتم و آنچه شنیده بودم، گفتم و پرسیدم: که شما از کجا فهمیدید او نزد حضرت از شما شکایت کرده است؟ آن جناب فرمود: حضرت در خواب آن را به من فرمود، اما دیگر تفصیل خواب را توضیح ندادند.

این قبر«شیخ مفید» و« سلماسی »درروبروی -دو۳متری ضریح کاظمین(شرق رواق جنوبى حرم )

«ملا زین العابدین سلماسی» در  ۵ شعبان ۱۳۶۶ چشم از جهان فروبست و پیکرش در جوار حرم کاظمی، رواق شرقی، مقابل مرقد شیخ مفید، جنب مقبره پدر(میرزا محمد سلماسی) به خاک سپرده شد. 

برای اطلاعات بیشتراززندگی «علامه بحرالعلوم»به این لینک مراجعه کنید:

زندگینامه"بحرالعلوم"سیدمهدی طباطبایی+ملاقات وحواله امام زمان

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.