پیراسته فر

خبری تحلیلی

پیراسته فر

خبری تحلیلی

۷ فرمانده ارشد(حماس)۱۱ ماه پیش دراردوگاه النصیرات به شهادت رسیدند

«فرماندهان ارتش عزالدین القسام»(محمدالضیف، مروان عیسی ، غازی ابوتماح ، رائد ثابت، رافع سلامه، احمدالغندور و ایمن نوفل) در روز دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۲ دربمباران ارتش اسرائیل به «اردوگاه النصیرات»(نوارغزه)به شهادت رسیده بودند.(۱۱ ماه پیش)

«شهادت ۷ رهبر فرمانده ارشد ارتش القسام»(طراحان طوفان الاقصی)  چه کسانی هستند؟
گردان های القسام از شهادت «محمدالضیف» و ۶ نفر از اعضای شورای نظامی  اعلام کرد:

«محمد الضیف»(فرمانده کل ارتش عزالدین القسام)، «مروان عیسی»(معاون محمدمضیف)، «غازی ابوتماء»، «رائد ثابت»(فرمانده گوشه نیروهای انسانی وخدمات رزمی) ، «رافع سلامه»(فرمانده تیپ خان یونس)، «احمد الغندور»(فرماندهی منطقه شمال غزه در گردان های القسام) و «ایمن نوفل»(فرمانده امنیتی و اطلاعاتی حماس).

شهادت فرماندهان ارشدحماس

«ابوعبیده»(سخنگوی نظامی گردان های القسام)  درروز پنجشنبه ۳۰ ژانویه ۲۰۲۵(۱۱ بهمن ۱۴۰۳) در یک سخنرانی ویدئویی اعلام کرد که :«محمدالضیف، مروان عیسی ، غازی ابوتماح ، رائد ثابت، رافع سلامه، احمدالغندور و ایمن نوفل» به شهادت رسیدند.

«محمدالضیف» در سال ۱۹۶۵ در خان یونس در جنوب غزه در خانواده ای پناهنده فلسطینی که در سال ۱۹۴۸ آواره شده بودند به دنیا آمد. او در دانشگاه اسلامی غزه تحصیل کرد، عضو شورای دانشجویی آن بود و در کارهای هنری که توسط سازماندهی شده بود فعال بود. کمیته های مختلف شورا
«محمد ضیف» برای بیش از ۳۵ سال یکی از برجسته ترین رهبران فلسطینی تحت تعقیب اسراییل باقی مانده است. آموزش و همچنین ساخت سلاح و موشک.

اسرائیل، «محمدالضیف» را در سال ۱۹۸۹ در جریان یک حمله گسترده علیه جنبش حماس در غزه و کرانه باختری دستگیر کرد و ۱۶ ماه را بدون محاکمه در زندان های آن گذراند.

 «محمدالضیف» بلافاصله پس از آزادی از زندان، در کنار فرمانده کل وقت، صلاح شحاده، که در حمله هوایی به شهر غزه توسط اسرائیل کشته شد، نقش فعالی در بازسازی و تأسیس گردان های القسام ایفا کرد. در سال ۲۰۰۲. الدیف فرماندهی تیپ ها را بر عهده گرفت و جانشین او شد.

تعقیب اسرائیل از الدیف در طول سالهای "انتفاضه الاقصی" که در سال ۲۰۰۰ آغاز شد افزایش یافت. او مورد سوءقصدهای ناموفق بسیاری قرار گرفت و در تعدادی از آنها مجروح شد و او را به روحی برای امنیت و امنیت اسرائیل تبدیل کرد. سرویس های اطلاعاتی

تحت رهبری  «محمدالضیف»، گردان‌های قسام شاهد پیشرفت‌های کیفی در توسعه عملیات نظامی علیه اسرائیل از نظر برنامه‌ریزی، آموزش و ساخت نظامی و همچنین جذب ده‌ها هزار جنگجو بودند.

«مروان عیسی»(معاون فرمانده کل گردان های القسام)در سال ۱۹۶۵ در غزه در خانواده ای به دنیا آمد که از روستای بیت تیمه در نزدیکی عسقلان در مناطق سال ۱۹۴۸ آواره شده بودند.

در دوران جوانی ورزشکار بود و در بین هم سن و سالان خود حضوری چشمگیر داشت و یکی از برجسته ترین بازیکنان تیم بسکتبال بوریج خدمات بود.

ارتش اسرائیل به اتهام پیوستن به حماس، عیسی را در جریان انتفاضه اول (۱۹۸۷) به مدت ۵ سال در زندان های تشکیلات خودگردان فلسطینی گذراند و با وقوع انتفاضه دوم (الاقصی) در سال ۲۰۰۰ آزاد شد.

او از بدو تأسیس به گردان های القسام پیوست و سمت های مختلفی را بر عهده داشت تا اینکه به جانشینی «احمد الجعبری» که در سال ۲۰۱۲ توسط اسرائیل ترور شد، به معاونت فرماندهی کل آن رسید.

در سال ۲۰۲۱، «مروان عیسی» به عنوان عضوی از دفتر سیاسی حماس انتخاب شد و یکی از رابطان بین بخش‌های سیاسی و نظامی جنبش و یکی از کسانی بود که بر روی چندین پرونده نظامی در داخل حماس اثر انگشت داشت، به ویژه در بخش تولیدی و اسرائیل. زندانیان

«مروان عیسی» از چندین سوءقصد جان سالم به در برد که یکی از آنها در سال ۲۰۰۶ بود، زمانی که در جلسه ای شرکت می کرد که مهمان نیز در آن شرکت می کرد و خانه اش دو بار در سال های ۲۰۱۴ و ۲۰۲۱ بمباران شد.

در ۱۲ مارس ۲۰۲۴، ارتش اسرائیل پس از دریافت اطلاعات اطلاعاتی درباره حضور «مروان عیسی»، اعلام کرد که اردوگاه نصیرت در مرکز نوار غزه را بمباران کرده است، اما در آن زمان نتوانست سرنوشت او را تایید کند.

یک هفته بعد، «جیک سالیوان»(مشاور امنیت ملی آمریکا) شهادت «مروان عیسی»، «سومین مرد حماس» را در پی حمله اسرائیل به غزه اعلام کرد.

مقامات اسرائیلی می گویند که «مروان عیسی» یکی از سه رهبر حماس است که حملات ۷ اکتبر ۲۰۲۳(۱۵ مهر ۱۴۰۲) را طراحی کرده و عملیات نظامی در غزه را به همراه دیف و رهبر جنبش در غزه، مرحوم یحیی سنوار، رهبری می کنند.

«غازی أبو طماعة» (أبو موسى)

«غازی ابوتماء» (ابوموسی)، عضو شورای نظامی عمومی و فرمانده ستاد تسلیحات و خدمات رزمی گردان های القسام.

«رائد ثابت»(أبو محمد)

«رائد ثابت» (ابومحمد)، عضو شورای نظامی عمومی، فرمانده ستاد نیروی انسانی گردان های القسام.

رافع سلامة

رافع سلامت:عضو شورای عمومی نظامی گردان های القسام و فرمانده تیپ خان یونس در نوار غزه.

أحمد الغندور(ابو انس)

احمد الغندور

«احمد ناجی الغندور»(ابو انس) در سال ۱۹۶۷ در کمپ جبالیا در شمال نوار غزه در خانواده ای متولد شد که در سال ۱۹۴۸ از شهر «یافا» مهاجرت کردند.

«احمدالغندور» از ابتدای تأسیس به گردان های القسام پیوست و در سال های انتفاضه اول در سال ۱۹۸۷ و پس از آن در انجام عملیات های نظامی بسیاری علیه ارتش اسرائیل شرکت کرد.
مقامات اسرائیلی او را در سال ۱۹۸۹ به دلیل فعالیت نظامی اش بازداشت کردند.

با وقوع انتفاضه دوم فلسطین در سال ۲۰۰، الغندور «فرماندهی منطقه شمال غزه در گردان های القسام» را بر عهده گرفت و مسئول ده ها عملیات بود که سایت های نظامی و شهرک های مجاور شمال غزه و موشک و موشک را هدف قرار داد. راه اندازی عملیات

أیمن نوفل

«ایمن نوفل»(ابو احمد) یکی از برجسته ترین رهبران امنیتی و اطلاعاتی حماس به شمار می رود در فهرست افراد تحت تعقیب برای ترور

«ایمن نوفل» همچنین یکی از نسل اول گردان های القسام و یکی از کسانی است که در جریان دو انتفاضه (اول در سال ۱۹۸۷ و دوم در سال ۲۰۰) عملیات نظامی را رهبری کرد.
او سه بار در سال ۱۹۹۱ در زندان های اسرائیل و در سال ۱۹۹۷ توسط تشکیلات خودگردان فلسطین دستگیر شد.
«ایمن نوفل»سال‌ها اداره اطلاعات گردان‌های القسام را برعهده داشت و آخرین توقف او در رهبری تیپ استانداری مرکزی در گردان‌های القسام بود در فرماندهی اتاق عملیات مشترک شاخه های نظامی جناح های فلسطینی در غزه.
«ایمن نوفل» در ۱۷ اکتبر ۲۰۲۳ توسط یک حمله هوایی اسرائیل در «اردوگاه آوارگان البریج» در مرکز نوار غزه ترور شد.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:این فرماندهان(۱۱ ماه قبل) در روز دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۲ درحمله ارتش اسرائیل به «اردوگاه النصیرات»(نوارغزه)به شهادت رسیده بودند.

مرگ۶ نفردرسقوط هواپیما (فیلادلفیا)پنسیلوانیا ۲ روزبعداز تصادف هلی کوپتربا هواپیمادرواشنگتن

این هواپیما یک «آمبولانس هوایی» بود.

این حادثه حوالی ساعت ۱۸:۳۰ شامگاه جمعه ۳۱ ژانویه ۲۰۲۵(۱۲ بهمن ۱۴۰۳)درشهرفیلادلفیا، خیابان کاتمن و خیابان باستلتون در نزدیکی «مرکز خرید روزولت» اتفاق افتاد

مقصد نهایی این پرواز پس از توقف درشهر«تیجوانا»(ایالت میسوری) بود.« هر شش سرنشین هواپیما اهل مکزیک بودند»

 یک هواپیمای خصوصی کوچک در شهر فیلادلفیا در ایالت پنسیلوانیا سقوط کرد و ۶ سرنشین آن کشته شدند و چندین خانه و اتومبیل به آتش کشید.

Philly airplane crash

به گزارش خبرگزاری فرانسه، سقوط این هواپیما موجب آتش‌سوزی چند ساختمان و خودرو شد و ده‌ها آتشنشان و چندین خودروی آتشنشانی برای خاموش کردن حریق وارد عمل شدند.

 Officials say plane collision rescue and recovery mission will be 'ongoing  for quite a while'

همچنین برخی منابع رسانه‌ای گزارش دادند که سقوط این هواپیما علاوه بر سرنشینان آن چندین تلفات دیگر نیز داشت.

Philadelphia plane crash: 6 on child patient's flight; fireball engulfs homes

به گزارش روزنامه محلی «فیلادلفیا اینکوایرر» به نقل از پلیس، این هواپیما اندکی پس از ساعت ۱۸ به وقت محلی در نزدیکی مرکز خرید «روزولت» در شمال شرقی «فیلادلفیا» سقوط کرد و باعث آتش‌سوزی چندین خانه و خودرو شد.

«فیلادلفیا»(پنسیلوانیا)کجاست؟

سقوط هواپیما در فیلادلفیا، پنسیلوانیا

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:سقوط هواپیما در حوالی ساعت ۱۸:۳۰ شامگاه جمعه ۳۱ ژانویه ۲۰۲۵(۱۲ بهمن ۱۴۰۳)در «خیابان کاتمن و خیابان باستلتون در نزدیکی مرکز خرید روزولت شهرفیلادلفیا» اتفاق افتاد،مقصد نهایی این پرواز پس از توقف در میسوری، «تیجوانا» بود. هر شش سرنشین هواپیما اهل مکزیک بودند.

مرکز خرید روزولت(شهرفیلادلفیا)کجاست؟

«مرکز خرید روزولت» در «تقاطع خیابان کاتمن و بلوار روزولت»،درشمال شرقی شهرفیلادلفیا قراردارد.

سقوط آمبولانس هوایی در پنسیلوانیای آمریکا

این حادثه چند روز پس از آن رخ داد که یک هواپیمای مسافربری و یک بالگرد نظامی شامگاه چهارشنبه ۲۹ ژانویه ۲۰۲۵(۱۰ بهمن ۱۴۰۳) در آسمان واشنگتن برخورد کرده و ۶۷ نفر کشته شدند.

Les secours s'activent à l'aéroport Ronald Reagan de Washington après la collision entre un avion et un hélicoptère. [KEYSTONE - ALEX BRANDON]
هواپیمای شرکت هواپیمایی امریکن ایرلاینز که ۶۰ مسافر داشت در رودخانه پوتوماک سقوط کرد.
۶۴ سرنشین هواپیما مسافربری و ۳ سرنشین هلی کوپترنظامی کشته شدند

درشامگاه (۱۲ بهمن ۱۴۰۳)۶ نفر پس از سقوط هواپیمای پزشکی در نزدیکی مرکز خرید فیلادلفیا کشته شدند
هواپیمای لیرجت حامل یک بیمار کودک و پنج نفر دیگر در شمال شرقی فیلادلفیا سقوط کرد. این هواپیما با توقفی در میسوری به مکزیک پرواز می کرد.

Flames and dark smoke rise from behind a row of houses in Philadelphia.
شعله های آتش و دود تیره از پشت ردیفی از خانه ها در فیلادلفیا بلند می شود.
شعله های آتش در پشت ردیفی از خانه ها در محل سقوط هواپیما در فیلادلفیا.

A medical plane carrying a child patient and 5 others crashes in  Philadelphia, setting homes ablaze | National News | oskaloosa.com
به گفته مقامات، یک هواپیمای کوچک پزشکی حامل شش سرنشین جمعه شب در نزدیکی یک مرکز خرید در شمال شرقی فیلادلفیا سقوط کرد، ظاهراً هیچ بازمانده‌ای باقی نمانده و یک گلوله آتش بزرگ به هوا فرستاد که وسایل نقلیه و خانه‌ها را در آتش گرفت.

شای گلد، سخنگوی آمبولانس هوایی جت نجات که صاحب هواپیما است، گفت: لیرجت 55 در حال انتقال یک بیمار زن جوان از فیلادلفیا، جایی که برای اورژانس پزشکی تحت درمان قرار گرفته بود، به خانه اش در مکزیک بود.

آقای گلد گفت که او توسط مادرش و خدمه هواپیما، متشکل از دو خلبان، یک پزشک و یک پیراپزشک همراه بود. مل بوور، سخنگوی بیمارستان در بیانیه ای گفت که بیمار در بیمارستان کودکان شرینرز در فیلادلفیا تحت درمان قرار گرفته است.

وزارت خارجه مکزیک اعلام کرد که هر شش سرنشین این هواپیما اتباع مکزیکی هستند.

جنیفر ریردون، سخنگوی بیمارستان گفت که چندین نفر در ارتباط با این تصادف مجروح شده اند. او گفت که سه نفر پس از مداوا مرخص شدند و سه نفر دیگر در بیمارستان بستری شدند، بدون اینکه توضیح دهد که آیا آنها در هواپیما بوده اند یا روی زمین.

آقای گلد گفت که هواپیما قبل از مقصد نهایی خود، فرودگاه بین المللی تیجوانا، برای سوخت در میسوری توقف برنامه ریزی کرده بود. وی افزود تا زمانی که به اعضای خانواده اطلاع داده نشود، نامی را اعلام نخواهد کرد.

این حادثه مرگبارترین سانحه هوایی در آمریکا در ربع قرن است.

A medical plane carrying a child patient and 5 others crashes in  Philadelphia, setting homes ablaze | Region | mcalesternews.com

جاش شاپیرو، فرماندار پنسیلوانیا، در حالی که در کنار شهردار کرل پارکر صحبت می کرد، گفت: «امشب همه ما برای شمال شرقی فیلی اینجا هستیم.

A medical plane carrying a child patient and 5 others crashes in  Philadelphia, setting homes ablaze | National News | oskaloosa.com

فرماندار گفت که "می داند که ضرر خواهد داشت" و در حال همکاری با شهر برای استقرار منابع از جمله چندین خدمه اورژانس ایالتی است.

شاپیرو گفت: "ما مطمئن خواهیم شد که هر آنچه در این جامعه نیاز است، به این جامعه برسد."

Philadelphia plane tragedy: Medical ambulance transporting pediatric  patient crashes, explodes near homes

سقوط هواپیمای فیلی: فرماندار شاپیرو، شهردار پارکر به روز رسانی می کنند

پس از سقوط یک هواپیما در محله ای در فیلادلفیا، جاش شاپیرو فرماندار پنسیلوانیا و شرل پارکر شهردار فیلادلفیا وضعیت را در محل به روز می کنند.

چگونگی شهادت(محمدضیف)فرمانده حماس ۲۱ اسفند ۱۴۰۲

​«محمد الضیف»(فرمانده کل ارتش عزالدین القسام)، «مروان عیسی»(معاون محمدمضیف)، «غازی ابوتماء»، «رائد ثابت»(فرمانده گوشه نیروهای انسانی وخدمات رزمی) ، «رافع سلامه»(فرمانده تیپ خان یونس)، «احمد الغندور»(فرماندهی منطقه شمال غزه در گردان های القسام) و «ایمن نوفل»(فرمانده امنیتی و اطلاعاتی حماس).

«محمدالضیف»(ازطراحان طوفان الاقصی) در  ۲۱ اسفند ۱۴۰۲ درحمله ارتش اسرائیل به «اردوگاه النصیرات»  به شهادت رسیده بود.

سخنگوی گردان های القسام روز پنجشنبه(۱۱ بهمن ۱۴۰۳) از شهادت «محمد الضّیف»، فرمانده کل خود و ۶ تن از اعضای شورای نظامی حماس در جریان نسل کشی اسرائیل در نوار غزه خبر دادند.

«ابوعبیده سخنگوی نظامی گردان های القسام» از شهادت «مروان عیسی»(معاون ستاد کل ارتش)، «غازی ابوتماء»(فرمانده گوشه تسلیحات و خدمات رزمی)، «رائد ثابت»(فرمانده گوشه نیروهای انسانی) و «رافع سلامت»(فرمانده تیپ خان یونس).

شهادت

همسر فرمانده کل شاخه نظامی جنبش حماس در واکنش به تایید خبر شهادت همسرش گفت: «شهادت محمدضیف مایه افتخار و مباهات خانواده‌ام است

Image 1 from gallery

به گزارش روز جمعه ۳۱ ژانویه ۲۰۲۵(۱۲ بهمن ۱۴۰۳) کانال اطلاع رسانی گردان‌های القسام، «ام خالد»(همسر شهید محمد ضیف) فرمانده شاخه نظامی حماس در این باره گفت: فلسطین به دست ابو خالد، یاران او و فرزندانش آزاد خواهد شد.

أم خالد زوجة الشهید محمد زائف قائد الجناح العسکری لحرکة حماس

همسرِشهیدمحمدالضیف گفت: ️به خدا قسم، خبر «شهادت ابو خالد ضیف» را با افتخار و مباهات کامل دریافت کردیم، چون او نماد مقاومت فلسطین بود. او یک پدر، دوستدار مردم و فردی کاملا فروتن بود.

️«همسر شهید الضیف» ادامه داد: تنها امید و هدفش این بود که مردم فلسطین برای تحقق آرمان عادلانه‌شان یعنی آزادی فلسطین متحد شوند و امت اسلامی نیز بیت المقدس را آزاد کنند.

وی اضافه کرد: او به‌دلایل امنیتی بیشتر عمرش را در تونل‌های غزه سپری کرد و اعضای خانواده‌اش به‌جز منطقه‌های رفح و بیت حانون در جنوب غزه، جایی نبوده که به‌دلیل شرایط امنیتی به آنجا جابه‌جا نشده باشند.

من هم قادة حماس الذین أدرجتهم واشنطن على قائمة

این اظهارات پس از آن بیان شد که «ابو عبیده»(سخنگوی گردان‌های شهید عزالدین القسام شاخه نظامی جنبش حماس) پنجشنبه(۱۱ بهمن ۱۴۰۳) شب اعلام کرد که محمد ضیف فرمانده کل این گردان‌ها در جریان جنگ غزه همراه با شماری دیگر از فرماندهان این گردان‌ها به شهادت رسید.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:«محمد الضّیف» و همراهانش در روز دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۲ درحمله ارتش اسرائیل به «اردوگاه النصیرات»به شهادت رسیدند. ۲۱ اسفند ۱۴۰۲

ارتش اسرائیل روز سه شنبه ۲۶ مارس ۲۰۲۴(۰۷ فروردین ۱۴۰۳)مصادف با ۱۵ رمضان ۱۴۴۵ از طریق سخنگوی نظامی خود(دانیال هاگری)اعلام کرد: توانسته معاون فرمانده کل گردان های عزالدین قسام، شاخه نظامی ارتش را ترور کند. جنبش مقاومت اسلامی (حماس)، «مروان عیسی»، در پی یورشی که اردوگاه النصیرات در نوار غزه را در ۱۱ مارس ۲۰۲۴(۲۱ اسفند ۱۴۰۳) هدف قرار داد.

نون بوست
سخنگوی ارتش اسرائیل افزود: عیسی ملقب به «ابوالبراء» که سرویس‌های اطلاعاتی اسرائیل تنها یک عکس از او در ۱۴ سال پیش گرفته‌اند، به همراه دستیارش «غازی ابوتوما»، افسر نظامی، ترور شدند.

طراحان طوفان الاقصی

ارتش اسرائیل گفت: عیسی یکی از سه رهبر حماس است که «عملیات طوفان الاقصی» را در ۷ اکتبر ۲۰۲۳(۱۵ مهر ۱۴۰۲) به همراه «محمد الضیف» و«یحیی السنوار» برنامه ریزی کردند.

ارتس اسرائیل اعتراف کرداز آنجایی که «مروان عیسی» دارای توانایی های نظامی به ویژه در زمینه تولیدتجهیزات نظامی در بالاترین سطح بود(پدرموشکی حماس)

فرمانده گردان‌های شهید عزالدین قسام شاخه نظامی جنبش حماس، محمد الضیف «ابوخالد» که در جریان تجاوزات اخیر به نوار غزه به شهادت رسید، سال‌ها در زمان اسرائیل از اسامی ساختگی استفاده می‌کرد. آزار و اذیت

همسر و فرزندان مهمان برای اولین بار در داخل یک آپارتمان نیمه ویران در ملاء عام ظاهر شدند و از آن به عنوان محل زندگی استفاده کردند.

نام های مستعار محمدالضیف

محمدضیف ازالقاب :«ام فوزی»، «ام حسام»، «ام السعید»، «ام العبد» و «مونا حمدان» استفاده می کرد.

بر اساس ویدئوی ضبط شده ای که توسط یکی از فعالان نوار غزه پخش شد، برخی از مردم تصور می کردند که خانواده شهید محمد الضیف در تونل ها، در ویلا یا در مکانی بهتر از آنچه به نظر می رسید زندگی می کنند.

وُلد محمد الضّیف واسمه محمد دیاب إبراهیم المصری

«ام خالد»(همسر محمد الضیف) گفت که در سال های گذشته از لقب هایی مانند «ام فوزی»، «ام حسام»، «ام السعید»، «ام العبد» و «مونا حمدان» استفاده می کرد. در سفر مخفیانه اش، جایی که بود... شوهرش تحت تعقیب ترین نیروهای اسرائیل است.

در کنار «همسر محمد الضیف» دو پسر و دخترش ظاهر شدند و امروز برای اولین بار می توانند بگویند فرزندان «شهید محمد الضیف» هستند.

محمد الضیف با نام محمد دیاب ابراهیم المصری «ابوخالد» در اردوگاه خان یونس در جنوب نوار غزه در سال ۱۹۶۵ به دنیا آمد. او از یک خانواده پناهنده فلسطینی است که در جریان «روزنکبت» در سال ۱۹۴۸ آواره شدند. «روستای القبیبه» به غزه.


سخنگوی گردان های القسام دیروز پنجشنبه(۱۱ بهمن ۱۴۰۳) از شهادت محمد الضیف، فرمانده کل خود و ۶ تن از اعضای شورای نظامی خود در جریان نسل کشی اسرائیل در نوار غزه خبر دادند.

ابوعبیده سخنگوی نظامی گردان های القسام از شهادت مروان عیسی معاون ستاد کل ارتش، غازی ابوتماء فرمانده گوشه تسلیحات و خدمات رزمی، رائد ثابت فرمانده گوشه نیروهای انسانی و رفیع خبر داد. سلامه، فرمانده تیپ خان یونس.

«محمد الضّیف» با نام (محمد دیاب إبراهیم المصری) «ابوخالد» در «اردوگاه خان یونس» به دنیا آمد.

محمدمضیف در دانشکده علوم دانشگاه اسلامی غزه تحصیل کرد و در این دوره به عنوان یک دانشجوی فعال در امور وکالت، دانشجویی و امدادی ظاهر شد و در دوران تحصیل در دانشگاه نیز به عنوان بازیگر در رشته تئاتر فعالیت کرد سالها بعد او درگیر تفکرات اخوان المسلمین شد.

در مورد فعالیت نظامی وی، در جریان انتفاضه اول (۱۹۸۷) در سال ۱۹۸۹به صفوف حماس پیوست و اسرائیل او را به اتهام عضویت در جنبش به مدت یک سال و نیم بدون محاکمه بازداشت کرد.

او به همراه تعدادی از رهبران قسام در نوار غزه به کرانه باختری رفت و مدتی در آنجا ماند و بر تأسیس گردان‌های قسام در اواخر سال ۱۹۹۳ نظارت کرد.

با شروع عملیات نظامی گردان های قسام که منجر به کشته شدن ده ها هزار سرباز و شهروند شد، اسرائیل را متهم کرد که در پشت ده ها هزار عملیات نظامی قرار دارد.

اولین شماره در لیست افرادی که اسرائیل از زمانی که ما به سن دو سالگی رسیدیم می خواستند آنها را پاکسازی کنند، اما نتوانستند این کار را انجام دهند.

او ناکامی سرویس اطلاعاتی اسرائیل (الشباب) را به شخصیت و توانایی او در پنهان ماندن از چشم مردم نسبت می دهد.

بسیاری از فلسطینی‌ها با افتخار مرا «ژنرال حماس» صدا می‌زنند، و من معتقدم که من افسانه‌ای هستم که دهه‌ها از چشم اسرائیل پنهان مانده‌ام.

عکسی در گردش از محمد الدیف در لحظه مجروحیت.. حقیقتش چیست؟
گردان های شهید عزالدین قسام شاخه نظامی جنبش حماس پس از اقامه نماز جمعه مراسم تشییع ۱۵ شهید از رهبران و اعضای این جنبش را در خان یونس در جنوب نوار غزه انجام دادند.

فلسطینی‌ها در بخش‌های مختلف نوار غزه نیز برای روح رهبران گردان‌های القسام به رهبری محمد الدیف، فرمانده کل این گروه، نماز میت برگزار کردند.

تشیع جنازه امام خمینی(حواشی)علت فوت امام؟

​کفن امام خمینی را(تَبَرُّک وتَیَمُّن)بردند،مجدداً تکفین شد.

سردارافشار:ازدحام آنقدربودکه کنترل ازدستمان خارج شد،ناگزیرشدیم اعلام کردیم «تدفین حضرت امام به روز بعد موکل شد

اصلا هدایت تابوت دست ما نبود و همه چیزبهم خورده بود. آقای  ناطق نوری در جایگاه بود و گفت تابوت رابه سمت ما بکشید و ما به بچه های سپاه گفتیم جمعیت را هُل دهید تا تابوت را سمت جایگاه بیاورند، وقتی تابوت آمد آقای ناطق با ضربه زدن به اطرافیان آنهارادورمی کرد،تا بتواندتابوت را به جایگاه بکشاند و پشت جایگاه هلی کوپتری نشست و «تابوت را داخل هلی کوپتر گذاشتند تا به جماران ببرند، مجددبا تابوت فلزی بیاورند...

هلیکوپتر(تابوت حامل پیکرامام خمینی )را بُرد(چندساعت بعد برگرداند) و مردم باور کردند که تدفین انجام نمی شود) وبدینصورت اطراف محل تدفین خلوت شد.

​۱۳آبان۱۳۴۳تیعیدامام خمینی ازایران به ترکیه/۱۳مهر۱۳۴۴تبعیدازترکیه به عراق(نجف)۱۴مهر۱۳۵۷ازعراق به پاریس(نوفل لوشاتو)....+۲ماه زندان۸ماه حصر(قبل ازتبعید).

«تشیع جنازه امام خمینی»

۱۲ بهمن ۱۳۵۷ورود امام خمینی به(وطن) ایران 

«امام خمینی» در ساعت ۲۲ و ۲۰ دقیقه شامگاه شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۶۸ ( ۲۸ شوال ۱۴۰۹) به علت ابتلا به سرطان معده درگذشت.

ماجرای تدفین امام خمینی و برگشت تابوت روزسه شنبه ، ۱۶ خرداد ۱۳۶۸

در مقطع ارتحال امام کجا بودید مسئولیت شما درآن زمان؟

تشیع جنازه امام خمینی

 سردارافشار:من آن زمان مسئول حفاظت این مجموعه بودم که کنترل کنیم که جمعیت مدیریت شود تا مراسم دفن انجام شود.

بچه های لشگرها را بعنوان محافظت پیرامونی دعوت کردیم .

«اطراف مقبره حضرت امام را کانکس چیدیم» و تمهیداتی داشتیم. موقعی که «تابوت حضرت امام» آمد.خاطرات ۴ عکاس از بزرگترین تشییع پیکر قرن + آلبوم عکس

همه چیز بهم ریخت و ملت از بالای کانکس ها ریختند و وضعیت سختی را ایجاد کردند.

سهم ناکارآمدی در نارسایی اقتصادی بیشتر از تحریم است/ ناگفته‌‌های انتخاب محل دفتر برای رهبر انقلاب

اصلا هدایت تابوت دست ما نبود و هدایت از دست رفته بود. آقای «ناطق نوری» در جایگاه بود و گفت به سمت ما بکشید و ما به بچه های سپاه گفتیم جمعیت را هُل دهید تا تابوت را سمت جایگاه بیاورند. همینطور شد و وقتی تابوت آمد آقای ناطق با ضربه زدن به اطرافیان،

«ناطق نوری»تابوت را به جایگاه کشانید و پشت جایگاه هلی کوپتری نشست و «تابوت را داخل هلی کوپتر گذاشتند تا به جماران ببرند(برگردانند) تا مجدد تابوت فلزی بدهند»

ازدحام آنقدربودکه کنترل ازدستمان خارج شد،ناگزیر- اعلام کردیم «تدفین حضرت امام به روز بعد موکل شد»

امام خمینی , مستند , سینما , تلویزیون , مراسم تشییع ,

هلیکوپتر تابوت (حامل پیکرامام خمینی )را بُرد(برگرداند) و مردم باور کردند(تدفین انجام نمی شود) وبدینصورت اطراف خلوت شد.

کانکس ها هم ۲ طبقه شد و «آرایش نیرو های مراسم تدفین را »دوباره چیدمان کردیم وآنگاه ،چند ساعت بعد جنازه حضرت امام (باتابوت فلزی)برگشت.

یعنی جنازه دوباره به جماران بازگشت؟

 سردارافشار:مردم آنقدرخاک اطرافِ قبررابرای«تبَرُّک و تیَمُُن»برمی داشتند که ماخوف این راداشتیم «جنازه»نمایان شود!

 سردارافشار:بله. «تابوت حامل پیکرامام خمینی»به «جماران» رفت و در تابوت دیگر(فلزی) برگشت. آنجا آمد و اینگونه «امام دفن شد» و مردم برای زیارت و فاتحه‌خوانی می آمدند «خاک های قبر امام خمینی» را بعنوان «تبرک »برمی‌داشتند.

سردار علیرضا افشار نامزد انتخابات ریاست جمهوری شد

سردارعلیرضاافشار: دیدم دوباره به جنازه می رسیم و وضعیت خطرناکی شد و به بچه ها گفتم ۲کانتینر بیاورید و به «قبر» بچسبانید تا نتوانند«خاک روی قبر» را برندارد.

به زحمت این کار شد و پارچه مشکی روی آن(۲کانتینر) انداختیم.

تصویری تکان دهنده از لحظه آماده سازی محل خاکسپاری امام خمینی(ره)  (+تصاویر اختصاصی (4)

یکی دو روزی گذشت و مردم برای زیارت قبر حضرت امام می آمدند وعاشقانه  دورتاور آن۲کانتینر می‌چرخیدند.

یکبار بازتاب خارجی پیدا کرد و عربستان گفت «کعبه را به ایران بردند» و ما را متهم کردند.

برای رفع شبهات ازمرحوم «صنیع‌خانی»  خواستیم« گنبدی بالای این قبر درست کند که شبیه کعبه نباشد» و همینطور شد. نمادی که روی «آرم موسسه نشر آثار حضرت امام» هست این است که یک «کعبه» است و بالای آن «گُنبدی» است.

تصاویر کمتر دیده شده از مراسم خاکسپاری امام(ره)

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:طراح قبرامام خمینی«سید محمد صنیع خانی»فرمانده ترابری سپاه بود( آخرین مسئولیت صنیع خانی قائم مقامی بنیاد تعاون سپاه بود) در عملیات والفجر ۱۰ در حلبچه در معرض گازهای شیمیایی قرار گرفه بود ،در ۱۴ شهریور ماه سال ۱۳۷۴ در ۴۲ سالگی ،پس از تحمل سالهارنج ها و مشقات جانبازی، به شهادت رسید.

خاطرات ۴ عکاس از بزرگترین تشییع پیکر قرن + آلبوم عکستوضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:منبع:خاطرات علیرضا افشار نخستین فرمانده نیروی مقاومت بسیج و رئیس اندیشکده جنگ نرم دانشگاه عالی دفاع ملی، با حضور در برنامه تلویزیونی «دستخط» ۲۷ فروردین ۱۴۰۰جمعه.باویرایش وافزودن تصاویر.

محسن رضایی به رونمایی کتاب همرزمش رفت + عکس

«سردارعلیرضاافشار» درکنار «سردارمحسن رضایی»

۱۲ بهمن ۱۳۵۷ورود امام خمینی به ایران / ۱۴خرداد۱۳۶۸رحلت

حضور در مرقد مطهر حضرت امام خمینی(ره)، مزار شهدای هفتم تیر و گلزار شهدا

مروری بر تبعیدامام خمینی ازایران  ۱۴سال ۳ماه دوری ازوطن ...۱۰سال و۴ماه حکومت ...رحلت.

فرارشاه ازایران سه شنبه، ۲۶ دی ۱۳۵۷

استقبال ازامام خمینی:در طول ۳۴ کیلومتر فرودگاه تا بهشت‌زهرا،حدود ۶ میلیون نفر از امام استقبال کردند.جمعیت ایران۳۶میلیون بود.

وداع باامام خمینی: مراسم تشییع پیکر امام خمینی رهبر انقلاب اسلامی ایران با حضور بیش از ده میلیون نفر در سال ۱۳۶۸ و مشارکت ۲۰ درصدی کل جمعیت ایران به‌عنوان یکی از شلوغ‌ترین و بزرگ‌ترین مراسم‌های تشییع‌جنازه دنیا ثبت‌شده است. جمعیت ایران در آن سال حدود ۵۰ میلیون نفر به ثبت رسیده بود. 

خاطرات حجت الاسلام علی اکبرناطق نوری

ناطق نوری در خاطرات خود به ماجرای دفن پیکر مطهر امام خمینی در بهشت رهرا اشاره می‌کند.
خاطرات شخصیت‌های سیاسی و مذهبی می‌تواند برای علاقه‌مندان به تاریخ و سیاست ایران بسیار جالب توجه باشد. یکی از این سیاستمدارن ناطق نوری است. رئیس سابق مجلس شورای اسلامی که عهده دار ریاست دفتر بازرسی نهاد مقام معظم رهبری است در خاطرات خود به رحلت امام خمینی اشاره می‌کند و می‌گوید:
زمانی که حضرت امام در بیمارستان بستری شده بودند، چند دفعه‌ای به عیادتشان رفتم تا این که امام به رحمت خدا رفت. دو سه روز، جنازه‌ی ایشان در مصلی بود، روزی که قرار بود امام را تشییع کنند به مسؤولین، از جمله من، کروکی بهشت زهرا را داده بودند که بتوانند وارد شوند. عجیب است، دو حادثه‌ی مهم که هر دو برای من اتفاقی بود؛ یکی حضور در مراسم استقبال امام و دیگری مراسم خاکسپاری ایشان.
بعد از این که نماز امام را مرحوم آیت‌الله گلپایگانی خواند و تکبیر آخر نماز تمام شد، جمعیت به سمت جنازه‌ی امام هجوم آوردند. به ذهنم آمد که به آن سمت نروم و خودم هم نمی‌دانم که چه کسی این را به من گفت. با سرعت به طرف بهشت زهرا رفتم، محافظین گفتند: «حاج آقا! کروکی منطقه‌ی بهشت زهرا دست همراهمان نیست»، گفتم: «عیبی ندارد، ما داخل جمعیت می‌رویم.» به بهشت زهرا که رسیدیم، نمی‌دانستیم کجا برویم، داخل جمعیت شدیم.


مردم اطراف ماشین ریختند و اظهار ارادت می‌کردند. گفتم بگذارید ما هم با شما منتظر باشیم تا جنازه‌ی امام را بیاورند. در همین منطقه که امام دفن شد، به وسیله‌ی کانتینر، محوطه را محاصره کرده بودند، پاسدارانی که بالای کانتینرها بودند، وقتی مرا داخل جمعیت دیدند، اشاره کردند که بیا بالا. دست مرا گرفتند و به بالا آمدم.


در داخل محوطه‌ای که برای دفن امام آماده شده بود، جایگاهی هم برای مهمانان درست کرده بودند که دیدم حضرت آیت‌الله مکارم شیرازی و جمعی دیگر از آقایان قم آن جا نشسته‌اند. من هم به عنوان کسی که می‌خواهد در مراسم شرکت کند، پهلوی آقایان نشستم. جمعیت از بالای کانتینر و کانکس به داخل می‌پریدند، دیدم که اوضاع خیلی به هم ریخته است. برای این که نمی‌توانستم این بی نظمی‌ها و بی برنامگی‌ها را ببینم، به اداره کردن آن جا مشغول شدم و با داد و فریاد یک مقداری نظم دادم. ناگهان دیدیم که هلی کوپتر حامل پیکر مطهر امام و چند هلی کوپتر دیگر آمدند.

تصاویر کمتر دیده شده از مراسم خاکسپاری امام(ره)

 امام را داخل تابوت گذاشته بودند و یک پارچه سفیدی هم رویش کشیده بودند. پس از آن که دسته‌های تابوت از هلی کوپتر بیرون آمد، جمعیت هجوم آورد، کانتینرها را له کردند و کنار ریختند. مردم تابوت امام را از دست آقای سراج و آْقای انصاری و بقیه‌ی آقایانی که همراه این‌ها بودند گرفتند.

 آقای «سراج» گریه کنان به طرف من آمد و گفت: «آقای ناطق!جنازه را مردم گرفتند(بردند).»

ناطق نوی می گوید:من هم با عصبانیت گفتم: «این طوری جنازه را می‌آوردند!؟» .

آقای انصاری هم در شلوغی رفت بالای کانتینر و می‌خواست با بلندگو مردم را ساکت کند، اصلا هیچ بلندگویی آن جا اثر نمی‌کرد.

مردم(جمعیت) جنازه را به دست گرفتند، گاهی« جنازه امام خمینی در داخل مردم گم می‌شد» من خیلی عصبانی شدم پاسدارها را صدا زدم و گفتم: «شماها خیلی بی عرضه هستید، سعی کنید و جنازه را از دست مردم بگیرید

دیدم اصلا این بچه‌ها هم خودشان را باخته‌اند. خلاصه خودم دست به کار شدم، عبا را به سمتی پرت کردم. محافظین و اخویم و فرزندم مصطفی ممانعت می‌کردند که آخر با این همه جمعیت، از دست تو کاری ساخته نیست. خلاصه رفتم جلوی یک ماشین آمبولانس که در آنجا بود و به کمک بچه‌های سپاه با آمبولانس توی جمعیت رفتیم، چون نگران بودم بدن امام از این «تابوت زنبقی» که هیچ حفاظتی نداشت، زیر دست و پا بیفتد و هتک حرمت بشود.
 پس از این که آمبولانس نزدیک جنازه‌ی امام آمد،

جنازه را از دست مردم گرفتیم و روی سقف آن گذاشتیم نزدیک قبر آوردیم .

مردم مجددا ریختند و جنازه را گرفتند و باز اوضاع به هم ریخت.

پس از مدتی و در عین ناباوری دیدم تابوت نزدیک کانتینری می‌شد که من در آن بودم و من دستم را دراز کردم و به چوب تابوت رساندم.

 خداوند در همان لحظه یک نیرویی به من داد و توانستم جنازه را از مردم بگیرم و به طرف کانتینر ببرم.

مجددا مردم ریختند، جوانان بی هوش شده بودند و مثل ابر بهاری گریه می‌کردند.

جوانی محاسن(ریش) امام را گرفته بود و از داخل تابوت بالا آورده بود که ببوسد، هر چه می‌زدند روی دستش که ول کند، او رها نمی‌کرد.

آن جوان می‌گفت: « همین جا مرا بکشید، من امام را رها نمی‌کنم».

«مردم کفن امام خمینی را بردند

اما «از سینه تا زانو» کفن حفظ شده بود و من عبایم را روی بدن (جنازه)امام انداختم و خودم را روی تابوت انداختم که مردم زیاد شلوغ نکنند.
 حضرت امام پاسداری داشت به نام آقای «بابایی» که بشدت گریه می‌کرد. آمد که امام را ببوسد، محکم زدم تو صورتش که بعدا از او عذرخواهی کردم.

توضیح مدیرسایت-پیراسته فر:«بابایی مذکور»حاج اسماعیل بابایی اهل الموت قزوین، مسئول دژبانی سه‌راه بیت امام خمینی درجماران بود.

 

«حجت الاسلام علی اکبرناطق نوری»:جمعیت هم چنان فشار می‌آورد به طوری که کانتینر دیگر داشت له می‌شد، یک لحظه همان جا فکر کردم که اگر تابوت روی من له شود و بمیرم بهترین افتخار است و هیج نگران نبودم. 

تصاویر کمتر دیده شده از مراسم خاکسپاری امام(ره)

در همین لحظه به وسیله‌ی بی سیم به احمدآقا پیغام دادند که «آقای ناطق می‌گوید یک هلی کوپتر بفرستید.» کسی آن جا بود که گفت: «در این شلوغی، هلی کوپتر نمی‌تواند بنشیند.» گفتم: «به احمد آقا بگویید، من تجربه‌ی ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ را دارم که هلی کوپتر در آن شرایط بین جمعیت نشست.» مدتی طول کشید تا هلی کوپتر بیاید.

 من هم چنان خود را روی تابوت انداخته بودم و جمعیت هم فشار می‌آورد. خداوند توان عجیبی به من داده بود، هلی کوپتر نزدیک کانتینر در میان جمعیت نشست و آمبولانس بین ما و هلی کوپتر قرار داشت. به آقای سراج گفتم تو به داخل هلی کوپتر برو و خودم نیز روی سقف آمبولانس پریدم و داخل هلی کوپتر رفتم. گفتم: تابوت را هل بدهید، دسته‌ی تابوت را خودم گرفتم، وسط دو تا دسته‌ی تابوت، سر چند نفر گیر کرده بود. هر چه می‌گفتم سرتان را پایین بکشید، فشار جمعیت نمی‌گذاشت، بالاخره با پایم روی سر آن‌ها فشار دادم. یکی رفت پایین، جا باز شد. بقیه هم سرشان را بیرون کشیدند.

آقای فیروزیان، یکی از محافظ‌هایم، خواست به داخل هلی کوپتر بیاید، او را پایین انداختم. یکی دیگر از محافظین، زمانی که هلی کوپتر بلند شد به هلی کوپتر آویزان شده بود و پرت شد. البته هنوز خیلی از زمین فاصله نگرفته بود. خلاصه با هزار زحمت، هلی کوپتر بلند شد به در منظریه نزدیک جماران نشست.

پیغام دادیم آمبولانس آمد و جنازه‌ی امام را به سردخانه بیمارستان جنب بیت امام بردیم. در آن لحظه، عمامه و عبا نداشتم و با قبا وراد حیاط شدم. احمد آقا و بقیه‌ی آقایان نشسته بودند. تا احمد آقا مرا دید، شروع به گریه کردن کرد و گفت:‌ «آقای ناطق، همین صحنه را در روز ورود امام از تو دیدم، بدون عمامه و عبا تو به داد امام رسیدی، امروز هم تو به داد ما رسیدی، اما با یک فرق که آن روز محاسنت مشکی بود، امروز محاسنت سفید است.» خیلی منقلب شدم و نشستم یک مقدار گریه کردم و آرام شدم، گفتند: «حالا باید چه کار کنیم.» احمد آقا گفت: « هر چه آقای ناطق می‌گوید عمل کنید.» گفتم: «حاج احمد آقا، آخر آدم جنازه‌ی امام را در یک تابوت زنبقی می‌گذارد» و سپس گفتم: «سه تا تابوت و سه تا هلی کوپتر هلی کوپتر می‌خواهیم داخل یکی امام را می‌گذاریم، دو تای دیگر هم خالی باشد که اگر جمعیت شلوغ کردند آن تابوت‌های خالی را دست مردم می‌دهیم تا مراسم خاکسپاری حضرت امام تمام شود.»

آقای دکتر طباطبایی برادر خانم احمد آقا، که آن موقع شهردار تهران بود، دستور داد سه تا تابوت آوردند. یکی تابوت فلزی و مجهز بود و دو تا هم خالی. بعد از ظهر خبر دادند که آقای نوری که آن موقع وزیر کشور بود، دستور داده و نیروهای انتظامی آن جا را سامان داده و یک تقسیم کار شده است.

ازراست:«محمدکفاش زاده»،حاج احمدآقاخمینی،آیت الله سیدعلی خامنه ای و حجت الاسلام سیدهاشم رسولی محلاتی

خاطرات شنیدنی از محافظان امام خمینی/وقتی سیدحسن خواست با یوزی امام را بترساند/ماجرای انگشتری مخصوص/ماشین بیت امام خمینی چه بود/آمدن فرد مشکوک به بیت امام خمینی/امام خمینی و ارتباط با عالم غیب/ حالات امام در آخرین ساعات عمر

جنازه‌ی امام را به بهشت زهرا آوردیم و امکان استفاده از این طرح نشد. منتها خود بچه‌هایی که مسؤول انتظامات بودند، نظم آن جا را به هم زدند. خلاصه تابوت امام را کنار قبر آوردیم. آقای «مصطفی کفاش زاده» آمده بود که امام را ببوسد، محکم زدم توی سرش. خودم رفتم داخل قبر و پاها را دو طرف لحد گذاشتم، وقتی آقای حاج آقا رضا اربابی که غسال و دفن کننده‌ی علما است، آمد که تلقین امام را بخواند، من دست‌هایم را به دو طرف قبر گذاشتم تا ایشان تلقین بخواند.

جمعیت ریختند، چون داشتند آمال و آرزهای همه‌ی ما را دفن می‌کردند عده زیادی روی دست من غش کردند. به آقای اربابی که داشت مستحبات دفن را انجام می‌داد، گفتم: «آشیخ من دارم می‌میرم بسه دیگه». آخرین کسی که امام را بوسید و بیرون آمد، ایشان بود. خیلی نگران حال ایشان بودم. با زحمت سنگ آوردند و لحد را با کمک آقای «رضاگنجی» که از محافظین است، گذاشتم و عشق همه‌ی ملت ایران و مظلومان تاریخ را دفن کردیم.

 خیلی سخت گذشت، در اثر ازدحام نمی‌توانستم بیرون بیایم، مردم ریختند خاک قبر امام را به عنوان تبرک بردند، کفش‌هایم هم زیر خاک رفت و هیچ کس هم نبود به دادم برسد. داشتم خفه می‌شدم که با خود گفتم: «تقدیرم این است که با امام بمیرم» در یک لحظه زندگی‌ام را مرور کرده و دیدم که هیچ مشکلی ندارم؛ همین لحظه روزنه‌ای پیدا شد و من از زیر پای جمعیت خودم را نجات دادم، تلویزیون که مراسم را مستقیم پخش می‌کرد، عده‌ای از دوستان داخل قبر رفتنم را دیده بودند ؛ اما بیرون آمدنم را ندیده بودند و نگران شده بودند.

روایت ناطق نوری از خاکسپاری حضرت امام(ره)

 بدون کفش و عبا و عمامه به گوشه‌ای رفتم. شهید صیادشیرازی آمد مرا یک کمی باد زد. با هلی کوپتر به دانشگاه افسری آمدیم و از آن جا هم با اتومبیل و بدون کفش به منزل آمدم. در منزل هیچ کس نبود، بعدا که خانواده آمدند، همسرم آن لباسی که خیلی خاکی بود را به عنوان تبرک برداشت و پنهان کرد. بعد از مقداری استراحت در همان شب، در جلسه‌ی جامعه‌ی وعاظ شرکت کردم.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:خاطرات خلبان هلی کوپتر حامل تابوت امام خمینی(روزتشیع جنازه)
صبح علی الطلوع اون روز حاج احمد آقا، فرمانده حراست بیت و بقیه مسئولین آمدند و رفتیم بهشت زهرا برای تعیین مکان دفن این فضا را و در حقیقت از همینجا عملیات ارتحال امام برای ما شروع شد.

عکس | روایت خارجی مراسم تشییع جنازه امام خمینی

روز چهاردهم خرداد ۱۳۶۸مراسم وداع اتفاق افتاد و بعد پانزدهم خرداد ۱۳۶۸ که نقش جابه جایی حضرت امام با یک «خودروی یخچال دار» اتفاق افتاد و «کانکس ها» مجبور شدند که طی مسیر کنند به سمت «حسن آباد» و آنجا یک فروند «هلی کوپتر» نیروی هوایی «پیکرامام خمینی» را از ماشین گرفت و به محل دفن برد. آنجا هم برادران پاسدار سپاه و کمیته انقلاب اسلامی خودشان دو ردیف «کانکس» گذاشته بودند «اطراف قبر»(محل تدفین) تا جمعیت سرازیر نشود اما «میزان علاقه مردم  به امام خمینی و اینکه دلشان میخواست برای بار آخر امام را ببینند باعث شد نظم مراسم به هم بخورد» و مردم که پشت کانکس ها بودند با اهرم و به کمک فشار جمعیت کانکس ها را کنار زده و به سمت محل دفن امام هجوم آوردند.

تصاویری منتشر نشده از مراسم تشییع حضرت امام(س)

آنجا هلی کوپتر نشسته بود تا پیکر امام را از داخل آن به محل دفن منتقل کند ولی مردم اجازه ندادند این اتفاق بیفتند و همانطور که در عکس و فیلم‌ها می بینید به گونه ای شد که نتوانستند پیکر را منتقل کند و حتی بخشی از کفن حضرت امام پاره شد.

بلافاصله تماس گرفته شد آیت الله هاشمی هماهنگ کردند با حاج احمد آقا و پیکر منتقل شد به دانشگاه امام علی(ع)، آنجا حاج احمد آقا تماس گرفتند و گفتند شما جنازه را به جماران منتقل کنید که کفن عوض شود. 

ما امام را به جماران منتقفل کردیم و آقای ساعتچی نشستند بررسی کردند که باید چطور حضرت امام را به آنجا منتقل کنیم. بعد از آن را باید خود فرمانده تعریف کنند.

تا اینجای ماجرا همان چیزی است که همه مردم آن را می دانند، بعد از این چه شد؟
فرمانده ساعتچی: خب مسئله رحلت حضرت امام یک مسئله ساده نبود یعنی یک اتفاقی در شرف افتادن بود که بسیاری از مسائل را در سطح بین المللی تحت الشعاع قرار می داد، یعنی این جوری نبود که فقط یک سیاست مداری از دنیا برود. یک فردی از دنیا رفت که در ایام حیاتش، دنیا را تکان داده بود.
قسمتی که مربوط می شود به برگزاری یک مراسم و تشییع جنازه یک قسمتی بود که با مردم این مملکت یعنی میلیون ها عاشقی که صمیمانه و با تمام ذرات وجودشان امام را می پرستیدند نمی شد خیلی تشریفاتی و رسمی عمل کرد. ما می خواستیم مراد را ببریم بین میلیون ها مرید.
زمانی که دوستان مشغول آماده سازی وسیله پروازی بودند ما در جماران یک بحثی را شروع کردیم که چگونه باید تشییع جنازه برگزار شود؟ واحد هوایی ما هر چه نیاز حمل و نقلی و جابه جایی بود برای سران مملکت مسئولین و... همه را انجام می داد ولی اصل قضیه مانده بود تا اینکه بالاخره تصمیم گیری شد.
اول گفتند که آمبولانس های معینی به یک شکل درست کنیم مثلا ده تا بیست تا اینا همه در مسیر بهشت زهرا بروند و جنازه در یکی از آن ها باشد. من با توجه به آنکه طبق اخبار می دانستم مردم همه راه ها به سمت بهشت زهرا را بسته اند، موافقت نکردم گفتم این کار اشتباه است مردم اجازه نمی دهند شما به این راحتی بروید با این حال خب رای نیاورد و قرار شد همانطور بروند که نتوانستند. بعد جنازه با ماشین رفت و از محل دفن گذشت و یکی از هلی کوپترهایی که مال نیروی هوایی بود جنازه را به محل دفن برد و همانطور که ایشان فرمودند همه مردم هیجانی بودند حتی پاسداری که برای حفاظت بود از خود بی خود شده تفنگ را ول کرد می‌خواست برسد به جنازه؛ یعنی اصلا قابل گفتن نیست هیجانی که بود و اندوهی که در وجود مردم بود.
به هر حال نشد جنازه منتقل شود و امام در دانشکده افسری بود. تا اینجا مشخص شد که از دانشکده افسری قرار شد پیکر امام برگردد به جماران حالا برای تدبیر جلسه تشکیل شد. خب ما به دوستان گفتیم حالا که به این نتیجه رسیدید که آن راه اشتباه است حالا دیگر بگذارید ما عملیات را در دست بگیریم.

ما منطقه تدفین را یک مربع فرض کردیم با یک جمعیت فوق العاده، خب جمعیت ایستاده بود و جایی نبود که هلی کوپتر بنشیند دیدیم باید مردم را متفرق کرد این تدبیر را ریختیم و گفتیم چهار فروند می شویم شماره ۱،۲،۳ و۴ و یک چهار ضلعی درست می کنیم حول محل دفن. برنامه این شد که اولا همه با هم بلند شوند و همه با هم نزدیک بشوند به جمعیت که جمعیت از پایین چهار تا هلی کوپتر می بیند با فاصله های زمانی که خیلی دقیق این رعایت شده بود مثلا اختلاف شماره سه با شماره دو شاید پنج شش ثانیه بود وقتی که این شروع کرد به آمدن و نشستن اینجا جمعیتی که اینجا بود همه رفتند سراغش آن یکی هم که آن سمت نشست اطرافیانش رفتند سراغ آن و داخل هر کدام یک تابوت خالی بود. بعد هلی کوپتری که شماره یک بود و قرار بود سرهنگ امینی خلبانش باشد، حامل پیکر مطهر امام بود و درست در لحظه ای که جمعیت به سمت هلی کوپتر های دیگر متفرق شد، کنار قبر فرود آمد و بلافاصله پیکر مطهر را بیرون آورده و سریع بلند شدند، یعنی نگذاشتند کار دیگری بشود. اگر غیر از این بود شاید مثلا یک هفته دیگر هم نمی شد کاری کرد. من که اساسا می کنم تفضل خدا بود که راهکاری را در ذهن ما درست کرد و واقعا فوق العاده بود.
آقای محمدی خود شما و دوستان دیگرتان از این نترسیدید که هلی کوپتر واژگون و یا منفجر شود؟
سیاستی که در رابطه با سلامتی پرواز وجود دارد طبق دستورالعمل هایی مورد بازرسی قرار می گیرد و برد امنیتیش به عهده دستگاه های حراستی و امنیتی است تنها چیزی که برای من نقطه پیچیده و سخت و خطرناک بود نقطه نشستن ما به جهت حرکت مردم و مزروعی بودن زمین بود. مشکل ما مشکل تولید خاک بود یعنی وقتی هلی کوپتر به زمین می نشست آنقدر خاک بلند می شد که هیچ کس کسی را نمی دیدید.
مردم زمانی که هلی کوپتر را دیدند و می دانستند احتمال نشستن هست از محل دور شدند، خدا را شکر در محل نشستن ها آسیبی به کسی نرسید. خدا خودش کمک کرد، باور کنید وقتی من نشستم مثل این که در تاریکی شب در برف بنشینی، هیچ دیدی نداشتم. ولی با توکلی که داشتیم این موضوع انجام شد.

زمانی که نشستیم متخصصین فنی و مسافری که در عقب داشتیم تابوت را به سمتی حرکت دادند که از هلی کوپتر فاصله بگیرد ما هم از این فضای خالی استفاده کردیم وسریع بلند شدیم.
آن روز دلتان می خواست شما خلبان هلی کوپتری باشید که جنازه حضرت امام را حمل می کند؟
شرایط بسیار در اندوه و سختی بود و مهم این بود که ما بتوانیم وظیفه مان را انجام بدهیم. در حقیقت ما خیلی دوست داشتیم که به عنوان خلبان در خدمت حضرت امام و خانواده ایشان باشیم نه آنکه حامل پیکر ایشان برای تدفین باشیم. مسئله دیگر، موضوع امنیت و تخصص و مهارت بود. به دلیل حساسیت جمعیت از وجود جناب سرهنگ امینی استفاده کردیم. ما تنها چهار پنج سال خلبان بودیم ایشان بیست سال خلبان بودند استاد بودند. بنابراین به دلیل اهمیت پیکری که حمل می‌شد و شخصیت هایی که داخل وسیله بودند مسئولیت به ایشان واگذار شد.
ساعتچی:زمانی که جنازه را از مسجد جماران انتقال دادند به اردوگاه شهید باهنر که وارد هلی کوپتر کنیم در اون زمان خلبان ها کنار پیکر قرار گرفتند، فاتحه خواندند و ادای احترام کردند.

خلبان هلی کوپتردرروزتشیع جنازه امام خمینی،سید رضا محمدی،مسئولین تیم پروازی ..محمد ساعتچی، فرماندهی یگان پرواز کمیته انقلاب اسلامی.

خلبان هلی کوپتر(حامل تابوت امام خمینی)روزتشیع جنازه امام.

هدایت آن هلیکوپتر ۲۱۴ معروف را دو خلبان بر عهده داشتند،« امیر سرتیپ محمد انصاری» فرمانده وقت نیروی هوانیروز و خلبان ملکی. در آستانه سالگرد رحلت بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، خبرنگار ما پای صحبت‌های خلبان محمد انصاری نشست تا او از آن لحظه‌های تاریخ ساز بگوید.

شما در زمان رحلت حضرت امام« فرمانده هوانیروز کشور» بودید، خبر تلخ درگذشت امام را چه کسی به شما اطلاع داد؟

امیر سرتیپ محمد انصاری:  آن زمان هم به دلیل این که ما تازه قطعنامه را پذیرفته بودیم شرایط مرزها خاص تر بود، من مشغول بازدید از کرمانشاه و مرزهای غربی بودم که چند روزی از جدی شدن بیماری امام می‌گذشت و به دلیل این که در ماموریت بودم مانند بسیاری از مردم خبر را از رادیو شنیدم و سراسیمه به تهران بازگشتیم. وقتی من رسیدم پیکر را به مصلی آورده بودند. فکر خوبی هم بود همه علاقه مندان به امام این فرصت را داشتند که بیایند و وداع کنند.

ابتدا قرار بود پیکرامام با «تریلی »حمل شود

امیر سرتیپ محمد انصاری:همان طور که اشاره کردید ابتدا قرار بود پیکر با تریلی حمل شود و با هماهنگی که با مرحوم سیداحمد آقا و دیگر بزرگان کشور داشتیم قرار شد ما در هوانیروز آماده باشیم و تریلی را همراهی کنیم و اگر مشکلی پیش آمد وارد صحنه شویم. از طرفی مسائل امنیتی را هم باید در نظر می‌گرفتیم که ملاحظات جدی وجود داشت بخصوص درباره منافقین که ممکن است بخواهند اقدامی انجام دهند، برای همین اگر اشتباه نکنم یک تریلی اصلی و یک تریلی شبیه سازی شده و فرعی تدارک دیده شد.

خلبان دیگر « هلی کوپتر » خلبان ملکی

تخصص اصلی من هلیکوپترهای کبرا و CH-47 Chinook بود ولی ما به دلایل مختلف از هلیکوپتر ۲۱۴ می خواستیم استفاده کنیم برای همین یکی از خلبانان برجسته و بامهارت این هلیکوپتر «خلبان ملکی» هم حضور داشت و جالب است که او وقتی پیکر امام وارد هلیکوپتر شد مثل ابر بهار گریه می‌کرد که من به مانده بودم چگونه به ایشان بگویم خدا حفظت کند، ولی واقعا الان وقت این اشک ها نیست اما از طرفی هم نمی شد بگویم ایشان واقعا تحت تاثیر بودند مثل تمام مردم اما شرایط هم خیلی حساس و سخت بود.

چه شد که شما وارد عمل شدید؟

emamvafat4

حجت الاسلام سیداحمدخمینی، حجت الاسلام علی اکبرناطق نوری(روزتشیع جنازه امام خمینی ۱۶ خرداد ۱۳۶۸)

شرایط داشت خوب پیش رفت، تریلی به راهش ادامه می داد، اما نزدیک‌های صالح آباد دیگر ازدحام جمعیت غیرقابل باور بود و با توجه به بی نظمی‌های موجود با همفکری که با بزرگان کشور و سیداحمد آقا انجام شد به این نتیجه رسیدیم که ما وارد عمل شویم، واقعا دشوار بود، خلبان ملکوتی ماند داخل هلیکوپتر و ما رفتیم پایین و کمک کردیم پیکر را بیاوریم...

چند هلیکوپتر درپروازبودند؟

نه فقط ما بودیم(یک فروند ۲خلبان)، وقتی به مقصد رسیدیم توصیف جمعیت و شدت عزاداری مردم در کلام نمی‌گنجید،‌ این که می‌گویند چند هلیکوپتر بوده به این دلیل است که من چندبار برای این که شرایط را ارزیابی کنم به محل فرود نزدیک می‌شدم و دوباره اوج می‌گرفتم و در نهایت وقتی اقدام به فرود نهایی کردیم متاسفانه تیم کمیته که قرار بود جمعیت را دور نگه دارد اول از همه خودشان از خود بی‌خود شدند و به سمت هلیکوپتر آمدند و در چشم بر هم زدنی هلیکوپتر محاصره شد و آنچه نباید رخ می‌داد اتفاق افتاد و درهای هلیکوپتر کنده شد و پیکر امام روی دست رفت. من در جنگ بارها و بارها پرواز کردم عملیات های مختلف، اما این پرواز دشوارترین پرواز من از هر نظر بود./مصاحبه باجام جم/خرداد ۱۳۹۶مشرق

**

ساعت1:30 نیمه‏ شب، قسمت بیرونی منزل حضرت امام، مکان ملاقات های داخلی، خارجی و خصوصی امام در خلال سالیان متمادی  پس از پیروزی انقلاب و مبدا تمام تصمیم‏ گیری‏ها و هدایت گری‏های انقلاب، برای تغسیل امام مهیا گردید.

ماجرای پاره شدن کفن کردن امام  خمینی

رفتار امام خمینی(س) با حلقه اول محافظان چگونه بود؟

برای غسل دادن امام، دو تخت آوردند. یکی برای شست‏وشو و یکی برای «کفن کردن» امام  خمینی را از بیمارستان اختصاصی امام به روی تخت مخصوص تغسیل انتقال دادند. حدود بیست نفر آنجا جمع بودند. حاج احمد آقا بالای پله ورودی ایستاده و گفت: همه بیرون بروند تا بتوانیم کارمان را انجام دهیم.

بعد به «حسین سلیمانی»(از محافظان بیت امام) گفت: شما پشت در بایست تا کسی داخل  نشود.

تنها آقایان حجت الاسلام محمدرضاتوسلی،حجت الاسلام شیخ حسن صانعی،محمدعلی انصاری کرمانی، حجت الاسلام سیدمهدی امام جمارانی، حجت الاسلام سید حسن آقا (فرزند حاج احمد آقا)،حجت الاسلام مسیح بروجردی (نوه‏ حضرت امام)، آقای میریان، بهاءالدینی، سید محمد هاشمی، دکتر محمدعلی هادی نجف آبادی و فراهانی حضور داشتند.

مسؤولیت شست‏ وشوی امام با «حاج عیسی» خدمتگزار امام بود. آقای توسلی مسئول نیت کردن غسل و مراسم تشریفات مربوط  به آن بود. غسل دادن شروع شد و تمام مراحل شرعی و دینی را یک به یک  انجام دادند.

در ابتدا قرار نبود از مراحل شست‏وشو فیلم برداری صورت گیرد ولی در ادامه کار «محمدعلی انصاری کرمانی» صحبتی را با حاج سید احمد آقا انجام دادند و ایشان قبول کردند که فیلمبرداری صورت گیرد ولی دستگاه فیلمبرداری وقتی آماده شد که شست‏وشو انجام شده و زمان «کفن کردن» فرا رسیده و دوربین تنها چند دقیقه از مراسم تکفین را ثبت کرد.

پیکر امام را از روی تخت اول به تخت دوم انتقال داده و کفن‏ پوش کردند. در هنگام بستن کفن ها تمام آقایان بالای سر امام ایستاده بودند.

در لحظات آخر حاج احمد آقا گفت: صبر کنید که من می خواهم آخرین دیدارم را با آقا داشته باشم.

سرش را روی پیشانی امام گذاشت و زمزمه‏هایی کرد که شنیده نمی‏شد و چند ثانیه به همان حال باقی ماند.

بعد از اتمام مراسم تکفین، افراد کنار پیکر امام ایستادند و این صحنه هم فیلمبرداری شد. بعد از آن پیکر  به سردخانه‏ ای که در آن نزدیکی وجود داشت، منتقل و تا صبح روز بعد در آنجا باقی ماند. گاهی اوقات اعضای دفتر و برادران سپاه، پشت در بسته‏ سردخانه می‏رفتند و قرآن می‏خواندند. پیکر امام حدود چهار ساعت در سردخانه بود.

«حجت الاسلام سراج الدین موسوی»(فرمانده کمیته کل کشور) و حاج احمد آقا به اعضای کمیته مأموریت دادند تا صبح زود به بهشت زهرا بروند و برای دفن امام مکانی وسیع در کنار مزار شهدا پیدا کنند.

همچنین حاج احمد آقا فرمودند: اگر زمین انتخابی صاحب شخصی دارد آنجا را با رضایت کامل از صاحبش خریداری کنید.

صبح زود آقایان حاج مختار کلانتری، قضایی،انصاری و مرتضی طباطبایی- شهردار وقت تهران- برای تعیین مکان دفن، با هلی کوپتر از پایگاه بیهقی به بهشت زهرا اعزام شدند. بعد از بررسی منطقه متوجه شدند که در دل بهشت زهرا چهارقطعه خالی و به هم چسبیده وجود دارد. مکان های دیگری همچون زمینی واقع در بلوار درب جنوبی برای محل دفن امام وجود داشت که در انتهای آن یک میدان قرار داشت.

قبل از این که جایی را در بهشت زهرا انتخاب کنند حاج احمد آقا اول نزدیک دریاچه قم را در نظر گرفته و بچه ها با لودر هم حصاری کشیده بودند اما بعد مسئولین منصرف شده و به بهشت زهرا برگشتند زیرا مردم در رفت و آمد دچار مشکل می شدند. حاج احمد آقا هم می خواستند رفت و آمد برای مردم راحت باشند آنجا بالأخره قطعه ای از بهشت زهرا مورد تایید قرار گرفت و آن منطقه به عنوان بهترین منطقه برای دفن امام در نظر گرفته شد.

هنگام فرود هلی کوپتر در مکان مورد نظر اطلاع دادند که رئیس بهشت زهرا هم در آنجا حضور داشته باشد. بعد از پیاده شدن، خبر رحلت امام از بلندگوهای بهشت زهرا که به رادیو وصل بود، پخش شد. افراد حاضر با آنکه خبر را می دانستند با شنیدن خبر در جای خود میخکوب شده و هفت، هشت دقیقه ای گریه کردند. بعد از آن به دفتر رئیس بهشت زهرا رفته و در حین صحبت، صدای هلیکوپتری را شنیدند که آقای مجید انصاری از آن پیاده و به آنها ملحق شد.

رئیس بهشت زهرا گفت: این چهار قطعه را  برای شهدای گمنام در نظر داشتیم اما اگر شما آن را می خواهید، استفاده کنید. آقای انصاری گفتند: این چهار قطعه کافی نیست. بدین ترتیب دوباره سوار هلیکوپتر شده و با مشاهده پادگان اسرای عراقی، آن پادگان، اتوبان و زمین های اطراف را برای این کار مناسب دانستند. این محل وسیع و نزدیک اتوبان و قابل توسعه بود. خیلی سریع اسرای پادگان را جا به جا و پادگان را در اختیار گرفتند.

احتمال دارد بعد از آنها آقای میرحسین هم آن محل را دیده باشد. به هر حال به اعضای  کمیته شهر ری مأموریت دادند تا طبق توصیه حاج احمد آقا زمین های شخصی را از صاحبان زمین ها بخرند. یکی از صاحبان متاثر از فوت امام گفت: زندگی من فدای امام. این زمین هم هدیه به امام. آنها این خبر را به حاج احمد آقا منتقل کردند اما ایشان قبول نکرده و گفتند: اگر آنجا را به قیمت روز نفروشد مجبوریم تغییر مکان دهیم. برای همین اعضای کمیته به صاحب زمین گفتند: شما باید مبلغی را از ما دریافت کنید. در نهایت صاحب زمین با دریافت مبلغ ناچیزی که بیشتر به هدیه شباهت داشت، زمین را به آنها واگذار کرد.

لازم به ذکر است که آقای انصاری از تمام مالکین خواستند تا برای تسویه حساب به دفتر امام بروند. برخی هدیه کرده و برخی معادل پولش را گرفتند اما در نهایت از تمام مالکین رضایت گرفتند.

این لحظات به قدری سریع اتفاق افتاد که آقایان «حجت الاسلام سیدسراج الدین موسوی»(رئیس کمیته های انقلاب)

6ماه بیشتر طول نخواهد کشید

و«سردارمختارکلانتری»(آخرین فرمانده کمیته انقلاب اسلامی و اولین دبیر ستاد مبارزه با مواد مخدر)

و «محمدعلی انصاری کرمانی»(ازمسئولین بیت امام خمینی) به کمیته برنگشته و در ستاد ۴۲ مشغول برنامه ریزی و آماده سازی مراسم وداع امام شدند. بدین ترتیب اقدامات لازم برای دفن امام در آن منطقه صورت گرفت که تقریبا تا ظهر ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ به طول انجامید.

پس از آن فرماندهان کمیته و اعضای ستاد تشییع جنازه به تهران برگشته و درباره تشییع جنازه امام به گفتگو نشستند. طبق نظر و پیشنهاد حاج احمد آقا تصمیم گرفته شد  که تشییع را از مصلی آغاز کنند. این طرح که بدن امام در محفظه‏ شیشه‏ای قرار گیرد تا مردم با آن وداع کنند، از حاج احمد آقا و اجرایش با آقای انصاری بود. حاج احمد آقا ابراز کرد که ما مایل نیستیم که پیکر امام، فورا دفن شود و خوب است طوری برنامه بریزیم که جسم ایشان حدود 24 ساعت در جایی قرار گیرد که مردم بتوانند بیایند و با ایشان وداع کنند.

مسئولیت کارهای اصلی بر عهده مسئولین کمیته قرار گرفت و قرار بر این شد که پیکر امام با یک آمبولانس ویژه از جماران به مصلی منتقل شود. از نظر امنیتی همه چیز مهیا و دغدغه امنیتی وجود نداشت. تنها مشکل و دغدغه اصلی هجوم جمعیت بود.

آقای انصاری(محمدعلی) جایگاه مخصوص قرار دادن پیکر را در مصلای تهران مهیا و طبق پیگیری ها برای نگهداری امام در مصلی یخچالی ویترینی تهیه کردند که زیر آن سردخانه داشت.

حمل پیکر امام به مصلای تهران، زیر نظر کمیته اداره و مسئولیت حفاظت مصلی با کمیته بود. در مصلی دیواری از کانتینرهای سیار ایجاد کردند. همچنین یک کانتینر سیار همراه با سردخانه شیشه ای تهیه کردند. آنها خیلی سریع این کار را انجام دادند. سه کانتینر یخچال دار برای حمل پیکر مطهر پیش بینی کردند تا اگر یکی خراب و یا هجوم جمعیت مانع حرکت یکی از آنها شد بتوانند از کانتینر بعدی استفاده کنند.

آقایان :حجت الاسلام محمدرضاتوسلی، حجت الاسلام شیخ حسن صانعی، حجت الاسلام سیدهاشم رسولی محلاتی،حجت الاسلام محمدعلی انصاری،حجت الاسلام مسیح بروجردی و آقا سید حسن خمینی، پیکر امام را داخل ماشین "هایس استیشن" (آمبولانس) قرار دادند. حسین سلیمانی اسلحه به دست در کنار پیکر امام در ماشین به سمت مصلا حرکت کرد.

آقای انصاری  به عنوان هماهنگ‏کننده در ماشینی جلو حرکت می کرد و دیگر آقایان در پی ایشان می رفتند.

نکته  مهمی که به ذهن کسی خطور نکرد، خرید گل بود. آقای قضایی ناگهان تصمیم گرفت که به برخی از افراد بگوید که تاج گل خریداری کنند. نیم ساعت بعد از دستور، تاج گل های زیادی آوردند و بر روی سکوها چیدند که این کار صفا و معنویت خاصی به صحنه داد. در ضمن یکی از سخت ترین مسئولیت و مأموریت های آقای قضایی تنظیم جایگاه خاصی برای مهمانان خارجی بود که این کار را انجام دادند اما با هجوم مردم روبه رو گشتند. به طوری که آقای زعبی (نخست وزیر سوریه) که نتوانسته بود از زمین به مصلا برسد، با هلی کوپتر محل و مراسم را ملاحظه کرده بود.

دیپلمات ها این صحنه ها و مشکلات را پذیرفته و به عنوان عظمت و محبت مردم به امام تلقی  کردند. برای جابه جایی بیشتر مهمانان خارجی از منطقه بیهقی به مصلی از هلیکوپتر استفاده کردند.

مردم عزا دار و سیاه پوش دسته دسته به سمت مصلا در حرکت بودند. در نزدیکی مصلا راه را بسته و ماشین ها را راه نمی دادند. داخل محوطه مصلا پرده های آمبولانس را پایین کشیدند اما داخل ماشین پیدا نبود. ماشین شانه به شانه جمعیت حرکت می کرد. مردم شعار می دادند و به سر و سینه می زدند و عزاداری می کردند و خبر نداشتند که ماشینی که از کنار آنها می گذرد، حامل پیکر امام است.

آقایان توسلی و رسولی در جلوی ماشین نشسته و آقایان کلانتری و مسیح بروجردی و سید حسن در عقب ماشین و کنار پیکر امام بودند. راننده ماشین، آقای سید محمد هاشمی از برادران سپاهی بود.

داخل مصلا حجم جمعیت بسیار زیاد بود. ماشین حامل پیکر امام به جایگاه نزدیک شد. محوطه را به وسیله  کانتینر حصارکشی کرده و داخل محوطه خلوت بود. با یک وسیله بالابر پیکر امام را بالا برده و پس از آن داخل محفظه شیشه ای گذاشتند.

حاج سید احمد خمینی برای بازدید از مکان استقرار پیکر امام از جماران با هلی‏کوپتر به مصلا آمد.

با هماهنگی برگزار کنندگان مراسم، گروه موزیکی برای نواختن مارش عزا به مصلا آمدند اما این گروه در بین جمعیت گم شده و این کار منتفی شد.

آقای قضایی تنها بر روی سکوی اول کانتینر، با لباس یونیفرم کمیته به شکلی نمادین ایستاده و از پیکر امام محافظت می کرد.

تصاویر کمتر دیده شده از مراسم خاکسپاری امام(ره)

«آیت الله اکبرهاشمی رفسنجانی»(روزتشیع جنازه امام خمینی ۱۶ خرداد ۱۳۶۸)

آقای هاشمی رفسنجانی نیز نزدیک جنازه حضرت امام قدری گریست. مردم ابراز احساسات زیادی داشتند. ایشان مصاحبه ای کرده و قدری هم برای مردم صحبت کردند.

صدا و سیما با امکانات محدود آن زمان، بدون برنامه ریزی قبلی تمام سعی خود را داشت تا گوشه ای از این ابراز احساسات به یاد ماندنی و شور و حال ملت ایران را به تصویر بکشد. در این راستا از همه نیروها و حتی از افرادی آماتور که خودشان دوربین داشتند، استفاده کرد.

برای خواندن نماز بر پیکر امام، آیت الله گلپایگانی در نظر گرفته شدند. حاج احمد آقا با آقای جواد گلپایگانی فرزند آیت الله گلپایگانی هماهنگی های لازم را به عمل آورد. آقا جواد در تماس تلفنی گفت: به چه کیفیت و با چه وسیله ای می خواهید آقا (یعنی آیت‏الله گلپایگانی) را به تهران ببرید؟ یک وقت خدای نکرده مبادا مشکلی پیش بیاید! ظاهراً منظورشان مشکل مسائل امنیتی و نیز نقص فنی وسیله و مانند آن بود. حاج احمد آقا گفت: من ماشین خود امام و محافظ‏های ایشان را برای این منظور می‏فرستم. تمام امکانات مهیاست و از این بابت مشکلی نیست.

قرار شد بعد از ظهر روز قبل از اقامه‏ نماز،«حسین سلیمانی» به قم برود و به اتفاق دیگر برادران همراه با محافظ، آیت الله گلپایگانی را به تهران بیاورند. ماشین ضد گلوله‏ای برای این منظور در نظر گرفته شد. این ماشین را وزارت خارجه در اختیار امام قرار داده بود اما امام هیچ گاه سوار این ماشین نشدند و به طور معمول حاج احمد آقا از آن ماشین استفاده می کردند.

آیت الله  گلپایگانی به همراه آیت الله صافی و آقا جواد سوار ماشین شدند. در ماشین اسکورت نیز نزدیکان بیت و اعضای دفتر آقای گلپایگانی سوار شدند و به سمت تهران حرکت کردند. «حسین سلیمانی» از داخل آینه‏ جلوی ماشین دید که آیت الله گلپایگانی عمامه ‏شان را از سر برداشتند و روی صندلی  کنار دستشان گذاشتند. در مسیر، آیت الله گلپایگانی با بیان خاطراتی از حضرت امام در حالت گریه و با صدایی لرزان فرمودند: ایشان اسلام را احیا کرد. اسلام را در ایران زنده کرد و زحمات زیادی کشید.

آیت الله گلپایگانی در ابتدای ورود به تهران، به جماران منزل آقای رسولی محلاتی در مجاورت دفتر و بیت امام رفتند.

دوشنبه شب جمعی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی برای قرائت فاتحه و نثار گل به مصلی رفته و در مقابل پیکر امام قرار گرفتند. در آنجا با توجه به شایعات مبنی بر حالات روحی امام برخی مرگ ایشان را توفیق الهی در راستای حفظ هویت وی دانستند.

سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۶۸ خرداد، حاج احمد آقا، آیات عظام گلپایگانی و صافی سوار ماشین  شده و به طرف مصلا حرکت کردند. سایرین ـ حتی آقا جواد گلپایگانی - در ماشین‏های اسکورت بودند.

پیکر امام را از داخل محفظه‏ شیشه‏ ای مخصوص خارج و در ماشین یخچال ‏دار مخصوصی قرار داده و به محل اقامه نماز انتقال دادند.

حاج آقا گلپایگانی حالت تألم داشت و گریه نمی کرد اما «شیخ حسن صانعی» بسیار گریه کرد و حتی عمامه اش را پرت کرده و نزدیک پیکر امام بر زمین انداخت.

«نماز میت به امامت آیت الله سیدمحمدرضاگلپایگانی»(جنازه امام خمینی)

دقایقی بعد نماز به امامت «آیت الله گلپایگانی» برگزار شد. در هنگام اقامه نماز میت توسط آیت الله گلپایگانی در ساعت ۷ صبح «حاج مختار کلانتری» روبروی وی آن سوی تابوت مراقبت از جنازه را عهده دار بود. شخصیت‏ها و سران برخی از ممالک در نماز حضور داشتند.

آیات عظام خامنه‏ ای رییس جمهور وقت و هاشمی رفسنجانی رییس مجلس شورای اسلامی،«شیخ محمدحسین اشعری»(مسئول دادگاه انقلاب اسلامی قم و حج وزیارت قم و تولیت حرم حضرت معصومه) وآیت الله ابولقاسم  خزعلی در صف اول حاضر بودند.

به علت ازدحام شدید جمعیت و تاثر حاکم در مراسم، آیت الله گلپایگانی بعد از تکبیر چهارم عبارت زیر را خواندند:  اللهمَّ إنَّ هذا عَبْدُکَ وَ ابْنُ عَبْدِکَ وَ ابْنُ أمَتِکَ، نَزَلَ بِکَ، وَ أَنْتَ خَیْرُ مَنْزول بهِ، اللهمَّ إنّا لا نَعْلَمُ مِنْهُ إلاّ خَیْراً وَ أنْتَ أعْلَمُ بهِ مِنّا، اللهمَّ إنْ کانَ مُحْسِناً فَزِدْ فی إحْسانِهِ وَ إنْ کانَ مُسیئاً فَتَجاوَزْ عَنْهُ وَ اغْفِرْ لَهُ، اللهمَّ اجْعَلْهُ عِنْدَکَ فِی أعْلی عِلِّیّینَ وَ اخْلُفْ عَلی أهْلِهِ فی الغابِرینَ وَ ارْحَمْهُ بِرَحْمَتِکَ یا أرْحَمَ الرّاحِمینَ

بعد از اقامه نماز، حاج مختار کلانتری مأمور حفاظت پیکر و انتقال آن با کانتینر از جایگاه وداع (مصلی) تا بهشت زهرا شد.

هنگام انتقال پیکر امام به کانتینر هجوم جمعیت مانع از جا به جایی و حتی موجب آسیب آیت الله گلپایگانی شد. اعضای کمیته و برگزار کنندگان مراسم، با مشاهده هجوم جمعیت به سمت تابوت و احتمال تخریب تابوت دریافتند که در انتخاب تابوت سهل انگاری کردند.

غم از دست دادن امام تصمیم گیری در آن لحظات را بسیار دشوار ساخته بود.

به هر ترتیب حاج مختار کلانتری و تنی چند از فرماندهان کمیته با ایجاد دیواری انسانی پیکر امام را به سختی به داخل کانتینر انتقال دادند تا از صحن مصلی خارج شود. بعد از انتقال پیکر امام به داخل کانتینر و هنگام بستن درب آن، هجوم جمعیت اطراف موجب کندن چفت درب کانتینر شد. آقای قضایی یکی از ماموران انتقال امام به داخل کانتینر به ناچار درب را با دست خود نگه داشت.

البته برای کاهش ازدحام جمعیت در سه کانتینر شبیه به هم تابوت گذاشتند مردم که نمی دانستند پیکر امام در کدام کانتینر قرار دارد هر سه کانتینر را بدرقه کردند. این تقسیم جمعیت کمک زیادی به اعضای کمیته کرد.

«آیت الله سیدعلی خامنه ای»(روزتشیع جنازه امام خمینی ۱۶ خرداد ۱۳۶۸)

نگه داشتن درب کانتینر در مقابل فشار جمعیت، کار سختی بود. جمعیت به پای او آویزان و بدنش خشک شده بود، هر لحظه امکان داشت تا آقای قضایی تعادل خود را از دست داده و درب کانتینر باز شود. به همین دلیل هنگام عبور از خیابان حافظ به سمت خیابان وحدت اسلامی از یکی از اعضای کمیته کمک خواست تا درب را نگهدارد. پس از آن با توجه به سرعت پایین ماشین خود را به کنار پیاده رو انداخت. جمعیت بی توجه به دنبال کانتینر رفتند. بعد از  مدتی بدنش از آن حالت خشک شده بیرون آمد، بلند شد و آرام آرام خود را به منزلش واقع در حسن آباد رساند. از تلویزیون منزل متوجه شد که پیکر امام تا بهشت زهرا رفته اما در آنجا هجوم جمعیت مانع از حرکت کانتینر شده و تصمیم گرفتند پیکر را با هلیکوپتر انتقال دهند.

آقای قضایی نیز به وسیله بی سیم با آنها تماس گرفته و گفت: در این انبوه جمعیت، انتقال با کانتینر ممکن نیست.

در آن روز هم مهمانان خارجی بسیاری در بهشت زهرا حضور داشتند که آقای عبدالله نوری در جا به جایی آنها با هلی کوپتر بسیار کمک کردند.

شیخ علی اکبر ناطق نوری، نماینده وقت مردم تهران در سومین دوره نماینده مجلس شورای اسلامی، در روز تشییع جنازه امام  فوری خود را به بهشت زهرا رساند یکی از  محافظین گفت: حاج آقا کروکی منطقه بهشت زهرا همراهمان نیست. ایشان گفتند:

 مشکلی نسیت با جمعیت همراه می شویم. برخی اعضا و آقایان که از حضور ایشان مطلع شدند، ایشان را به محل مهمانان راهنمایی کردند. ازدحام جمعیت و همهمه بسیار بالا و آقای ناطق نوری مجبور شد نظم را در آن منطقه ایجاد کند. هلی کوپتر حامل پیکر مطهر امام و چند هلی کوپتر دیگر آمدند. با بیرون آمدن دسته های تابوت از هلی کوپتر جمعیت هجوم آورد و تابوت امام را از دست آقایان  سراج، انصاری و ... گرفتند. آقای سراج گریه کنان خطاب به آقای ناطق نوری گفت: آقای ناطق جنازه را مردم گرفتند. آقای ناطق نوری با عصبانیت گفت: این طوری جنازه را می آورند؟ خیلی بی عرضه هستید سعی کنید جنازه را از دست مردم بگیرید. آقای ناطق نوری عبایش را در آورد تا خودش هم دست به کار شود اما محافظین، برادر و فرزندش مانع شدند، با این حال به سمت تابوت رفت تا مبادا پیکر امام از این تابوت زنبقی که هیچ حفاظی نداشت؛ زیردست و پا بیفتد و هتک حرمت شود. پس از آن آمبولانس نزدیک پیکر امام آمد و آن را از دست مردم گرفته و روی سقف آمبولانس گذاشته و نزدیک قبر آوردند ولی دوباره مردم پیکر را گرفتند.

به هر ترتیب آقای ناطق نوری دستش را به چوب تابوت رساند و توانست جنازه را از مردم بگیرد. جوانی محاسن امام را از داخل تابوت بالا آورده بود که ببوسد، هر چه روی دستش زدند که محاسن را رها کند، فایده نداشت. گفت: همین جا مرا بکشید، من امام را رها نمی کنم. مردم کفن امام را بردند البته از سینه تا زانوی کفن حفظ شده بود. آقای ناطق نوری عبایش را روی بدن امام انداخت.

در همین لحظه به وسیله بی سیم به احمد آقا پیغام دادند که یک هلی کوپتر بفرستند. یکی از افراد حاضر گفت: در این شلوغی، هلی کوپتر نمی تواند بنشیند. آقای ناطق  گفت: به احمد آقا بگویید من تجربه 12 بهمن را دارم که هلی کوپتر در آن شرایط بین جمعیت نشست.

مدتی طول کشید تا هلی کوپتر بیاید. او هم چنان خود را روی تابوت انداخته، جمعیت هم فشار می آورد. هلی کوپتر در میان جمعیت نشست. به آقای سراج گفت: تو به داخل هلی کوپتر برو. خودش نیز روی سقف آمبولانس پرید و داخل هلی کو پتر رفت. دسته تابوت را گرفت اما با توجه به فشار جمعیت مجبور شد با پا بر سر مردم که از هلی کوپتر  بالا می آمدند فشار آورد. یکی از محافظین به نام آقای فیروزیان خواست به داخل هلی کوپتر بیاید اما او را پایین انداخت. یکی دیگر از محافظین از هلی کوپتر آویزان و هنگام پرواز پرت شد. هلی کوپتر در منظریه نزدیک جماران نشست. پیکر امام را به سردخانه بردند. در آن لحظه آقای ناطق نوری عمامه و عبا نداشت و با قبا وارد حیاط شد. احمد آقا با مشاهده آقای ناطق شروع به گریه کرد و گفت: آقای ناطق همین صحنه را در روز ورود امام از تو دیدم، بدون عمامه و عبا تو به داد امام رسیدی، امروز هم تو به داد ما رسیدی اما با یک تفاوت که آن روز محاسنت مشکی بود اما امروز محاسنت سفید است.

آقای ناطق با ناراحتی بسیار گریه کرد. وقتی آرام شد، گفت: حالا باید چه کار کنیم؟ احمد آقا گفت: هر چه آقای ناطق می گوید عمل کنید. او گفت: حاج احمد آقا آخر آدم پیکر امام را در یک تابوت زنبقی می گذارد! سه تابوت و سه هلی کوپتر می خواهم که داخل یکی امام را بگذارند و دو تابوت دیگر هم خالی باشد. با ازدحام جمعیت تابوت های خالی را دست مردم می دهند تا مراسم خاکسپاری حضرت امام تمام شود.

حاج مختار کلانتری با بی سیم مرکزی از همه نیروها تقاضای ارسال تابوت محکم و مقاوم فلزی کرد. با آن فراخوان تابوت های متعددی به جماران برده شد.

آقای دکتر طباطبایی، برادر خانم احمد آقا و شهردار وقت تهران، دستور داد سه تابوت آوردند یکی فلزی و مجهز و دو تابوت دیگر هم خالی بودند.

بالأخره تابوت مورد نظر پیدا شد. تابوتی آهنی آلومینیومی که کاملاً قفل می شد. پیکر امام را در تابوت گذاشتند و در همان بعد از ظهر دوباره به بهشت زهرا بردند. دور قبر حلقه زدند تا از هجوم مجدد مردم جلوگیری کنند.

به دستور آقای نوری وزیر کشور وقت، نیروهای انتظامی محل دفن را سامان دادند.

آقای هاشمی با شنیدن خبر ازدحام مردم با هلی کوپتر بر فراز منطقه دفن رفته و دستور داد هلی کوپتر در کنار قبر فرود آید. صدا و باد و گرد و غبار ناشی از فرود هلی کوپتر، باعث عقب نشینی مردم گردید و جایی برای هلی کوپتر باز شد. مردم با دیدن آقای هاشمی رفسنجانی فریاد تسلیت سر دادند. فرصتی شد که آخرین وداع را با امام انجام دهد. با مشاهده و منظره دفن، صورتش پر از اشک شد. از مردم تشکر کرده و به ملت تسلیت گفت و با اندوه زیاد صحنه را ترک کرد. همراهان گفتند این اقدام شبیه یک عملیات بود.

هنگام قرار گرفتن تابوت امام در کنار قبر آقای کفاش زاده به پیکر امام نزدیک شد که ایشان را ببوسد، آقای ناطق به داخل قبر رفته و پاها را دو طرف سنگ لحد گذاشت. حاج آقا رشا اربابی، غسال و دفن کننده علما دست هایش را دو طرف قبر گذاشت تا تلقین را بخواند. پس از انجام مستحبات دفن امام را بوسید. آقای ناطق با زحمت و کمک یکی از محافظین سنگ لحد را گذاشت اما بر اثر ازدحام جمعیت به سختی توانست از قبر بیرون بیاید، مردم با هجوم به قبر خاک آن را به عنوان تبرک بردند. پس از دفن سنگ قبر  تراشیده و کار شده را آورده و روی قبر گذاشتند.

* پژوهشگر پژوهشکده اسناد سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران
منابع:
۱- مصاحبه نگارنده با آیت الله هاشمی رفسنجانی، حاج مختار کلانتری (قائم مقام کمیته های کلی کشور)، سید عبدالله موسوی لاری(نماینده وقت مردم تهران در سومین دوره مجلس شورای اسلامی)، دکتر محمد علی هادی، احد قضایی(فرمانده وقت کمیته استان تهران)، سعید رجایی خراسانی (نماینده وقت مردم تهران در سومین دوره مجلس شورای اسلامی)، حجت الاسلام و المسلمین شیخ حسین اشعری(نماینده وقت امام در بهداری)
۲- بازسازی و سازندگی، کارنامه و خاطرات سال ۱۳۶۸حجت الاسلام علی اکبر هاشمی رفسنجانی به اهتمام علی لاهوتی ص۱۴۷
۳-  آیت الله احمد آذری قمی، مجموعه سخنرانی های آیت الله آذری قمی در حرم مطهر حضرت معصومه علیهاالسلام: به انضمام چندین سخنرانی و پرسش و پاسخهای دیگر شهریورماه ۱۳۷۳.ْ
۴- گفتگوی شیخ علی اکبر ناطق نوری نماینده وقت مردم تهران
۵- مرتضی میردار، خاطرات حجت الاسلام والمسلمین علی اکبر ناطق نوری، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران: ۱۳۸۴ و ۱۳۸۲ (ج دوم)/منبع: حضور، ش ۸۰، ص ۲۶.

خاطرات ناطق نوری

خاطره راننده امام خمینی ازروزورودامام به وطن وحجت الاسلام ناطق نوری وخبرنگارتلویزیون و...ازورود وتشیع جنازه امام خمینی.

زندگینانه(آیت الله خامنه ای)رهبرانقلاب

همه خانواده آیت الله سیدعلی خامنه ای/رهبری معظم انقلاب

آیت الله خامنه ای:ما هشت خواهر و برادر از دو مادر بودیم؛ یعنى پدرم از خانمى، سه فرزند داشت که هر سه هم دختر بودند. بعد، آن خانم فوت کرده بودند و پدرم با خانم دیگرى - که مادر ما باشند - ازدواج کرده بودند. ما بچه‌هاى این خانم دوم، پنج نفر بودیم؛ چهار برادر و یک خواهر، و در این پنج نفر، من دومى بودم. البته در این بین، دو بچه هم از بین رفته بودند؛ با آن حساب، من چهارمى مى‌شوم؛ اما چون واسطه‌ها کم شده بودند، من بچه دوم خانواده بودم. البته خواهرهاى بزرگ ما از خانم اوّل بودند؛ آنها از ما خیلى بزرگتر بودند.

پدر و مادرم، پدر و مادر خیلى خوبى بودند. مادرم یک خانم بسیار فهمیده، باسواد، کتابخوان، داراى ذوق شعرى و هنرى، حافظ شناس - البته حافظ شناس که مى‌گویم، نه به معناى علمى و اینها، به معناى مأنوس بودن با دیوان حافظ - و با قرآن کاملاً آشنا بود و صداى خوشى هم داشت.

ما وقتى بچه بودیم، همه مى‌نشستیم و مادرم قرآن مى‌خواند؛ خیلى هم قرآن را شیرین و قشنگ مى‌خواند. ما بچه‌ها دورش جمع مى‌شدیم و برایمان به مناسبت، آیه‌هایى را که در مورد زندگى پیامبران است، مى‌گفت. من خودم اوّلین بار، زندگى حضرت موسى، زندگى حضرت ابراهیم و بعضى پیامبران دیگر را از مادرم - به این مناسبت - شنیدم. قرآن که مى‌خواند، به آیاتى که نام پیامبران در آن است مى‌رسید، بنا مى‌کرد به شرح دادن.
بعضى از شعرهاى حافظ که هنوز - بعد از سنین نزدیکِ شصت سالگى - یادم است، از شعرهایى است که آن وقت از مادرم شنیدم. از جمله، این دو بیت یادم است:
سحر چون خسرو خاور عَلَم در کوهساران زد به دست مرحمت یارم در امّیدواران زد
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
رهبرانقلاب درجمع جوانان تعریف می کند:غرض-مادرم- خانمى بود خیلى مهربان، خیلى فهمیده و فرزندانش را هم دوست مى‌داشت و رعایت آنها را مى‌کرد.

پدرم عالِم دینى و ملّاى بزرگى بود.

آیت الله خامنه ای:برخلاف مادرم که خیلى گیرا و حرّاف و خوش برخورد بود، پدرم مردى ساکت، آرام و کم حرف بود؛ که این تأثیرات دوران طولانى طلبگى و تنهایى در گوشه حجره بود. البته پدرم تُرک زبان بود - ما اصالتاً «تبریزى» هستیم؛ یعنى پدرم اهل خامنه تبریز است - و مادرم «فارس زبان». ما به این ترتیب از بچگى، هم با زبان فارسى و هم با زبان ترکى آشنا شدیم و محیط خانه محیط خوبى بود. البته محیط شلوغى بود؛ منزل ما هم منزل کوچکى بود. شرایط زندگى، شرایط باز و راحتى نبود و طبعاً اینها در وضع کار ما اثر مى‌گذاشت.۱۳۷۶/۱۱/۱۴گفت و شنود صمیمانه رهبر انقلاب با جمعی از جوانان و نوجوانان

 رهبر انقلاب در خاطره ای از پدر بزرگوارشان نوشته‌اند: «من کمتر پدری را دیدم که ‌این‌قدر نسبت به فرزندانش محبت داشته باشدمن چهارده پانزده سالم بود. من و برادرم «محمدآقا» از پدرم اجازه می‌گرفتیم و می‌رفتیم ییلاق برای گردش و تفریح‌. با دوستان طلبه می‌رفتیم وکیل‌آباد... یک روز صبح تا عصر نبودیم. شب که برمی‌گشتیم، خسته و کوفته می‌خوابیدیم. پدرم که از نماز بر می‌گشت، ماها را توی خواب می‌بوسیدطاقت نمی‌آورد. از صبح ما را ندیده بود.‌ اینقدر دلش تنگ شده بود

 پدر رهبر معظم انقلاب « آیت الله سید جواد خامنه‌ای »(۲۰جمادی‌الثانی ۱۳۱۳نجف، ۱۶ آذر۱۲۷۴/۱۴ تیر ۱۳۶۵) از علما و مجتهدان عصر خود بود که در نجف متولد شد و در کودکی همراه خانواده‌اش به تبریز آمد.

​رهبرانقلاب درکنارپدر

پس از اتمام دوره‌ی سطح، در حدود ۱۳۳۶ق به مشهد مهاجرت کرد  در فقه و اصول از محضر بزرگانی، چون حاج آقا حسین قمی، میرزا محمد آقازاده خراسانی (کفائی)، میرزا مهدی اصفهانی و حاج فاضل خراسانی و در فلسفه از محضر آقابزرگ حکیم شهیدی و شیخ اسدالله یزدی بهره‌مند شد.

« آیت الله سید جواد خامنه‌ای » در ۱۳۴۵ق(۱۳۰۵شمسی) به نجف رفت و از حوزه‌ی درس میرزا محمدحسین نائینی، سید ابوالحسن اصفهانی و آقاضیاءالدین عراقی کسب فیض کرد و از سه نفر مذکور اجازه‌ی اجتهاد گرفت. او در پی تصمیم بازگشت به ایران راهی مشهد شد و برای همیشه در آن شهر اقامت گزید و ضمن تدریس، امامت مسجد صدیقی‌های بازار مشهد (مسجد آذربایجانیها) را عهده‌دار شد.

رهبرانقلاب:پدرم آیت‌الله حاج سیدجواد خامنه‌ای و مادرم ‌‌‌‌‌‌‌‌«سیده خدیجه خانم» معروف به «آقازاده خانم» دخترِ « آیت‌الله حاج سید‌هاشم نجف‌آبادی میردامادی »بودند.

آیت الله خامنه ای:طبق نسب نامه­ موجود، که توسط علمای بزرگی همچون علامه محمدحسین طباطبایی و آیت‌الله سید شهاب الدین مرعشی نجفی ارائه گردیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌،

‌‌‌‌‌‌‌‌«نسب خانواده‌ ما با کمتر از ‌‌‌‌‌‌‌‌سی واسطه به حضرت سجاد و امام حسین علیهماالسلام می‌رسد» و به همین دلیل ما از سلسله‌ی «سادات حسینی» هستیم.

رهبرانقلاب:پدرم «آیت‌الله سیدجواد خامنه‌ای» فرزندِ« آیت‌الله حاج سیدحسین خامنه‌ای» و متولد سال ۱۲۷۴شمسی در شهر نجف است.

«آیت الله سیدحسین خامنه ای»امام جماعت راتب«مسجد جامع تبریز »بودند. 

رهبرانقلاب:پدربزرگم« آیت‌الله سیدحسین خامنه‌ای» از علمای منحصربه‌فرد تبریز در دوران مشروطه به شمار می‌آمد و در تاریخ مشروطیت نامی از وی برده شده است. ایشان امام جماعت مسجد جامع تبریز بودند.

«شیخ محمد خیابانی»امام جماعت «مسجد جامع تبریز »بودند. 

«شیخ محمد خیابانی» مرد سیاسی معروف صدر مشروطیت گاهی به جای پدربزرگ من در مسجد جامع نماز می‌خوانده است. شیخ محمد خیابانی، که او هم خامنه‌‌‌‌‌ای است.

رهبرانقلاب:داماد جدّ ما «آیت­ الله آقا سیدحسین خامنه‌­ای» و شوهرخواهر پدرم و شوهر عمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ماست.

میرزا اسماعیل نوبری هم از منسوبین نزدیک آیت‌الله سیدحسین خامنه‌ای بود. نوبری از مبارزان انقلاب مشروطیت در تبریز بود و یک دوره هم به نمایندگی مجلس رسید.

انتخاب شغل

آیت الله خامنه ای می گوید:این‌که درآینده زندگى خودم، بنا بود چه شغلى را انتخاب کنم، از اوّل براى خود من و براى خانواده‌ام معلوم بود. همه مى‌دانستند که من بناست طلبه و روحانى شوم. این چیزى بود که پدرم مى‌خواست و مادرم به شدّت دوست مى‌داشت. خود من هم علاقه‌مند بودم؛ یعنى هیچ بى‌علاقه به این مسأله نبودم.
اما این‌که لباس ما را از اوّل، این لباس قرار دادند، به این نیّت نبود؛ به خاطر این بود که پدرم با هر کارى که رضاخان پهلوى کرده بود، مخالف بود - از جمله، اتّحاد شکل از لحاظ لباس - و دوست نمى‌داشت همان لباسى را که رضاخان به زور مى‌گوید، بپوشیم.

رهبرانقلاب:مى‌دانید که «رضاخان»(رضاشاه) لباس فعلى مردم را که آن زمان لباس فرنگى بود و از اروپا آمده بود، به زور بر مردم تحمیل کرد. ایرانیها لباس خاصى داشتند و همان لباس را مى‌پوشیدند. او اجبار کرد که بایستى این‌طور لباس بپوشید؛ این کلاه را سرتان بگذارید!
آیت الله خامنه ای:پدرم این را دوست نمى‌داشت، از این جهت بود که لباس ما را همان لباس معمولى خودش که لباس طلبگى بود، قرار داده بود؛ اما نیّت طلبه شدن و روحانى شدن من در ذهنشان بود. هم پدرم مى‌خواست، هم مادرم مى‌خواست، خود من هم مى‌خواستم. من دوست مى‌داشتم و از کلاس پنجم دبستان، عملاً درس طلبگى را در داخل مدرسه شروع کردم.
معلّمى داشتیم که خودش طلبه بود و سالهاى پنجم یا ششم دبستان - به نظرم هر دو سال - معلم کلاس ما بود. او پیشنهاد کرد که به ما درس «جامع‌المقّدمات» بدهد. مى‌دید که من و یکى، دو نفر از بچه‌ها علاقه‌مندیم و استعدادمان هم خوب بود؛ فکر کرد که به ما درس بدهد، ما هم قبول کردیم.
«جامع‌المقّدمات» اوّلین کتابى است که طلبه‌ها مى‌خواندند، - هنوز هم معمول است - و مجموعه‌اى از جزوات، یعنى چند کتاب کوچک است. من چند تا از آن کتابهاى کوچک را در دبستان خواندم؛ بعد هم که بیرون آمدم، به شدّت و با جدّیت و علاقه دنبال کردم.
من بعد از دبستان به دبیرستان نرفتم؛ یعنى دوره دبیرستان را به طور داوطلبانه و به صورت شبانه، خودم مى‌خواندم. درس معمولى من طلبگى بود و بعد از دوره دبستان، مدرسه طلبگى رفتم - یعنى از دوازده سالگى به بعد - بنابراین از همان وقتها دیگر من به فکر آینده - به این معنا - بودم؛ یعنى معلوم بود که دیگر بناست طلبه شوم.
البته طلبگى و لباس طلبگى، به‌هیچ‌وجه مانع از کارهاى کودکانه آن زمان نبود؛ یعنى هم عمامه سرمان مى‌گذاشتیم، هم وقتى مى‌خواستیم بازى کنیم، عمامه را در خانه مى‌گذاشتیم، به کوچه مى‌آمدیم و با همان قبا مى‌دویدیم و بازى مى‌کردیم - کارهایى که بچه‌ها مى‌کنند - وقتى مى‌خواستیم با پدرمان به مسجد برویم، باز عمامه را سرمان مى‌گذاشتیم و عبا را به دوش مى‌انداختیم و با همان وضع و حال و چهره کودکانه به مدرسه مى‌رفتیم و مى‌آمدیم./۱۳۷۶/۱۱/۱۴گفت و شنود صمیمانه رهبر انقلاب با جمعی از جوانان و نوجوانان.

«سید‌محمد پیغمبر»کیست؟

رهبرانقلاب:والد ما دو برادر داشت: سیدمحمد و سید‌مهدی. سید‌محمد خامنه‌ای(عموی رهبرانقلاب) به سبب حسن خلق و نیکوکاری به «سید‌محمد پیغمبر» معروف بود. وی از مادر دیگر و مُسن­تر از والد و مقیم نجف بوده و با مراجع معروفی همچون آیت‌الله سید‌ابوالحسن اصفهانی و دیگر همسالان رفاقت و مناسباتی داشته است.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:رهبرانقلاب نقل می کند:عمویم«سید‌محمد پیغمبر» در جریان ترور آیت‌الله سیدحسن اصفهانی، فرزند مرحوم اصفهانی، در هنگام امامت نماز جماعت، ایشان(عمو) هم مجروح شده بود. ایشان اواخر عمر به آذربایجان برگشت و در تحولات سیاسی فعال بوده و به سبب احترام اجتماعی و دولتی خدماتی انجام داده است. برخی نامه‌های ایشان به مقامات ایران نشان‌دهنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ این مطلب است. ‌‌‌‌‌‌‌‌سید حسن تقی‌زاده که در آن زمان معمم و طلبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ جوان و فعال بود از اطرافیان ایشان بوده و عکسی هم از عده‌‌‌‌‌‌ای از مریدان ایشان باقی مانده است.

رهبرانقلاب:والد ما در نوجوانی تحصیلات ابتدایی خود را طبق مرسوم آن زمان در مکتب‌خانه‌‌‌‌‌‌ای در تبریز شروع می‌کند و پس از طی مقدمات علوم حوزوی، بعد از فوت پدرش به مشهد و سپس به عراق می‌رود و تحصیلاتش را در حوزه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ نجف ادامه می‌دهد. در حدود سال‌های ۱۳۳۷ـ ۱۳۳۶ق(۱۲۹۷-۱۲۹۶) دوباره سفری برای زیارت به مشهد می‌رود و حال و هوای علمی مشهد و حوزه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ علمیه را بررسی می‌کند. حوزه علمیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ مشهد در آن ایام حوزه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ بسیار پر رونقی بوده و علمای بزرگی در آنجا درس فقه و حکمت می‌گفتند مثل میرزا محمد معروف به آقازاده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ خراسانی(پسر آخوند خراسانی) و حاج‌آقا حسین قمی در فقه و اصول و حاج‌آقا بزرگ حکیم شهیدی در حکمت و علوم عقلی. از این رو والد ما علاقه‌مند به ماندن در این شهر می‌شود.

رهبرانقلاب:والدمان،بعد از مدتی، با شنیدن خبر فوت مادرشان در شهر تبریز، به آن شهر برمی­‌گردد و چون متأهل شده بود همسر اول خود و فرزندانش را از تبریز به مشهد مقدس انتقال می‌دهد.

آیت الله سیدعلی خامنه ای:ابوی تا حدود سال ۱۳۴۶ق(۱۳۰۶شمسی) به همراه خانواده در شهر مشهد اقامت می‌کند و همان سال ‌‌‌‌‌‌‌‌برای ادامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ تحصیل دوباره راهی عراق و شهر نجف می‌شود. در نجف عمدتاً به درس میرزا محمدحسین نائینی و سید ابوالحسن اصفهانی می‌رود ‌‌‌‌‌‌‌‌و تا سال ۱۳۵۱ق(۱۳۱۱شمسی) نیز در نجف می‌ماند که در این سال با گرفتن اجازه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ اجتهاد از آیات نائینی و سید ابوالحسن اصفهانی و غروی معروف به «کُمپانی» به ایران برگشته و ‌‌‌‌‌‌‌‌به شهر مشهد می‌رود.

آیت الله خامنه ای:در همین سال عیال(همسر) اول ایشان(پدر) فوت می‌کند و ایشان با همسر دومشان که مادر ما باشد ازدواج می‌کند. ‌‌‌‌‌‌‌‌

رهبرمعظم انقلاب:والد ما از جمله علمای باسواد امّا گوشه ­گیر مشهد به شمار می‌رفت و چون فصاحت و بلاغت کمی در گفتار داشت درس عمومی نمی‌گفت، امّا در جلسات خصوصی ایشان شاگردان فاضل معروفی مثل آقا میرزا حسین عبایی و حاج شیخ نصرالله شبستری تربیت یافتند.

«آیت الله سیدجوادخامنه ای»پیشنمازمسجد«گوهرشاد+صدیقی ها+مسجدترک ها»

ایشان(پدر) در مسجد جامع گوهرشاد و مسجد صدیقی‌ها نماز می‌خواند. مسجد صدیقی‌ها چون دسته‌ها و مجالس ترک‌های مقیم مشهد در آنجا برگزار می‌شد به نام «مسجد تُرک‌ها» معروف شده بود و گاهی دو ماه، محرم و صفر، یعنی شصت شب آنجا مجلس عزاداری بود. بسیاری از علما و فضلای شهرستان‌ها وقتی برای زیارت به مشهد می‌آمدند در این مسجد با ایشان نماز می‌خواندند.

آیت الله سیدعلی خامنه ای: والد ما از آن عالمانی ‌‌‌‌‌‌‌‌بود که هیچکس با او دشمنی نداشت، لذا با او دوستی و احترام و محبت می‌کردند و محبوبیت و احترام عام داشت.

ایشان(پدر) با بسیاری از معارف علمای ایران و عراق از جمله آیت‌الله میلانی، علامه طباطبایی، حاج شیخ ‌هاشم قزوینی، امام خمینی و بیشتر علمای معروف آذربایجان روابط نزدیک و دوستانه‌‌‌‌‌‌ای داشت و بسیاری از این علما به خانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ما رفت و آمد داشتند.

رهبرانقلاب می گوید:آیت‌الله میلانی خودش می‌گفت: ما و پدرتان هم ­مکتب بودیم و باهم درس می‌خواندیم و بازی می‌کردیم.

آن دو خیلی به هم نزدیک بودند و ایشان در اوایل اقامت در مشهد تقریباً هفته‌‌‌‌‌‌ای یکبار به منزل ما می‌آمدند. علامه طباطبایی، آیت‌الله میلانی و پدرم در شهر نجف هم سه یار دبستانی بودند و این ارتباط و دوستی همچنان میان ایشان تا سال‌ها و تا اواخر عمرشان پابرجا بود.

آیت الله سیدعلی خامنه ای:علامه طباطبایی بعضی از سال‌ها با خانواده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ خود به مشهد مشرف می‌شدند و یکی دو ماه می‌ماندند .

«علامه »بیشتر اوقات، صبح‌ها برای دیدن ابوی به منزل ما می‌آمدند و ساعتی با هم می‌نشستند و باهم از هر دری صحبت می‌کردند: گاه بحث‌های علمی داشتند، گاهی کتاب‌هایی مثل تحریر اقلیدس در علم هندسه را جلوی خودشان می‌گذاشتند و دو فقیه می‌نشستند و درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ قضایای هندسی باهم بحث می‌کردند. احتمال می‌دهم پدر من سؤال می‌کرد و مرحوم علامه، که قوی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر و استادتر بود، جواب می‌داد.

رهبرانقلاب:آقای طباطبایی با ما روابط خانوادگی هم داشت و در دوران اقامت خود در مشهد، هر دفعه که می‌آمدند خانواده و فرزندانشان را هم می‌آوردند.

آیت الله خامنه ای: خانم‌ها با هم دوستی و مراوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ نزدیک داشتند، بچه‌های دو خانواده ‌‌‌‌‌‌‌‌هم با هم بازی می‌کردند و روابط نزدیک و صمیمانه‌‌‌‌‌‌ای برقرار بود.

رهبرانقلاب:همین روابط نزدیک باعث شد که خانواده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ من در قم پس از ازدواج، با خانواده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ایشان و خود من با شخص علامه و فرزندانشان روابط خانوادگی داشته باشیم و منزل ما هم شاید کمتر از صد متر با منزل ایشان فاصله داشت.

یکی از خصوصیات اخلاقی پدرم کم­رویی و گوشه‌گیری ایشان بود و از این رو اهل منبر رفتن رسمی نبود، امّا به واسطه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ اصرار دوستانش، گاهی بعد از نماز خود به منبر می‌رفت که اتفاقاً این منبرها به دلیل مطالعات شبانه‌روز ایشان و احاطه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ وسیع بر موضوعات دینی و اخلاقی بسیار مفید بود و مردم به آن علاقه نشان می‌دادند. علمای مشهد نیز به اطلاعات علمی والد پی برده بودند و گاهی از او استفاده می‌کردند.

آیت الله خامنه ای:ایشان(پدریک جلسه مباحثه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ روزانه به نام جلسه «مباحثه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ فقهی» برگزار می‌کرد. درمجموع در این جلسات آیات حاج میرزا حبیب‌الله ملکی تبریزی، آقا میرزا باقر تبریزی، حاج شیخ غلامحسین تبریزی معروف به عبدخدایی تبریزی، علم‌الهدی و آقای آسید علی رضوی و همچنین گاهی آیات حاج میرزا جواد آقای تهرانی و حاج شیخ حسنعلی مروارید حضور داشتند.

نگارنده-پیراسته فر:مأخداین فرازازمقاله تحقیقی«تسنیم»۱۶ تیر ۱۳۹۸است.

« آیت الله سید جواد خامنه‌ای » از امامان جماعت «مسجد جامع گوهرشاد »نیز بود. وی علاقه‌ی زیادی به مطالعه داشت. مباحثات علمی روزانه وی با هم‌ردیفان از جمله حاج میرزا حسین عبائی، حاج سید علی‌اکبر خوئی، حاج میرزا حبیب ملکی و ... تا ده‌ها سال ادامه داشت. همچنین فردی پرهیزگار و بی‌توجه به امور دنیوی بود و زندگی زاهدانه‌ای داشت.

مصاحبه بامادرِ رهبرانقلاب(خدیجه میردامادی)
بانو خدیجه میردامادی تنها فرزند آیت‌الله سید هاشم نجف‌آبادی از همسر اول بود؛ وی در 16 اردیبهشت 1293 در نجف اشرف به دنیا آمد. مادرش بی بی سکینه زود از دنیا رفت و این کودک در آستان فقدان محبت مادر از چشمه مهر مادر بزرگ سیراب شد. به احتمال زیاد خدیجه خانم در 15 سال نخست زندگی از محضر علمی پدر بهره برده و غیر از سواد معمول با برخی متون نیز آشنایی یافت.

وی همراه پدر به ایران مهاجرت کرد و در ۲۰ سالگی به عقد سید جواد خامنه‌ای در آمد. او زبان عربی و فارسی را به موالات هم آموخته بود و رفته رفته زبان ترکی را نیز فرا گرفت. اندوخته علمی بانو خدیجه با مطالعات در تفاسیر قرآن و کتب تاریخی چون "روضه الصفا" به جایی رسید که زندگی انبیا معصوم و شخصیت های قرآن را در قالب داستان ها و روایت های شنیدنی برای فرزندانش باز می گفت.

بانو خدیجه با دعا و مستحبات مانوس بود از اعمالی چون ام داوود، ادعیه‌ای مانند عرفه و نمازهایی چون جعفر طیار غفلت نمی‌ورزید. او فرزندان خود را نیز در این مناسک شریک می‌کرد.  ایشان قرآن را با صدایی خوش تلاوت می کرد، به ویژه در دوران جوانی گوش فرزندانش را از این نوا حظ می‌برد.
بانو خدیجه در گفتار و رفتار عوام گریز بود. حشر و نشری گزیده داشت و ترجیح می داد با زنانی نشست و برخاست کند که شبیه او باشند. وقتی قرآن می‌خواند لهجه‌ای از گویش اهالی نجف داشت.

«سید محمد حسن خامنه ای»کوچک‌ترین فرزندش می‌گوید: «مادرم تنها یک نفر را با تمام وجود «خانم» خطاب کرد و او همسر امام خمینی بود.»

فرزندانش در وصف او می‌گویند که زنی خوش‌سخن، سخته‌گو، حافظ آیاتی از قرآن، صریح‌اللهجه، بدخط، بسیار تأثیرگذار در تربیت و بالندگی فرزندان بود.

حاجیه خانم به دیوان حافظ تسلط داشت و ضمیر خود و کودکانش را با اشعار خواجه صیقل می‌داد. خدیجه جوان، وقتی به خانه سید جواد خامنه‌ای آمد، در میان جهیزیه خود یک دیوان حافظ، چاپ بمبئی، آورد. این کتاب از آن حاج سیدهاشم، پدرش بود که او نیز انسی دیرین با این دیوان داشت و آن را در سفرهای دور و نزدیک همراه می‌برد و حاشیه‌هایش با یادداشت‌ها و دل نوشته‌های او پر شده بود.

بانو خدیجه زنی شجاع بود و این خصلت در همه امور زندگی او نمود می‌یافت. «در منزل ما معروف بود که اگر پدرم مرد محجوب و دور از غوغایی هست، مادرم زنی است که در آنجایی که لازم باشد در مسائل غوغایی وارد می‌شود، اظهارنظر می‌کند.»

این ویژگی در دوره مبارزه پسرانش با حکومت پهلوی، بارها، چه در برخورد با مأموران دستگاه امنیتی و چه در ملاقات با پسران زندانی‌اش بروز داشت. می‌گویند در این موارد دیده نشد که زبان التماس به کار برد و در برابر اهانت یا درشت‌گویی‌های مأموران کوتاه بیاید.

کسی یاد ندارد «بانو خدیجه »در میان خانواده یا نشست‌های خویشاوندی از زندان رفتن فرزندان خود شکوه کرده باشد.

او در برابر اظهار ترحم دیگران می‌ایستاد و به آنان گوشزد می‌کرد که این اقدام دلسوزی ندارد؛ مبارزه کرده، در راه خدا زندان رفته؛ اگر افتخار نمی‌کنید، به ترحم شما هم نیازی نیست.

رهبر انقلاب درباره این رفتار مادر می‌گویند: «هر بار از زندان می‌آمدم بیرون، می‌شنیدم که مادرم برخوردهایش این‌طوری بوده، مقدار زیادی از خستگی من درمی‌آمد

«خانم میردامادی »وقتی برای دیدار پسرانش به زندان می‌رفت، مادرانه حرف نمی‌زد و از رنجی که می‌کشید واگویه نمی‌کرد. آنان را به کوتاه آمدن در فعالیت‌های سیاسی تشویق نمی‌نمود. کلمه‌ای نمی‌گفت که روحیه پسرانش را بلرزاند.

با مأموران زندان در بیرون یا درون اتاق ملاقات بی‌اعتنا رفتار می‌کرد و زبانش تند و تیز بود. پسر کوچکش، «سید محمد حسن»می‌گوید: «شیری که مادرمان به ما داد با نفرت از پهلوی عجین بود

بانو خدیجه در قبال پدیده‌های سیاسی، منشی روشن‌بینانه داشت؛ زمانی که پسرش(سیدعلی خامنه‌ای) مباحثی را در سخنرانی‌های خود آغاز کرد که طرفداران زیادی از جوانان، روشنفکران و دیگر طبقات مردم پیدا کرد، بانو خدیجه نیز به پای سخنان پسر می‌نشست و با چشم قبول به آن می‌نگریست. بی آنکه از حضور هزاران نفر در پای منبر فرزندش هیجان‌زده شود، حرف‌های او را تصدیق می‌کرد و از این بابت تشویقش می‌کرد.

«خدیجه میردامادی »چندین بار به عتبات سفر کرد که همگی آنها پیش از کودتای ۱۳۳۷ش عبدالکریم قاسم بود.

در آخرین سفر (۱۳۳۶ش) سیدعلی و سیدمحمدحسن نیز همراه او بودند.

«کربلایی خانم میردامادی» دو بار به سفر حج رفت. بار نخست، با ارثیه‌ای که از ماترک پدر دریافت کرد (حدود ۳۵۰۰ تومان) در اواسط دهه چهل راهی خانه خدا شد. دیگر بار، پس از انقلاب در ۱۳۶۱ش همراه پسر و عروسش (همسر سیدهادی) به مدینه و مکه مشرف گردید.

«حاجیه خدیجه میردامادی» مرجع برخی از زنان محل یا شهر بود. برای حل اختلاف تا پرسش از مسائل شرعی، و طلب استخاره تا درخواست دعا برای گشایش مشکلات به او مراجعه می‌کردند. وی با گشاده‌رویی آنان را می‌پذیرفت. این مراجعات پس از انقلاب بیشتر شد. زن‌ها با این امید که پسران خانم میردامادی توان حل مشکلات آنان را دارند، پیش او می‌آمدند. وی نیز با تماس‌های تلفنی، گاه به زبان خوش و گاه با عتاب از پسران دست‌اندرکارش خواستار گشایش امور مراجعین می‌شد.

«حاجیه خدیجه میردامادی »در۱۵ مرداد ۱۳۶۸ بر اثر سکته قلبی درگذشت وقبرش در حرم امام رضا(ع)، کنار همسرش واقع است.

سئوال خبرگزاری فارس:در مورد نقش بانوان در پیروزی انقلاب اسلامی توضیح بفرمایید؟

بانو میردامادی: نقش زنان بسیار مهم بود، تا حدی که در مشهد ناظر بودیم که بسیاری از تظاهرات و راهپیمایی‌های اقصی نقاط مشهد تئسط زنان برگزار می شد که بسیار باشکوه و امیدوارکننده بود اگر پایم درد نمی‌کرد ما نیز گاهی می‌رفتیم دعا و گریه می‌کردیم تا انشاءالله زودتر این حکومت [جمهوری اسلامی] سر پا شود.

8172965_645

خانم‌هایی بودند که به خاطر انقلاب از خانه، شوهر و زندگی خود دست کشیدند چرا که ۶ ماه یا یک سال در تظاهرات بودند البته در برخی موارد شوهران آنها راضی نمی‌شدند و می‌گفتند شوهرمان به ما سیلی زده است،  اما برای خدا آن را قبول می‌کنیم تا به تظاهرات برویم. [چون] امام فرمودند که زن‌ها هم باید بروند و جایز است شما اگر اجازه نمی‌دهید، ندهید.

الان هم چند سال است که در تحرک، کار و خدمت هستند و اشخاص زیادی مانند این زنان هستند که به انقلاب خدمت کرده‌اند، برخی همان روزها دستگیر شده و دو، سه روز آنها را زندان نگه داشتند اما بچه‌ها و فرزندان‌ آنها رویه مادرانشان را پیش گرفتند و شوهرانشان برگشتند و متدین و متنبه شدند. 

*۳۰ سال از خدا خواسته بودم حکومت پهلوی را سرنگون کند

ما خودمان ۳۰ و ۲۰ سال دعا می‌کردیم و از خدا می‌خواستیم که این حکومت پهلوی را سرنگون کند و کسی را برساند که به داد ما برسد.

*دیدار «مادرِرهبرانقلاب»با «همسر امام خمینی» در مشهد

امام که به ترکیه تبعید شدند، خانمشان به منزل ما در مشهد آمدند من گریه کرده و گفتم: از حضرت رضا بخواهید که خدا آقا را نجات دهد. گفتند: برای همین کار به مشهد آمده‌ام . گفتم: برای این کار نذری کنید و ختمی بگیرید که گفتند: همه این کارها را کرده‌ام.

مادرِرهبرانقلاب می گوید:من خودم در این ۲۰ سال مدام گریه می‌کردم، جوان‌ها را به زندان می‌بردند اگر بچه‌های خودمان را به زندان می‌بردند کارم دعا بود و به هیچ‌کس هیچ چیز اظهار نمی‌کردم.

- از وظایف مهم بانوان تربیت فرزند صالح و مؤمن و متقی است در این باره نظر خود را بفرمایید؟

 بانو میردامادی: رابطه زن با اولادش خیلی مهم است، تابستان سال گذشته ۲۰۰ خانم از کرمان و رفسنجان به برای دیدن ما به اینجا آمدند و بچه‌های خود را زیر آفتاب و روی زمین گذاشته بودند آنها را موعظه کرده و گفتم به فرزند خود ظلم نکنید تا فرزندتان ظالم نشوند، رحم کنید تا فرزندانتان رحم‌دل شوند، به فرزندان خود دروغ نگویید تا آنها هم دروغ نگویند، مال حرام به فرزندان خود ندهید، غذای نجس به بچه‌های خود ندهید، بچه‌ها را فقط تشویق به درس خواندن نکنید بلکه به امور دین هم تشویق کنید، ما از کوچکی برای فرزندانم  قصه انبیا و قصص قرآنی می‌گفتیم.

*مادر در اولاد تأثیر بسیاری دارد

البته مراقب بودیم تغییر و تبدیل در آن ندهیم و واقع آن را بگوییم، نصیحت، موعظه، ظلم نکردن و دروغ نگفتن بسیار مهم است و مادر در اولاد تأثیر بسیاری دارد.

من هم بچه‌های خود را همین‌طور بزرگ کردم و همیشه [به فرزندانم] می‌گفتم که رحم داشته باشید و کسی را اذیت نکنید، در کوچه بچه‌ای را اذیت نکنید، درِ خانه مردم را نزنید و به مردم اذیت نرسانید. 

-اگر در رابطه با خاطرات انقلاب و فعالیت‌های آقای خامنه‌ای در انقلاب خاطره‌ای دارید، بفرمایید؟

بانو میردامادیبچه‌های ما در انقلاب خیلی فعالیت کردند، قبل از آنهم زندان بودند، «آسیدعلی ۵، ۶ بار  در زاهدان، تهران و مشهد به زندان رفت»

[از ساواک] می‌آمدند و در خانه و جلوی ما او(آسیدعلی) را می‌گرفتند و می‌بردند و مدت‌ها از آنها بی‌خبر بودیم، این بچه‌هایمان در زندان خیلی صدمه کشیدند و بعد از آن هم الحمدالله انقلاب شد.

[زمان] تظاهرات آنها مدتی از خانه بیرون رفتند و خانواده‌های خود را هم از خانه‌های خود بیرون بردند و در جاهایی مخفی شدند، شب‌ها مخفی بودند و روزها به مجامع و مجالس و بیمارستان‌ها و حسینیه‌ها می‌آمدند و سخنرانی می‌کردند بعد هم که الحمدالله پیروزی آمد.

فرزندانم برای وجود امام عزیزمان کار می‌کردند

[بعد از انقلاب] فعالیت آنها شروع و بیشتر شد، همه آنها به تهران رفتند و الحمدالله برای وجود امام عزیزمان و برای آمدنشان [کار کردند].

روزی که شاه از ایران رفت مردم جشن گرفتند و شیرینی و نقل پخش کرده و تبریک می‌گفتند و روزی هم که امام تشریف آوردند همین‌طور بود، در مشهد مجالس زنانه و مردانه و تظاهرات خوبی گرفتند.در ۲۲ بهمن آقای خامنه‌ای کجا بودند؟

بانو میردامادی: تهران بودند؛ آنجا با مرحوم شهید بهشتی و آقایان دیگر به صورت مخفیانه کمیته و حزب را تشکیل داده بودند و دیگر الحمدالله همه چیز مرتب شد.

-خودتان از زمان انقلاب خاطره‌ای دارید؟ قبل از انقلاب چگونه به عنوان یک مادر توانستید این همه مشکلات را تحمل کنید؟

بانو میردامادی: خداوند صبر می‌دهد و البته ما هم به رحمت خدا امیدوار بودیم؛ یک روز به «آسیدعلی »گفتم : مادر جان! مردم مشغول دنیا هستند و به مسافرت‌ مکه، شام و خارج می‌روند و عروسی می‌کنند، راحتی دارند اما بدن ما همه‌اش می‌لرزد که الان می‌آیند و شما را می‌گیرند!.

تلفن می‌کردیم و از منزلشان خبر می‌گرفتیم، دو مرتبه از خانه ما او را بردند، وقتی این حرف‌ها را به پسرم زدم گفت: «مادر همه آنها زندگانی حیوانی است که انسان بخورد و بچرد، زندگانی اشخاص عاقل و متدین این نیست که انسان فقط به فکر این دنیا باشد و باید به فکر دینمان هم باشیم

*فرزندانم از اول تابع، مقلد و پیرو امام خمینی بودند

روز دیگری هم پدرشان گفت این قدر که تردد در منزل شماست و جمعیت می‌آید و می‌رود خطر دارد، گفتند که اگر امام دستور بدهند که خودت را به کشتن بده من این کار را انجام می‌دهم؛  همه آنها از اول تابع، مقلد و پیرو امام بودند.

از آقای خامنه‌ای«آسیدعلی » هم خاطره دارید؟

بانو میردامادی: خیلی خاطره دارم؛ مخصوصا از تهران؛ یک دفعه هر سه آنها -همزمان-در زندان بودند؛ هم سیدعلی، هم سیدهادی و هم حسن در تهران و زندان بودند.

برای دیدن فرزندانم تنها در خیابان‌های تهران می‌گشتم

من دو ماه یک‌مرتبه، در عرض یک سال تهران می‌رفتم؛ تنها. خیابان‌ها را می‌گشتم. هر جا که نشانی می‌دادند می‌رفتم...

سیدمحمد ما -خدا او را حفظ کند- ماشین داشت. مرا به زندان قصر می‌برد البته برای دیدن بچه هایم به زندان کمیته، باغ مهران، خیابان میکده و جاهای خوفناک می‌رفتم تا شاید آنها  را ببینم. «حسن »مان را دو بار دیدم، اما [سیدعلی و سیدهادی]... را ندیدم.

*سید علی گفت مادر جان! از دعاهای شما بود که زندانم کوتاه شد

«آسیدعلی» ما هشت ماه زندان بود و بعد از اینکه آزاد شد گفتم «مادر! من خیلی دعا کردم و ختم‌ها گرفتم و کارها کردم و خواب عجیبی دیدم؛ حضرت رضا را به خواب دیدم که ایشان دست خود را به روی قلبم کشیدند و قلبم آرام گرفت»؛ گفت: «مادر جان از همین دعاهای شما بود که هشت ماه طول کشید قرار بود من هشت سال در زندان بمانم.» 

۲۰سال انتظاری کشیدم برای پیروزی انقلاب

مادرِرهبرانقلاب می گوید:این جمهوری اسلامی برای هیچکس مثل من عید نشد، هیچ کس به اندازه من نبود که ۲۰ سال ـ یا شاید کم ـ انتظار بکشند و الحمدالله چشمش به این انقلاب و به این پیروزی روشن شود؛ ما دائماً امام خمینی را دعا می‌کنیم و حاضرم از عمر خود به ایشان بدهم؛ خدا انشاءالله امام را حفظ کند.

خوابی که رهبرانقلاب«مادرش» تعریف کرد ،امام گفت«تو یوسف می‌‌شوی»

حاجیه خانم میردامادی می گوید:یک روز «آقا سیدعلی» ما به اینجا آمد و گفت که یک خوابی دیده‌ام، خواب دیده‌ام که امام مرحوم شده‌اند و ما داریم ایشان را می‌بریم و جمعیت زیادی بود که از شهر بیرون رفتیم و بعد جمعیت کم شدند و روی بلندی رفتیم و جنازه را هم به روی بلندی بردیم،دیدم که مردم ساکت هستند اما [من] از علاقه‌ای که به امام داشتم از شدت ناراحتی به پاهای خود دست می‌زنم و راه می‌روم و خودم را می‌زنم؛ آن بالا هم که رسیدیم از آن علاقه‌ای که داشتم گفتم بگذار روی امام را ببینم، وقتی روی امام را پس زدم، امام سرشان را بلند کردند و با انگشت اشاره کردند و دو مرتبه فرمودند «تو یوسف می‌‌شوی».

مادرِرهبرانقلاب:وقتی این خواب را برای من نقل کرد، من یک تعبیر خوبی کردم،گفتم «حضرت یوسف» هم در زندان بود و «تو هم از بس که به زندان می‌روی مانند حضرت یوسف می‌مانی

این خواب مدت‌ها گذشت تا آن سالی که سیدعلی برای ریاست جمهوری انتخاب شد، یکی از علمای تهران این خواب سیدعلی را به یاد آورده بود و به تهران آمده و گفته بود، دیدید تعبیر این خواب چه بود، تعبیرش این بود که وقتی حضرت یوسف هم از زندان درآمد «عزیز مصر »شد.

*ماجرای خدمت آیت‌الله خامنه‌ای در مسجد گوهرشاد

یک بار دیگر هم [سیدعلی] آمد گفت خواب دیده‌ام من در مسجد گوهرشاد یک مشغولیتی دارم و کارهایی مانند تزئین دیوارها و کار خیلی مشکلی انجام می‌دهم؛ بعد گفتند که پیامبر  و حضرت امیر  آمدند و نگاه کردند، من ایستاده بودم و دیدم پیامبر با حضرت امیر وارد شدند و پیامبر خیلی با جلالت بودند و حضرت امیر مانند نوجوانی کنار پیغمبر  بودند، من هم کنار حضرت امیررفتم و گفتم: «یا امیرالمؤمنین به حضرت رسول(ص) بفرمایید که من از این کار خسته شده‌ام و می‌خواهم دست بردارم، حضرت امیر(ع) هم گفتند یا رسول‌الله سیدعلی می‌گوید من خسته شده‌ام، پیامبر فرمودند«نخیر باید مشغول باشند و ادامه بدهد.» 

سیدعلی می‌گفت من در خواب یک قوتی گرفتم و بیدار شدم و دیدم فعالیتم برای همین خدمت به اسلام و تبلیغ و همین است که مردم به منزل من می‌آیند و به آنها راهنمایی می‌کنیم؛ این هم یک خواب ایشان بود. /۲۷خرداد ۱۳۹۳ خبرگزاری فارس بااندکی اصلاحات(انتخاب تیتر)

” چهار فرزند پسر دارند که هر چهار نفر، طلبه‌ و معمم هستند 

و حقیقتاً هم درس می‌خوانند. خوب هم درس می‌خوانند. من با اینها مأنوسم، این توفیق را دارم. اُنسی دارم، نشست داریم، گعده داریم، صحبت می‌کنیم. یک بار ندیده‌ام که اینها راجع به پولی، امکاناتی و چیزهای از این قبیل صحبت بکنند. گویی افرادی معمولی هستند و پدرشان هم یک فرد معمولی است. 

فرزندان رهبرانقلاب(آیت الله سیدعلی خامنه ای)

فرزندان رهبر انقلاب

فرزندان رهبر انقلاب اسلامی با حضور در دفتر حزب‌الله لبنان در تهران، پیام رهبر انقلاب را(بمناسب شهادت سیدحسن نصرالله)به عبدالله صفی الدین نماینده این جنبش ابلاغ کردند/۱۱ مهر ۱۴۰۳

حضور فرزندان حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در دفتر حزب‌الله لبنان

سید میثم و سید مصطفی، سید مجتبی و سید مسعود خامنه ای

فرزندانشان بیشتر همین مسائل درس و بحث برایشان مطرح است و نگرانی‌هایی که نسبت به مردم و نسبت به زندگی طلاب و نسبت به قضایای دیگر دارند، همان دغدغه‌هایی است که خود آقا دارند

این خیلی ارزش دارد که امکانات باشد و موقعیت فراهم باشد و هیچ اقبالی به آن نشان داده نشود. این خیلی ارزشمند است. برای خود حضرت آقا، همه رقم امکانات هست ولی هیچ اقبالی ما نمی‌بینیم. نه خودشان، نه خانواده‌شان! 
قطعاً خود حضرت آقا دوست ندارند که بستگانشان و مخصوصاً آقازاده‌ها‌یشان در کارهای اقتصادی باشند، قطعاً این را آقا نمی‌پسندند. خود اینها هم، هیچ رغبتی و هیچ اقبالی ندارند. حالا به هر صورت این جور تربیت شده‌اند که هیچ اقبالی به این چیزها ندارند. فرزندانشان بیشتر همین مسائل درس و بحث برایشان مطرح است و نگرانی‌هایی که نسبت به مردم و نسبت به زندگی طلاب و نسبت به قضایای دیگر دارند، همان دغدغه‌هایی است که خود آقا دارند. این که آنها برای خودشان دنبال آینده‌ای باشند‌ زندگی، مال، منال، پول، پس‌انداز‌ اصلاً وجود ندارد. اگر بود، من مطلع می‌شدم. چون خیلی با اینها مأنوسم. من چنین چیزی واقعاً در اینها ندیده‌ام.


از سمت راست : حجج السلام سید میثم و سید مصطفی، آیت الله مجتهدی و حجج السلام سید مجتبی و سید مسعود

سید مصطفی خامنه‌ای، فرزند ارشد رهبری

«سید مصطفی»‌‌ آقازاده بزرگ آقا‌ همان سال اول ازدواجشان که طلبه‌ قم بودند،‌ الان هم قم هستند‌ خانه‌ای اجاره کرده بودند و مستأجر بودند – الان هم مستأجرند – ما را یک روز برای ناهار دعوت کردند. ما رفتیم منزل ایشان. یک سال از ازدواج ایشان نگذشته بود، ماههای اول ازدواج ایشان بود. ما هم یک گلدان معمولی خریدیم و رفتیم که دست خالی نرویم. من واقعاً‌ تعجب کردم که آیا این خانه، خانه‌ یک تازه‌داماد است؟ حالا نه خانه‌ فرزند رهبر انقلاب و مقام اول کشور، حتّی خانه‌ یک تازه‌داماد هم این نیست. یعنی یک خانه‌ تازه‌داماد، بالاخره یک زرق و برقی دارد؛ 

تا مدتها این زرق و برق خانه‌ تازه‌داماد و خانه‌ تازه عروس، هست. من توی خانه‌ اینها، واقعاً همان زرق و برق معمولی یک تازه‌داماد و یک تازه عروس را ندیدم. بسیار زندگی معمولی، دوتا فرش ماشینی، آن هم نه سه‌ در چهار‌ چون من دقت داشتم به این چیزها. دور و بر خودم را نگاه می‌کردم. حواسم بود و تا آنجا که می‌توانستم، رصد می‌کردم اوضاع و احوال خانه را‌. دو تا فرش شش متری انداخته بودند، دور خانه هم موکت بود و دو‌ سه تا پشتی ابری معمولی، نه مبلمانی، نه زرق و برقی. زندگی ساده و خوبی در آقازاده‌های ایشان سراغ داریم. 

سیدمیثم خامنه‌ای

سیدمیثم خامنه ای

آقازاده‌ها در دفتر مسئولیتی ندارند. فقط در نشر آثار همکاری دارند والان هیچ کدام از آقازاده‌ها مسئولیتی ندارند. جایی هم مشغول نیستند. ممحّض در درس و کار طلبگی هستند. درس می‌خوانند و انصافاً هم درسشان خیلی خوب است. خیلی خوب پیشرفت کرده‌اند. 

سیدمجتبی خامنه‌ای

سیدمجتبی خامنه‌ای

خود آقا مصطفی که الان سطوح عالیه را در قم تدریس می‌کنند. ایشان مکاسب و کفایه در قم تدریس می‌کنند.”


حجه الاسلام سید مصطفی خامنه ای

حجه الاسلام سید میثم خامنه ای در کنار پدر همسرش آقای لولاچیان

حجه الاسلام سید مسعود خامنه ای در کنار پدر همسرش حضرت  آیت الله خرازی

کوه آبیدر ـ سید مسعود و سید میثم در کنار پدر در سفر مقام معظم رهبری به استان کردستان

منبع:مشرق به نقل از تبیان/ثوضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:باقری کنی(برادرمرحوم آیت الله مهدوی کنی)است که آن مرحوم اسمش را به مهدوی کنی تغییرداد

ایشان چهار فرزند پسر دارند که هر چهار نفر، طلبه‌ و معمم هستند و حقیقتاً هم درس می‌خوانند. 

روایت آقامصطفی خامنه‌ای از شهادت یک فرمانده

«علی اصغر صفرخانی» فرمانده واحد «آر. پی. جی» تیپ ذوالفقار لشکر ۲۷ و سپس فرمانده گردان ویژه شهادت بود که صبح روز ۱۰ تیر ماه ۱۳۶۵ بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید.

 پدر شهید، می گوید:«علی اصغر که شهید شد آقای خامنه‌ای با پسرشان آمدند منزل ما. پسر بزرگ ایشان آقا مصطفی، هم رزم «علی اصغر صفرخانی »بود و زمان شهادت پسرم« آقا مصطفی» هم آنجا حضور داشته. ایشان از لحظه شهادت علی اصغر تعریف می‌کرد که: ما داشتیم از خط بر می‌گشتیم، گفتم: علی اصغر بیا برویم داخل سنگر.،گفت: شما برو من الان می‌آیم. آقا مصطفی گفت: من چند قدم که رفته بودم انفجاری شد و گفتند صفرخانی تیر خورده. رفتم جلو دیدم غرق در خون افتاده و قرآنش هم کنارش افتاده بود. پسر حاج آقا خامنه‌ای(مصطفی) به من گفت: راضی باشید من این قرآن را به یادگار بر می‌دارم». سید مصطفی داماد آیت‌الله عزیز الله خوشوقت است که همین چند وقت پیش در مکه به دیدار معبود شتافت.

زندگی‌نامه حجت‌الاسلام احمد مروی، تولیت جدید آستان قدس

حجت الاسم احمدمروی(مسئول-سابق- بیت رهبری ،تولیت فعلی حرم امام رضا)می گوید: درباره زندگی مصطفی خامنه ای خاطره ای نقل می کند و می گوید:« آقا مصطفی‌فرزندبزرگ آقا‌، همان سال اول ازدواجشان که طلبه‌ قم بودند،‌.‌ خانه‌ای اجاره کرده بودند و مستأجر بودند – الان هممستأجرند ،بسیار زندگی معمولی، دوتا فرش ماشینی، آن هم نه سه‌ در چهار‌ چون من دقت داشتم به این چیزها. دور و بر خودم را نگاه می‌کردم. حواسم بود و تا آنجا که می‌توانستم، رصد می‌کردم اوضاع و احوال خانه را‌. دو تا فرش شش متری انداخته بودند، دور خانه هم موکت بود و دو‌ سه تا پشتی ابری معمولی، نه مبلمانی، نه زرق و برقی! زندگی ساده و خوبی در آقازاده‌های ایشان سراغ داریم.»

مروی: آقازاده‌ها در دفتر مسئولیتی ندارند. فقط در نشر آثار همکاری دارند والاّ هیچ کدام از آقازاده‌ها مسئولیتی ندارند. جایی هم مشغول

نیستندممحّض در درس و کار طلبگی هستند درس می‌خوانند ،خیلی خوب پیشرفت کرده‌اند. خود آقا مصطفی که الان سطوح عالیه را در قم تدریس

می‌کنند. ایشان مکاسب و کفایه در قم تدریس می‌کنند.

سید مجتبی خامنه ای دومین فرزند،داماد غلامعلی حداد عادل است رهبر معظم انقلاب سابقه حضور در جبهه و عملیات های مختلف را دارد.http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/3790/C/Khamenei-shaeran87-001.jpg

«خانم منصوره خجسته باقرزاده» متولد۱۳۲۶–فرزندِحاج محمداسماعیل خجسته باقرزاده از کاسبان مشهد است. خانم منصوره ،توسط  حاجیه خانم خدیجه میردامادی، مادرِ آقای خامنه ای به وی معرفی شد و در پاییز ۱۳۴۳ در سن ۱۷ سالگی توسط (عاقد)آیت الله سید محمدهادی میلانی به عقد سیدعلی خامنه‌ای درآمد-یعنی آقای خامنه ای درسن۲۵سالگی ازدواج نموده اند-رهبرانقلاب متولد ۱۳۱۸ می باشد.

آیت الله خامنه ای اکنون دارای ۶ فرزند هستند. نام خانوادگی همسر  ایشان(منصوره خجسته باقرزاده) است. نام دخترانشان بشری و هدی، و نام فرندان پسرشان

سید مصطفی، سیدمجتبی، سیدمسعود و سیدمیثم است. دو تن از فرزندان پسر ایشان ۸ سال  در جبهه‌های جنگ ایران و عراق حضور داشتند.

در این تصویر قدیمی فرزندان رهبر به ترتیب از بزرگ به کوچک سید مصطفی، سید مجتبی، سید محسن(مسعود) و سید میثم می‌باشند

دختران(بشری+هدی)-دامادهای رهبرانقلاب 

 حجت الاسلام محمدجواد محمدی گلپایگانی “همسر بشری

مصباح‌الهدی باقری کنی “همسر هدی

متون حقوقی به زبان فرانسه اشتغال دارند  و دختر دیگر ایشان همسر فرزند آیت الله باقری کنی از علمای تهران است.

مصباح باقری - استاد دانشکده مدیریت دانشگاه امام صادق - فرزند آیت‌الله باقری کنی( برادرزاده آیت‌الله مهدوی کنی) داماد رهبر انقلاب، سیدمیثم خامنه‌ای و فرزندش.


یکی از دختران ایشان همسر فرزند آیت الله محمدی گلپایگانی  است که ضمن آراستگی به لباس شریف روحانیت و علم دین در دانشگاههای کشور نیز به تدریس متون حقوقی به زبان فرانسه اشتغال دارند 

سید مصطفی فرزند بزرگ ایشان با دختر آیت‌الله خوشوقت ازدواج کرده ‌است.

سید مجتبی داماد دکتر غلامعلی حداد عادل است

سید مسعود خامنه ای در راهپیمایی روز قدس

سید مسعود نیز با فرزند آیت‌الله خرازی و خواهر صادق خرازی ازدواج کرده ‌است. 

سید میثم کوچکترین فرزند ایشان نیز به ازدواج دختر آقای لولاچیان از بازاریان متدین در آمده است. 

مقام معظم رهبری همچون امام راحل فرزندان خود را از فعالیت های سیاسی و اقتصادی مبرا داشته و به ایشان توصیه کرده اند که در کارهای اقتصادی وارد نشوند. حضرت حجت‌الاسلام و المسلمین احمد مروی “دامت برکاته” در این رابطه چنین بیان داشتند:

” چهار فرزند پسر دارند که هر چهار نفر، طلبه‌ و معمم هستند 

و حقیقتاً هم درس می‌خوانند. خوب هم درس می‌خوانند. من با اینها مأنوسم، این توفیق را دارم. اُنسی دارم، نشست داریم، گعده داریم، صحبت می‌کنیم. یک بار ندیده‌ام که اینها راجع به پولی، امکاناتی و چیزهای از این قبیل صحبت بکنند. گویی افرادی معمولی هستند و پدرشان هم یک فرد معمولی است. 

فرزندانشان بیشتر همین مسائل درس و بحث برایشان مطرح است و نگرانی‌هایی که نسبت به مردم و نسبت به زندگی طلاب و نسبت به قضایای دیگر دارند، همان دغدغه‌هایی است که خود آقا دارند

این خیلی ارزش دارد که امکانات باشد و موقعیت فراهم باشد و هیچ اقبالی به آن نشان داده نشود. این خیلی ارزشمند است. برای خود حضرت آقا، همه رقم امکانات هست ولی هیچ اقبالی ما نمی‌بینیم. نه خودشان، نه خانواده‌شان! 
قطعاً خود حضرت آقا دوست ندارند که بستگانشان و مخصوصاً آقازاده‌ها‌یشان در کارهای اقتصادی باشند، قطعاً این را آقا نمی‌پسندند. خود اینها هم، هیچ رغبتی و هیچ اقبالی ندارند. حالا به هر صورت این جور تربیت شده‌اند که هیچ اقبالی به این چیزها ندارند. فرزندانشان بیشتر همین مسائل درس و بحث برایشان مطرح است و نگرانی‌هایی که نسبت به مردم و نسبت به زندگی طلاب و نسبت به قضایای دیگر دارند، همان دغدغه‌هایی است که خود آقا دارند. این که آنها برای خودشان دنبال آینده‌ای باشند‌ زندگی، مال، منال، پول، پس‌انداز‌ اصلاً وجود ندارد. اگر بود، من مطلع می‌شدم. چون خیلی با اینها مأنوسم. من چنین چیزی واقعاً در اینها ندیده‌ام.


از سمت راست : حجج السلام سید میثم و سید مصطفی، آیت الله مجتهدی و حجج السلام سید مجتبی و سید مسعود

سید مصطفی‌ آقازاده بزرگ آقا‌ همان سال اول ازدواجشان که طلبه‌ قم بودند،‌ الان هم قم هستند‌ خانه‌ای اجاره کرده بودند و مستأجر بودند – الان هم مستأجرند – ما را یک روز برای ناهار دعوت کردند. ما رفتیم منزل ایشان. یک سال از ازدواج ایشان نگذشته بود، ماههای اول ازدواج ایشان بود. ما هم یک گلدان معمولی خریدیم و رفتیم که دست خالی نرویم. من واقعاً‌ تعجب کردم که آیا این خانه، خانه‌ یک تازه‌داماد است؟ حالا نه خانه‌ فرزند رهبر انقلاب و مقام اول کشور، حتّی خانه‌ یک تازه‌داماد هم این نیست. یعنی یک خانه‌ تازه‌داماد، بالاخره یک زرق و برقی دارد؛ تا مدتها این زرق و برق خانه‌ تازه‌داماد و خانه‌ تازه عروس، هست. من توی خانه‌ اینها، واقعاً همان زرق و برق معمولی یک تازه‌داماد و یک تازه عروس را ندیدم. بسیار زندگی معمولی، دوتا فرش ماشینی، آن هم نه سه‌ در چهار‌ چون من دقت داشتم به این چیزها. دور و بر خودم را نگاه می‌کردم. حواسم بود و تا آنجا که می‌توانستم، رصد می‌کردم اوضاع و احوال خانه را‌. دو تا فرش شش متری انداخته بودند، دور خانه هم موکت بود و دو‌ سه تا پشتی ابری معمولی، نه مبلمانی، نه زرق و برقی. زندگی ساده و خوبی در آقازاده‌های ایشان سراغ داریم. 
آقازاده‌ها در دفتر مسئولیتی ندارند. فقط در نشر آثار همکاری دارند والان هیچ کدام از آقازاده‌ها مسئولیتی ندارند. جایی هم مشغول نیستند. ممحّض در درس و کار طلبگی هستند. درس می‌خوانند و انصافاً هم درسشان خیلی خوب است. خیلی خوب پیشرفت کرده‌اند. خود آقا مصطفی که الان سطوح عالیه را در قم تدریس می‌کنند. ایشان مکاسب و کفایه در قم تدریس می‌کنند.”

حجه الاسلام سید مصطفی خامنه ای

حجه الاسلام سید میثم خامنه ای در کنار پدر همسرش آقای لولاچیان

حجه الاسلام سید مسعود خامنه ای در کنار پدر همسرش حضرت  آیت الله خرازی

کوه آبیدر ـ سید مسعود و سید میثم در کنار پدر در سفر مقام معظم رهبری به استان کردستان

منبع:مشرق به نقل از تبیان/ثوضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:باقری کنی(برادرمرحوم آیت الله مهدوی کنی)است که آن مرحوم اسمش را به مهدوی کنی تغییرداد

درباره فعالیت‌های اقتصادی فرزندان رهبری رسانه‌های بیگانه شایعات زیادی را مطرح کرده اند. حجت الاسلام مروی درباره زندگی مصطفی خامنه ای خاطره ای نقل می کند و می گوید:« آقا مصطفی‌فرزندبزرگ آقا‌، همان سال اول ازدواجشان که طلبه‌ قم بودند،‌.‌ خانه‌ای اجاره کرده بودند و مستأجر بودند – الان هم

مستأجرند ،بسیار زندگی معمولی، دوتا فرش ماشینی، آن هم نه سه‌ در چهار‌ چون من دقت داشتم به این چیزها. دور و بر خودم را نگاه می‌کردم. حواسم بود و تا آنجا که می‌توانستم، رصد می‌کردم اوضاع و احوال خانه را‌. دو تا فرش شش متری انداخته بودند، دور خانه هم موکت بود و دو‌ سه تا پشتی ابری معمولی، نه مبلمانی، نه زرق و برقی! زندگی ساده و خوبی در آقازاده‌های ایشان سراغ داریم.»

بترتیب ازراست(روبرو)حاتمی،حجت الاسلام احمدمروی،حجت الاسلام رسول فلاحتی،آیت الله محمدمحمدی گلپایگانی۱۷ فروردین ۱۳۹۷(١٩رجب ١۴٣٩)

حجت الاسلام احمدمروی: آقازاده‌ها در دفتر مسئولیتی ندارند. فقط در نشر آثار همکاری دارند والاّ هیچ کدام از آقازاده‌ها مسئولیتی ندارند. جایی هم مشغول

نیستندممحّض در درس و کار طلبگی هستند درس می‌خوانند ،خیلی خوب پیشرفت کرده‌اند. خود آقا مصطفی که الان سطوح عالیه را در قم تدریس

می‌ کند.

سید مجتبی خامنه ای فرزند رهبر انقلاب

سید مجتبی خامنه ای دومین فرزند،داماد غلامعلی حداد عادل است رهبر معظم انقلاب سابقه حضور در جبهه و عملیات های مختلف را دارد.

 شایعات درموردآقامجتبی 

نام مجتبی خامنه ای بیش از دیگر فرزندان رهبر معظم انقلاب به گوش می خورد. رسانه های بیگانه ادعاهای بی اساس مختلفی درباره او مطرح می کنند. اواخر دی ماه حداد عادل در یک سخنرانی در اصفهان به برخی شایعاتی که درباره دامادش مطرح است پاسخ داد.

او با بیان اینکه مسائل مطرح‌ شده درباره فرزند رهبر ایران برای ایجاد بدبینی در میان مردم و فاصله انداختن بین مردم و رهبر ایران بیان می‌شوند گفته بود «بی بی سی در فتنه ۸۸ می‌گفت یک کامیون شمش طلا مربوط به آقا مجتبی خامنه ای می خواسته از مرز خارج شود که ترکیه آن را بازداشت کرده است، یا می گویند آقامجتبی در لندن یک بیمارستان و یک طبقه هتل را گارانتی کرده که بچه اش به دنیا بیاید و یک میلیون پوند پول داده اند.

من زندگی آقا مجتبی را از نزدیک دیده ام، مگر من پدر بزرگ آن بچه نیستم که با ۵۰۰ هزار تومان در یک بیمارستان معمولی تهران به دنیا آمد و دکترش خانم وزیر سابق بهداشت، خانم دستجردی بود،می خواهند القا کنند که آقازاده ها کامیون طلا از مملکت بیرون می برند و بدین سان شان ولایت فقیه را زیر سئوال ببرند».

غلامعلی حدادعادل درباره نحوه شکل گرفتن این وصلت می گوید: «سال ۷۷، خانمی به خانه ما زنگ زده بود و گفته بود که می خواهیم برای خواستگاری خدمت برسیم. خانم ما گفته بود دختر ما در حال حاضر سال چهارم دبیرستان است و می خواهد ادامه تحصیل دهد.

ایشان دوباره پرسیده بودند اگر امکان دارد ما بیاییم دخترخانم را ببینیم تا بعد. اما خانم ما قبول نکرده بودند. بعد خانم ما از ایشان پرسیده بودند اصلاً شما خودتان را معرفی کنید. و ایشان هم گفته بودند؛ من خانم مقام معظم رهبری هستم. خانم ما از هول و هراس دوباره سلام علیک کرده بود و گفته بود؛ ما تا حالا به همه پاسخ رد داده ایم.

اما شما صبر کنید با آقای دکتر صحبت کنم، بعد شما را خبر می کنم. بعد از صحبت با من قرار بر این شد که آنها بیایند و دخترمان را در مدرسه ببینند که هم دخترمان متوجه نشود و هم اینکه اگر آنها نپسندیدند، لطمه یی به دختر ما نخورد. طبق هماهنگی قبلی، خانم آقا آمدند و در دفتر مدرسه او را دیدند و رفتند. چند روز گذشت و من برای کاری خدمت آقا رفتم. آقا فرمودند؛ خانم استخاره کرده اند، جوابش خوب نبوده است.

یک سال از این قضیه گذشت. مجدداً خانواده آقا تماس گرفتند و گفتند ما می خواهیم برای خواستگاری بیاییم. خانم بنده پرسیده بودند چطور تصمیم تان عوض شده؟ آقا گفته بودند؛ خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد دارد و دفعه اول چون خوب نیامده بود، منصرف شدند و خانم آقا هم گفته بودند؛ چون دخترتان دختر محجبه، فرهیخته و خوبی است، دوباره استخاره کردم که خوب آمد و اگر اجازه بدهید، بیاییم».

حداد عادل ادامه می دهد: «بعد از چند روز خدمت آقا رفتیم. آقا فرمودند؛ آقای دکتر، داریم خویش و قوم می شویم. گفتم؛ چطور؟ گفتند؛ خانواده آمدند و پسندیدند و در گفت وگو هم به نتیجه کامل رسیده اند، نظر شما چیست؟ گفتم؛ آقا، اختیار ما دست شماست».

او ادامه می دهد: «آقا فرمودند که، شما، دکتر و استاد دانشگاهید و خانم تان هم همین طور. وضع زندگی شما مناسب است، اما زندگی من این طور نیست. اگر بخواهم تمام زندگی ام را بار کنم، غیر از کتاب هایم یک وانت بار می شود. اینجا هم دو اتاق اندرون و یک اتاق بیرونی است که آقایان و مسوولان در آنجا با من دیدار می کنند.

من پول ندارم خانه بخرم. خانه یی اجاره کرده ایم که یک طبقه مصطفی و یک طبقه هم مجتبی زندگی می کنند. شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند حالا که عروس رهبر می شود، چیزهایی در ذهنش باشد. ما این طور زندگی می کنیم. اما شما زندگی نسبتاً خوبی دارید. حالا اگر ایشان بخواهد وارد این زندگی شود، کمی مشکل است. مجتبی معمم هم نیست. می خواهد قم برود و درس بخواند و روحانی شود. همه اینها را به او بگو بداند»

سید مسعود فرزندسوم با کمال خرازی وزیر پیشین امور خارجه رابطه خویشاوندی دارد. او داماد آیت الله خرازی نمایندهٔ مردم تهران در مجلس خبرگان رهبری و عضو جامعه مدرسین حوزه علمیه قم است.در بین فرزندان رهبر معظم انقلاب، سید مسعود بیشترین اهتمام را به جمع آوری خاطرات پدر و اداره دفتر حفظ و نشر آثار رهبر معظم انقلاب مشغول است.

سیدمیثم،کوچکترین”چهارم” فرزند آیت‌الله العظمی خامنه‌ای داماد محمود لولاچیان از بازاریان مذهبی تهران است.  او نیز دانش آموخته حوزه علمیه تهران است و سابقه شرکت در درس خارج آیت‌الله العظمی خامنه‌ای را دارند. سید میثم مشغول تدریس در حوزه علمیه تهران می باشند و با دفتر حفظ و نشر آثار رهبر معظم انقلاب اسلامی همکاری دارند.

دختران مقام معظم رهبری نام دختران‌شان بشری و هدی است،یکی همسر فرزند آیت‌الله محمدی گلپایگانی رییس دفتر رهبری است که به لباس

روحانیت آراسته است”دامادرهبری”،در دانشگاه‌های کشور نیزبه تدریس متون حقوقی به زبان فرانسه نیز اشتغال دارند، دختر دیگر ایشان همسر

فرزند آیت‌الله باقری کنی(برادرمهدوی کنی)ز علمای تهران است./خبرگزاری مهر

حضور فرزند رهبری در عملیات جنگی وماجرای مفقودالاثر شدن 

سید مصطفی خامنه ای فرزند ارشد رهبرانقلاب در راهپیمایی روز قدس

در عملیات بدر در اسفندماه سال ۱۳۶۳ سید مصطفی خامنه‌ای فرزند رئیس‌جمهور وقت و رهبر کنونی انقلاب اسلامی شرکت داشته‌اند که به‌واسطه مفقود شدن ایشان برای مدتی در زمان عملیات، نگرانی‌هایی بین برخی از مسؤولان نظام ایجادشده بود که بعداً این نگرانی‌ها در ۲۸ اسفند ۱۳۶۳ برطرف می‌شود و ایشان سالم به منزل بازمی‌گردد. در خاطرات آقای هاشمی رفسنجانی دراین‌باره آمده است:سه‌شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۶۳

«اول وقت خبر دادند که یک موشک دیگر به مناطق نظامی و حساس و استراتژیک بغداد زده‌شده. احمد آقا (سید احمد خمینی، فرزند امام) تلفنی گفت خبرگزاری‌های خارجی گفته‌اند که موشک امروز به مرکز صنعتی و نفتی الدوره در بغداد اصابت کرده است؛ گفت که مصطفی فرزند آقای [آیت‌الله[خامنه‌ای که در جبهه بوده اطلاعی از ایشان در دست نیست… بالاخره معلوم شد که مصطفی سالم است و به تهران برگشت.

حضور فرزند ارشد رئیس‌جمهور در عملیات نظامی بدر به‌صورت یک نیروی رزمی عادی و احتمال مفقودالاثر شدن ایشان در آن زمان نشان از آن دارد که رهبران نظام جمهوری اسلامی از جان خود و فرزندانشان برای حفاظت از این نظام و تحکیم اسلام ناب محمدی صلی‌الله علیه و آله و سلم گذشته بوده‌اند./۸تیر۹۴مشرق

ناگفته‌های زندگی خانوادگی  رهبر انقلاب اززبان برادرکوچک وگمنام سیدمحمدحسن

از سیدمحمدحسن خامنه‌ای (متولد۱۳۳۰)برادر کوچک‌تر رهبر معظم انقلاب تا کنون چندان مصاحبه یا اظهارنظر رسانه‌ای دیده یا شنیده نشده بود. گفتند ایشان همزمان با رهبر انقلاب و دیگر برادرشان در زندان کمیته مشترک بوده‌اند. گفتند ایشان به دلیل مانوس بودن با برادر شریفشان ناگفته‌های زیادی دارد از سبک زندگی و اندیشه‌ سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ایشان. همه اینها موجب شد تا راهی مشهد مقدس شوم و با او در یک گفت‌وگوی طولانی از ناشنیده‌های زندگی رهبر انقلاب بپرسم.

 مانند همه اعضای بیت شریف رهبری، ایشان نیز ابا داشتند از اینکه برخی مسائل را مطرح کنند. آنچه از این مصاحبه منتشر شده ماحصل بخش‌هایی از این گفت‌و‌گوست.

* بنای ما این است که گفت‌وگویی با حضرت‌عالی در مورد برادر بزرگوارتان داشته باشیم. شما خیلی کم تا به حال سخن گفته‌اید. قطعا ناگفته‌هایی دارید که دانستنش جذاب و خواندنی است.

 

اگر شما دقت کرده باشید در احوالات اخوی بزرگ(محمد)، ‌هادی آقا و من هیچ وقت نگفتیم برادرمان این‌طوری گفته‌اند، برادرمان آن‌طور می‌گوید. برادران آقای هاشمی گفتند، بچه‌های آقای هاشمی گفتند، ایشان بچه‌هایشان هم نگفته‌اند. بنابراین این مشی ما نیست. ما خانه و بیرونمان تقریبا یکی است، یعنی خیلی تفاوتی بین اخلاق داخلی و اخلاق بیرونی‌مان برخلاف خیلی‌ها نیست. یعنی اندرونی و بیرونی‌مان یکی است، واقعا هم یکی بوده، ما همیشه بیرونی‌مان جلوه‌اش بیشتر از اندرونی‌مان بوده است. اینها یک چیزهای قدیمی ‌است که می‌گفتند فلانی در اندرونی‌اش فرش دستی دارد، در بیرونی‌اش گلیم می‌اندازد. من یادم ‌هست ما در اندرونی‌مان فرش دستی بود، در بیرونی‌مان هم فرش دستی بود، منتها هر دو از این فرش‌های خیلی ارزان‌قیمت، متری، زرعی، نه مقاتی و گره‌ای.

* بله، همین‌طور بوده و ما هم این حس را همیشه داشته‌ایم در مورد حضرت آقا. اگر اجازه دهید گفت‌وگو را از خانواده شروع کنیم.

پدر ما داماد مرحوم ‌سید‌هاشم  میردامادی نجف‌آبادی بود. مادر ما چهار پسر داشت و یک دختر. دو تا پسر بزرگ،

سیدمحمدحسن(برادرکوچک رهبرانقلاب):اخوان بزرگوار آقای ‌سیدمحمدآقا، سیدعلی آقا.

بین این دو خواهرمان که همسر شیخ علی تهرانی بود، بعد ‌هادی آقا و بعد من. اخوی بزرگ متولد ۱۳۱۵ هستند، آقا متولد۱۳۱۸ هستند، خواهرمان ۱۳۲۱ است،

حجت الاسلام و المسلمین سید هادی خامنه ای: انسان ابتدا باید آزاد باشد تا بتواند عدالت را برپا کند

 ‌هادی آقا ۱۳۲۶ است و من ۱۳۳۰ هستم. من بچه ۵۸ سالگی پدرم هستم یعنی در واقع رو به پیری بوده است. من از آنها که یادم نمی‌آید چون از کوچک‌ترینشان شش سال فاصله داشتم، بنابراین خیلی نمی‌توانم خاطرات گذشته آنها را بگویم اما می‌دانم که مکتبی که اینها رفتند، همان مدرسه‌ای که رفتند، مدرسه دارالتعلیم دیانتی بود که من هم یکی دو سه سال آنجا رفتم که آقای تدین نامی‌ مدیرش بود. آقا آنجا رفتند، اخوان دیگر آنجا رفتند و بعد دبستان رفتند. احتمالا یا از همان سنین طلبه شدند که من آن سنین را یادم نیست.

با کدام یک از این اخوان بزرگوار شما بیشتر اخت بودید؟

من به‌لحاظ ته‌تغاری بودن، عزیز‌دردانه همه‌شان بودم. الان هم احساس می‌کنم آقایان عنایت ویژه به من دارند. این اعتقاد من است، حس من این است که هم اخوی بزرگ و هم آقا، ‌هادی آقا یک جور، حالا آقا ‌هادی شاید کمتر، خواهرمان یک جور و دیگران. ‌این یک مساله، مساله دیگری که هست، فاصله سنی ما، رعایت کوچک‌تر و بزرگ‌تر؛ مثلا من با ‌هادی آقا در واقع یک حالت همبازی یا شبه همبازی داشتیم گرچه چند سال فاصله سنی با هم داشتیم اما یک جاهایی مشترک بودیم و بازی‌های خانه و بحث‌های‌خانگی، بچگی، ۱۲ – ۱۰ سالگی و مثلا ایشان بزرگ‌تر بود، مثلا ۱۴ سالش بود و من ۱۰ سالم بود. اما آقا و اخوی بزرگ به لحاظ فاصله سنی، یک حالت بزرگ‌تری هم بر من داشتند‌. مثلا من را زیر بالشان بگیرند، یک وقت من را جایی ببرند، محبتی کنند، مسافرتی بروند و سوغاتی برای من بیاورند. مثلا می‌گویم، این حالت محبت‌گونه آنها به من بود. چون فاصله سنی‌مان با پدرمان هم بیشتر بود، اینها حکم پدر نداشتند. هیچ کدام از برادران بزرگ‌تر ما جای پدر را نداشتند. بعضی‌ها می‌گویند فلانی جای پدرت، نه. هم فاصله سنی ‌آنقدر نبود، هم من تا ۳۶ – ۳۵ سالگی که دو تا بچه داشتم، پدر داشتم. مادرم تا وقتی سه تا بچه داشتم در قید حیات بودند، یعنی مردی بودم که پدر و مادرم فوت کردند، نه بچه که نیازی به مراقبت داشته باشم. اما آقایان خیلی محبت داشتند. مثلا اخوی بزرگ زمانی که سه تا برادر ایشان یعنی آقا، بنده و ‌هادی آقا زندان کمیته مشترک با هم بودیم یا قصر بودیم، ایشان بیرون واقعا در جهت مثلا رفت و آمد پدر و مادر ما که می‌آمدند تهران ملاقات هر کدام از ما – که یک بار ‌هادی آقا بود، دو بار من بودم و ملاقات می‌آمدند‌ – همه زحمات گردن ایشان بود؛ پذیرایی، بردن، آوردن و … این یک. یا مثلا فرض کنید برای بعد از زندان که من آمدم بیرون،

آقا محبت زیاد می‌کردند چون مشهد تشریف داشتند، ایشان هر روز دیدن پدر ما می‌آمدند؛ قبل از درس یا بعد از درسی که داشتند، وقتی خانه می‌آمدند، من هم خانه بودم و مأنوس می‌شدیم.

سیدمحمدحسن خامنه‌ای(برادرکوچک‌ رهبر انقلاب):یادم نمی‌رود ایشان(آقا) برای دامادی من با آن فولکسشان شب تا ساعت ۱۲ – ۱۱ برای آنهایی که جهاز را آورده بودند دنبال شام بودند. یعنی دنبال این کارها در مراسم باشند، در رفت و آمدها باشند، برای کارها، صحبت‌ها، دخالت کنند،

در واقع یک جورهایی می‌شود گفت ایشان (آقا)من را داماد کرد.

البته پدر و مادر داشتم ولی تمام زحماتش چون آن اخوی بزرگ تهران بودند، ‌هادی آقا هم که زندان بود، خودم هم جوان بودم، تجربه این کارها را نداشتم، ایشان تمام زحماتی‌ که معمول است را کشید. مثل امروز نبود و طوری دیگر بود ولی متقبل شدند. حتی صحبت‌کردن با خانواده پدر خانم ما و رفت و آمدهایی که بود. حتی یادم ‌هست در مجلس ما یک معده‌‌دردی داشتند که بعدها معلوم شد کیسه صفر‌ا بوده است. از معده‌درد افتاده بودند آنجا و استراحت می‌کردند. خلاصه محبت‌هایی که ایشان نسبت به ما داشتند. مثلا یک وقت‌هایی که باشگاه (باستانی)می‌رفتند، مثلا آن وقت‌هایی که باشگاه جوان دو تا اخوی‌های بزرگ ما می‌رفتند، من بچه بودم و من را هم می‌بردند.

من از وقتی که یادم می‌آید. من همه‌جا گفتم، برای پدرم مبارزه علنی نبود اما بالاخره با رژیم گذشته و زمان پهلوی، هیچ همخوانی و همراهی نداشت.

ابوی، پدربزرگ ما، شوهر عمه‌ که شیخ‌محمد خیابانی شوهر‌عمه ما بوده

بالاخره در آن خانواده خواهر ایشان، پدر ما، عمه ما و شوهرش انقلابی بوده و اعدام شده است.

پدر بزرگ ما سیدهاشم نجف‌آبادی مثلا در ۱۰۰ سال پیش و شاید هم بیشتر، زمان پهلوی تبعید می‌شود سمنان و تبعید می‌شود همدان. یعنی مبارز بوده که تبعید می‌شود.

نمی‌دانم حالا به چه مناسبتی تبعید کردند. من نه تاریخش را می‌دانم دقیقا و نه مشخصاتش را می‌دانم. شاید بزرگ‌ترهای من بدانند ولی این‌طوری بوده است. از اول تکیه‌کلام مثلا مادر ما پهلوی گور به گور شده بود، یعنی این‌طوری نبود که در خانه، عکس شاه باشد یا اعلی‌حضرت باشد. اعلامیه امام بود، کتاب امام بود.

پدر ما شاگرد مرحوم ‌میرزا حسین نائینی است، صاحب الملل و النهل همان حکومت اسلامی امام به یک نوعی دیگرش، یعنی استاد ایشان جزو مبارزان ‌و انقلابیون زمان خودش بوده است. ‌این شاگرد هم قطعا همین‌طوری می‌تواند باشد.

مبارزات سیاسی اخوی‌های محترم و خودتان را بفرمایید که از چه موقع شروع شد، از چه سالی بود؟

سیدمحمدحسن خامنه‌ای(برادرکوچک‌ رهبر انقلاب):مبارزه که از اول اینها مبارز بودند.

* در چه قالبی بود؟

سیدمحمدحسن خامنه‌ای(برادرکوچک‌ رهبر انقلاب):در قالب سخنرانی. اینها در گروه‌ها که نمی‌گنجیدند. حالا اخوی بزرگ را من خیلی نمی‌دانم، چون تهران بودند ولی آقا در گروه خودشان لیدر بودند، چون هم مدرس بودند، هم عالم بودند، هم جزو افراد مشخص بودند، از سال‌های بعد از ۴۲ در مشهد ایشان شاخص بودند، طلبه فعال، جوان و سرحال و انقلابی بودند. منبر می‌رفتند، سخنرانی می‌کردند؛ حالا نه منبرهای حرفه‌ای، همین منبرهای فصلی که طلبه‌ها می‌روند. چون منبری‌ها بعضی‌ها شغلشان منبر است، بعضی‌ها نه، برای تبلیغ می‌روند منبر. یعنی ایام محرم و صفر یا ماه رمضان، بخش تبلیغی، البته درآمد هم داشت، ولی بخش تبلیغی‌اش سنگین‌تر است و هدف‌های مشخص‌تری در داخلش است.

در مورد بازداشت هم می‌فرمایید؟

ما از وقتی یادمان می‌آید، ایشان یا فراری بوده یا زندان بوده است. می‌رفت مثلا زاهدان منبر، بعد می‌دیدیم او را گرفتند، خبرش از تهران می‌آمد. می‌رفت سبزوار منبر‌ یا‌ کاشمر ‌بعد خبرش می‌آمد که گرفتند و بردند تهران. دائما، حالا کوتاه و زمان‌ها متفاوت بود، زمان‌ها معمولا سه ماه، دو ماه‌ و ۴۰ روز متفاوت بود. ایشان خودشان بهتر می‌دانند که چقدر بودند و من هم از آن موقع خیلی یادم نیست و اگر هم بگویم، خاطرات ایشان را خواندم و زندگی‌نامه‌ها را دیدم، می‌گویم، ولی خودم را هم که دیدم، این‌طوری بود. دائما ایشان را در خانه می‌گرفتند، می‌آمدند و از خانه پدری می‌گرفتند، بعد که ازدواج کردند، از خانه خودشان می‌گرفتند یا سردست یا از روی منبر می‌گرفتند. در اسفند ۵۲ اول من گرفتار شدم، برای من پخش اعلامیه بود و خیلی مهم نبود. اعلامیه پخش کرده بودیم، پیدا کرده بودند و درآورده بودند، کسی را گرفته بودند، به مناسبتی اسم ما آمده بود و ما را گرفتند. من را که گرفتند و بردند از اینجا، یک هفته مشهد نگه داشتند، بعد بردند تهران. با پرونده خودم، با آنکه قبل از من گرفته بودند. آقای رضا‌ توکلی که الان هم ادویه‌فروش و عطار است پایین همین خیابان او هم بود.

من را گرفتند و بردند و چند شلاق زدند و یک چیزهایی پرسیدند و بازجویی کردند؛ همان یک شب، ولی بعدش خبر خاصی دیگر نبود. یک هفته هم نگه داشتند، یکی دو بار بازجویی کردند و با ایشان بردند تهران؛ با قطار رفتیم تهران. ما را یکسره بردند کمیته مشترک که عکس ما الان در کمیته مشترک، وجود دارد، آن عکسی که با ریش است. آن عکس برای کمیته مشترک است که بلوز یقه بسته‌ای دارم چون زمستان بود. من آنجا بودم و اواخر اسفند یا اوایل فروردین بود که دیدم یک برگه آوردند در سلول، برگه قرار بازداشت بود. من یادم نمی‌آید خودم برای خودم امضا کرده باشم. آوردند و نگاه کردم، دیدم ‌هادی آقاست.نگهبان آورد دم در و در را باز کرد و گفت امضا کن. گفتم این من نیستم، اشتباه آوردید. نگاه کردم و دیدم ‌هادی آقاست. ‌هادی حسینی خامنه‌ای.

گفتم این من نیستم، برد. فهمیدیم حاج آقا را هم گرفته‌اند. حاج آقا بند یک و دو بودند، من را از اول آوردند بند پنج، طبقه سوم، بند پنج، سلول پنج که الان هم هست. گذشت ‌تقریبا ‌هفت، هشت، ده ماهی گذشت.

یکی از بچه‌ها می‌گفت دیروز، پریروز آقای غفاری را بردند آنجا، مریض شده بود، شکنجه شده بود، بردند بیمارستان که مداوا شود. بعد آنجا گذشت، من را بردند قصر.

* شما اصلا آقا ‌هادی را آنجا ندیدید؟

نه، امکانش نبود. البته خبرش را داشتم. یک بار دیگر من را اشتباهی بردند به جای او بازجویی کنند که شانس آوردم، چون او را می‌زدند، من را نزده بودند. او را می‌زدند و خیلی هم شکنجه کرده بودند، خبر داشتم. یک هم‌سلولی مارکسیست داشت ایشان، مهندس بود، دانشجو بود، فنی بود. این را آورده بودند پیش ما، من را شناخت، گفت تو فلانی هستی، گفتم بله. گفت حاج آقا را خیلی زدند. ما هم چون آنجا به همه مشکوک بودیم، خیلی مجال نمی‌دادم. گفتم زدند که زدند، می‌خواست اعتراض کند، به ما چه. من آنجا به سه نفر اعتماد داشتم. یکی همین هم‌پرونده‌ام بود که رفیق مشهدی بودیم،

نبوی

یکی همین آقای مرتضی نبوی(مدیرمسئول روزنامه رسالت ، وزیر پست، تلگراف و تلفن) که یک مدت کوتاهی در سلول ما آمد در کمیته مشترک، یکی هم شهید ذوالانوار که جزو آن ۹ نفری بود که تهرانی ترورشان کرده بود. با شهید ذوالانوار مرتبط نبودم اما اطمینان داشتم، چون می‌دانستم چریک مسلمان است و رفتارهایش را هم می‌دانستم.

آقای نبوی را هم که نمی‌شناختم اما منش او را، قرآنی ‌بودنش را و اینها را یادم ‌هست. یک آیه هم ما یاد گرفتیم و حفظ هستیم، آن را هم ایشان به من یاد داد. به‌رغم اینکه اصلا به او نمی‌آومد به تیپش، ولی خیلی داغ، خیلی انقلابی، خیلی پرحرارت و هنوز هم الحمدلله آن روحیه را ایشان حفظ کرده و خیلی هم خاکی، الان هم باتوجه به اینکه خیلی مقامات عالیه‌ای هم دارد در مملکت و از قبل داشته، خیلی خاکی است. ما اگر یک وقتی راننده استاندار بشویم، تا ۵۰ سال خودمان را می‌گیریم برای مردم، ولی او نه، وزیر بوده، الان عضو ‌مجمع تشخیص مصلحت نظام است و خیلی آدم معتبر و متقی است.

منظورم این است که حاج‌ آقا ما را یک بار بردند اشتباهی و دیدم اتاقم عوض می‌شود و جایی که دارند می‌برند با چشم بسته، دیدم آنجای قبلی نیست. بعد که ایستادم، گفت: آخوندی؟ گفتم نه. به آن نگهبان گفت مرتیکه، قدش را نمی‌فهمی؟ او قدش از این بلندتر است.

راست هم می‌گفت. ایشان ما را برگرداند و به خیر گذشت، یعنی کتک مفتی نخوردیم. حالا خودمان برای خودمان می‌خوردیم، اقلا یک اجری داشت، ولی به جای ایشان هیچ اجری نداشت (خنده).

بیژن آژنگ خامنه‌ای کیست؟

یک بیژن آژنگ خامنه‌ای اعدام شده بود. او کمونیست بود. آن خامنه‌ای او را به من چسبانده بودند‌. بیرون بعدا شایع شده بود که حسن را اعدام کرده‌اند. اصلا ما اعدامی ‌که هیچی، کشیده‌بخور هم نبودیم. یک عدد در تهران کشیده به من نزدند، چون کاری با ما داشتند، ولی بی‌خودی نگه داشته بودند. البته خوب نیست می‌گویم نزدند، ما می‌گوییم نزدند، شما یک وقتی چیزی شد، بگویید زده‌اند. چون من از این آپولو خیلی تعریف می‌کردم، یک وقت همه فکر می‌کردند من را آپولو بردن. گفتم نه بابا، ‌آنقدر آن کسانی که بردند آپولو تعریف درست کردند که من این آپولو را وقتی بعد از انقلاب همین چند سال پیش رفتم بازدید کمیته مشترک و دیدم، گفتم همین است. فقط به این بزرگی نمی‌دانستم، فکر می‌کردم کوچک‌تر باشد. بردند قصر، ما را در قصر هفته‌ای یک بار می‌بردند حمام. در راه حمام که می‌بردند، ‌هادی آقا ایستاده بود. فکر کنم من عینک نداشتم. خیلی دقیق تشخیص نمی‌دادم که ایشان ‌هادی آقاست. از داخل بند اینها رد می‌شدیم و ما را می‌بردند حمام. ما بند یک و هفت بودیم، آنها بند چهار و شش بودند. از وسط بند چهار ما را می‌بردند. یک حمام بیشتر نبود. حاج‌آقا ایستاده بود. چون من از کمیته خبرش را داشتم که هست، اینجا می‌دانستم قصر است. نگاه کردم و دیدم، آمدم که حرف بزنم، نمی‌شد. با حرکات دهان گفت فلانی را گرفته‌اند. اسم کوچک آقا را گفت و با لب‌خوانی، من فهمیدم گرفتند. بعد هم که یک ماه تا ۲۰ روز بعد فهمیدند که من قصر هستم و اخوی بزرگ آمدند ملاقات من، فهمیدند که او هم اینجاست. کمیته مشترک هم بودیم، گفتند به من. حالا یادم نیست، به نظرم اخوی بزرگ آمده بود ملاقات من یک بار، ایشان گفت فلانی هم اینجاست.

* یعنی حضرت آقا هم آنجا بودند؟کمیته مشترک

بله. منتها حاج آقا بند یک یا دو بود، بعد آوردند بند پنج و بعد بند شش که من ایشان را ندیده بودم. اصلا بند پنج احتمالا نبود ولی بند شش بود. بند شش که یک بار رفته بودیم آنجا چای بدهیم، چون سابقه‌مان زیاد بود در کمیته مشترک،

یک مقدار نگهبانان اطمینان داشتند. چای را دادند که ببریم، من چای را که بردم، مرحوم (دکترعلی)شریعتی سلول ۹ یا ۶ بود. یک سلولی بود که درش باز بود. فلاکس را گذاشت بیرون، من پر‌ کردم.همین‌طوری که داشتم پر می‌کردم، گفتم دکتر سلام، من حسن خامنه‌ای هستم.

گفت عجب، حالتان چطور است، همین‌طور نگهبان هم داشت نگاه می‌کرد. بعد چای سلول سه را که می‌ریختم، گفتم که حاج آقا اینجاست؟ گفتند نه، بردند قصر. نمی‌شد خیلی بلند حرف زد.

* بعد رفتید قصر؟

برد‌نمان قصر.

* تا چه سالی؟

سال نه، به ماه بگویید. من تمام محکومیتم یک سال شد.

* آن تاریخ را بفرمایید.

اسفند ۵۳ تمام شد. یک سال زندان رفتیم.

* بعد تشریف بردید مشهد؟

بله؛ آمدم مشهد.

* حضرت آقا؟

آقا هم آزاد شدند و بعد یادم نیست.

* بعد از انقلاب همچنان مشهد تشریف داشتید؟

سال ۵۶‌ معلم مدرسه راهنمایی شدم تا ۵۷.فروردین ۵۷ من را به دلیل همان سابقه‌ای که داشتم، اخراج کردند. قانونی نه، یعنی جلوی من را گرفتند، پولم را دادند و گفتند خوش آمدی. آمدم بیرون،

دوم اسفند ۵۷ رفتم آموزش و پرورش ابلاغ گرفتم، استخدام نشدم، ابلاغم را گرفتم، مثل معلمی ‌که معلق بوده، ابلاغم را گرفتم و رفتم در مدرسه خدمت کردم.

انقلاب که پیروز شد، من معلم(مربی پرورشی)، یعنی بلافاصله معلم شدم

* همچنان روابط با حضرت آقا برقرار بود؟ یعنی رفت و آمد داشتید؟

ایشان تهران بودند. می‌رفتیم و می‌آمدیم. رابطه‌ها رابطه برادری است، الان هم ‌هست. منتها الان ایشان گرفتار هستند، من مشهد هستم، هر چند ماه یک بار ممکن است همدیگر را ببینیم.

یا روزی که من فرصت دارم، تهران هستم و بروم، ایشان خسته است، گرفتار است؛

نه اینکه وقت نمی‌دهند، می‌گوییم، می‌گویند اگر می‌شود پس‌فردا بیایید.

خب من پس‌فردا می‌روم مشهد و نمی‌روم. این‌طوری است. قرار می‌گذاریم. مشهد هم همین‌طوری است.

* محدودتر شد به جهت فاصله‌ای که وجود داشت؟رابطه باآقا

بله، هم فاصله مکانی و هم اینکه ایشان بیکار که نبود. اولش که شورای انقلاب بود، حالا آن وقت‌ها بیشتر تهران که می‌رفتم، می‌رفتم منزل ایشان، ولی بعدها محدودتر شدیم. ایشان ریاست‌جمهوری بود، نمی‌توانستیم برویم، گیر و دارش بیشتر بود؛ البته می‌رفتیم، نه اینکه نمی‌رفتیم. ولی این‌طوری نبود که برویم در خانه زنگ بزنیم. معطلی داشت و شاید معطلی‌اش برای ما سخت بود.

من هر وقت تهران می‌رفتم، سه تا برادر هستند، خانه هر‌کدامشان یک شب می‌رفتیم. از برادر بزرگ می‌گرفتم تا ‌هادی آقا هر شب می‌رفتم خانه یکی از آنها؛ تا این اواخر. بعد هم که خودم تهران زندگی کردم، تهران خانه داشتیم، زندگی داشتیم، مثل میهمانی؛ آنها می‌آمدند، ما می‌رفتیم، بچه‌هایشان، خانواده، مجالسی که داشتیم، در مجموع با هم رفت و آمد داشتیم.

* حضرت آقا در این روابط فامیلی چطور هستند؟

بسیار صمیمی.

* الان این مشغله بزرگی که ایشان دارند، باعث شده که نباشند؟

دور نیستند. ایشان مقید هستند و هر وقت مشهد تشریف می‌آورند، فامیل مادری یا پدری یا خانواده‌شان را ‌می‌بینند. حالا بستگی دارد‌، یک وقت فرصتشان بیشتر است، در دو نوبت، یعنی یک مقدار مفصل‌تر، یک وقت ادغام می‌شود. همه با هم، فامیل، همه می‌روند. اسم می‌دهند و می‌روند در باغ ملک‌آباد و می‌نشینیم و یک ناهار می‌دهند. ما را تک‌تک با اسم کوچک، با مشخصات، می‌برند. خانم‌ها هم می‌روند، البته خانم‌های محرمشان، مثلا خواهرزاده‌ها، خاله‌ها یا مثلا فرض کنید نوه‌های برادر، برادر زن‌ها، بچه‌های برادر زن، با همه اینها همان انسی که قدیم داشتند را دارند. یعنی همه با ایشان، با وجود  آن فاصله‌ای که هست‌ – می‌دانید که فاصله‌ها بیشتر شده -‌ اما این فاصله با رفتار و منش ایشان به صفر می‌رسد. ایشان خیلی صمیمی ‌با حافظه خوب به یادآوری گذشته می‌نشینند، صحبت می‌کنند، دل می‌دهند، صمیمیت به خرج می‌دهند. اینها نکاتی است که کمتر کسی ممکن است در این مقامات انجام دهد.

الان روابط بین اخوی‌ها چطور است؟

خوب است.

* همان روابط گذشته را دارند؟

بله، روابط برادرانه است. می‌روند، دعوت می‌کنند، ماه رمضان‌ها یک افطاری ایشان خودشان را موظف کرده‌اند که حتما افطاری دهند. کسی هم توقعی ندارد ولی حتما این افطاری را می‌دهند. مردانه یا یک وقتی امکانش را داشته باشند زنانه هم هست، اما اگر نباشد مردانه است. فامیل‌ها؛ برادرزاده‌ها، برادرها. حالا بعضی مواقع اخوان می‌روند، بعضی موقع‌ها اخوان نمی‌روند که آنها هم گرفتاری‌های خودشان را دارند. بچه‌ها، جوان‌ها، داماد خواهر، داماد برادر، داماد این برادر، عروس آن برادر، همه می‌روند.

روابطشان با آقازاده‌ها هم خیلی جالب است.

من از نزدیک زیاد ندیدم. همین چیزی که بیرون می‌آید و ما می‌بینیم، به نظرم خیلی تفاوت دارد با آقازاده‌های مثلا دیگر مسئولان و شخصیت‌ها و این نظر من است.

* شما خودتان خیلی اهل فیلم و هنر هستید؟

بله.

* سینما را دوست دارید؟

سینما را دوست ندارم ولی بدم نمی‌آید، یعنی مخالفتی ندارم.

* فیلم زیاد می‌بینید؟

الان نه.

* قبلا زیاد می‌دیدید؟

تقریبا.

* از چه سالی علاقه داشتید که فیلم ببینید؟

از سال ۱۳۴۶.

* چه فیلم‌هایی بیشتر دوست داشتید ببینید‌؟

همه‌چیز. قبل از انقلاب که همه چیز می‌دیدم؛ البته تا سال ۵۲ – ۵۱ بود که یک مقدار کمتر شد و تقریبا نرفتم دیگر. بعد از زندانم هم که خیلی زاهد شده بودم، نمی‌رفتم. بد هم بود،

آن وقت‌ها گناه داشت سینما رفتن. من گناه می‌کردم، یعنی کار بدی می‌کردم اگر می‌رفتم، اما این کار بد زمینه علا‌یق من را فراهم کرد برای اینکه مثلا سری داشته باشم، آشنایی‌ای داشته باشم در هنر.

* این خانواده محترم همان‌قدر که سیاسی بوده، به نظرم خیلی هم اهل فرهنگ است. یعنی حضرت آقا که خودشان هم خیلی فیلم می‌بینند، هم رمان می‌خوانند، هم خیلی کتاب می‌خوانند.

همه همین‌طور هستند.

* پیش هم می‌نشینید، صحبت فیلم یا کتاب هم می‌کنید؟

بگذارید من موضعم را نسبت به آقا بگویم. من وقتی خدمت آقا می‌رسم، تا ایشان سوال نکنند، من جواب نمی‌دهم. من شروع‌کننده و حرف‌زننده نیستم.

اگر به صورت استثنا یک مطلبی را در ذهنم پرورانده باشم، آن هم موقعیت دارد. حالا احساسم چیست، یک احساس درونی است که از بچگی این‌گونه بودم.

من با اخوانم(برادرانم) که همه‌شان محترم هستند و همه‌شان برای من عزیز هستند، رفاقت نتوانستم بکنم هیچ وقت.

آقا و اخوی بزرگ(محمد) با هم رفیق هستند، غیر از برادری، هم‌حجره هستند، طلبه بوده‌اند، با هم بودند، می‌رفتند، می‌آمدند، گعده‌هایشان با آنها بود. ‌

هادی آقا با آنها رفاقت ندارد، یعنی همنشین نبوده، نشست و برخاست نداشته، به دلایل خودش. من به دلیل فاصله سنی‌ام. بعضی از رفقای من با ‌هادی‌آقا رفیق هستند.

من لطیفه تعریف کنم، ‌هادی آقا نمی‌خندد، ولی همان لطیفه را من برای رفیق‌هایم تعریف کنم(می خندند)، آنها تعریف می‌کنند، خنک‌تر، می‌خندد، چون قرار است روی برادرش به او باز نشود. من هم اینها را می‌دانم و خودشان هم می‌دانند.

من خدمت آقا که می‌رسم، هرچه مسن‌تر شدم، چون عقلم بیشتر شده، به مشکلات ایشان، به مسائل و درگیری‌های ایشان بیشتر واقف هستم، بنابراین برای ایشان حاضر نیستم مزاحمت ایجاد کنم،

حتی مثلا یک وقتی اصرار می‌کنند که حتما برویم دیدن آقا، می‌گویم من آقا را در تلویزیون دیدم. برویم خانه، مزاحمت است.

چون آقا مقید است، وقتی می‌رویم، تشریف می‌آورند و می‌نشینند روی صندلی، ما هم می‌نشینیم روی صندلی، نیم ساعت، سه ربع، کمتر، بیشتر، باید ایشان بنشینند. حرفی هم می‌زنند، ما هم استفاده می‌کنیم، ولی من می‌دانم، خب ایشان خسته است. صبح مثلا دو سه ساعت جلسه داشتند، سه ساعت ملاقاتی داشتند، چهار تا ملاقاتی داشتند، مطالعه داشتند. درس دارند. حالا هم که در حسینیه درس خارج می‌دهند، خب آنها هم مطالعه دارد، زحمت دارد، حوصله می‌خواهد، باید فکر آزاد باشد. خب جوان‌ها اینها را نمی‌دانند و فقط می‌گویند برویم آقا را ببینیم.

شما فرمودید که من سوال نمی‌کنم، حضرت آقا بیشتر طرح موضوع می‌کنند.

آخر حضور ما دو نفری هم کمتر اتفاق افتاده است. دو نفری هم قرار نیست اتفاقی بیفتد‌، بچه‌هایم هستند، زنم هست، پسرم هست، دخترم هست، دامادم است.

بیشتر با چه‌محوری صحبت می‌کنند؟ مثلا فرهنگی صحبت می‌کنند، اجتماعی صحبت می‌کنند، سیاسی صحبت می‌کنند، فامیلی صحبت می‌کنند؟

خیلی کلاسه خاصی ندارد، ایشان بنا به مقتضیات آن زمان صحبت می‌کنند، اما آن چیزهایی که مربوط به کار است، مربوط به مملکت است یا مثلا گله‌مندی‌هایی که از افراد وجود دارد. مثلا فلان رئیس‌جمهور، فلان وزیر ‌یا چیزهایی اینطوری که ‌وجود دارد، موضوعات مملکتی را اگر کسی مطرح کند، یک توضیحی می‌دهند، ولی خیلی باز نمی‌کنند قضایا را، دلیلی هم ندارد.

* برای ارشاد سیاسی در خانواده صحبت نمی‌کنند؟

منش ایشان ارشاد سیاسی است. ایشان وجودش ارشاد است.

* مثلا به‌عنوان تذکر؟

اگر لازم بدانند بله. حتی پیغامی ‌مثلا.

* پس مراقبت می‌کنند؟

بله. من خودم برای همین مراقبم، وگرنه من باید خیلی شلنگ و تخته بیشتری می‌انداختم. شما من را جایی ندیدید. شما (خطاب به یکی از حاضران در جلسه مصاحبه‌) مشهدی هستید؟

* بله.

چقدر من را دیدی؟

* اصلا ندیدم.

من شش سال مدیرکل ارشاد بودم، حداقل تمام این هتل‌ها زیر نظر من بوده، تمام این میراث فرهنگی‌ها زیرنظر من بوده، سینماها و تئاترها زیر نظر من بوده؛ الان هم همین‌طور است.

خیلی بازاری نیستم، خیلی هم خوشم نمی‌آید منزوی باشم. اینها ملاحظات است. هیچ وقت من برای برادرم، برای برادرهایم نگفتم نظر ایشان این است. یا یک وقت حرف خصوصی‌ای که ایشان زده باشند، بروم به‌عنوان یک امتیاز که من می‌دانم و شما نمی‌دانید، بگویم. خب پز است اینها، اینها خیلی پز دارد. یارو ارثی بدنش این‌جوری فلج است، می‌گوید ساواک گرفته ما را این‌طوری کرده است. یارو عصا دستش می‌گیرد، کمرش درد می‌کند، می‌گوید این‌طوری شده است. مثل امیر جعفری بود در فیلم میوه ممنوعه، آب می‌خواست می‌گفت خدا لعنت کند صدام را، یعنی من شیمیایی شدم. آقا هم از ناراحتی‌هایشان، از مشکلات زندان و اینها تا حالا صحبت خاصی به آن معنا به‌عنوان یک امتیاز نکردند،

با اینکه ایشان (آقا)خیلی زندان رفت. ‌هادی آقا ۱۴ سالش بود زندان رفت.

در خیابان پاسداران دیدید ساختمان دارند می‌سازند پشت دارایی؟ آن زندان مشهد بود، حدود ۶۰ سال قبل. اسمش خیابان زندان است. شما به قدیمی‌ها بگویید یا به تاکسی‌ها بگویید خیابان زندان، شما را می‌برند آنجا که الان شده خیابان پاسداران که قبلا جم بود. حاج آقا ۱۴ سالش بود، با یکی دیگر بعد از خرداد ۴۲ در مسجد گوهر‌شاد بین دو نماز مغرب و عشا‌ء با آن آدم‌هایی که آنجا نماز می‌خواندند، در جمعیت یکدفعه بلند می‌شد، یکی از این‌ور و یکی از ‌آن‌ طرف  یک چیزی راجع به امام به اسم می‌گفتند؛ آن وقت همه می‌گفتند آقای خ. مناسک می‌گفتند مثلا آیت‌الله فلان، آیت‌الله فلان، آقای خ، آیت‌الله فلان، مثلا حاج آقای و اسامی ‌مستعار؛ حالا بستگی داشت به معرفتشان، نظر فقهی امام را می‌گفتند. دعا می‌کردند امام را، چون اینها یکی، دو بار، یا شاید یک‌بار گرفته بود و زیر سن قانون چون بود، برده بودند زندان کودکان. نمی‌دانم ۴۰ روز یا سه چهار ماه ایشان را نگه داشتند. این اولین زندان ‌هادی آقا بود.

* شما در چه برهه‌ای خیلی دلتان برای آقا سوخت و احساس کردید خیلی مظلوم شدند؟

آقا مظلوم نیستند. گفتند من مظلوم نیستم، نگویید این را.

* کجا احساس کردید خیلی به ایشان اجحاف شده است؟

اجحاف هم نشده، بی‌معرفتی کردند. خب بی‌معرفتی را هر آدم بی‌معرفتی ممکن است انجام دهد.

آقا مظلوم نیستند، آقا در اوج قدرت هستند. الان ایشان در اوج قدرت معنوی هستند.

یک وقتی یکی آمد دفتر ما در تهران نشست، گفت حاجی چه وضعش است، فلان و … گفتم ‌آنقدر زیر و بر می‌کنی، این مملکت صاحب دارد. خدا شاهد است حداقل آنجا را روی اعتقاد گفتم، ممکن است الان تظاهر کنم، ولی آنجا با اعتقاد گفتم.

گفتم این مملکت صاحب دارد، صاحبش هم امام زمان (عج) است. ما لیاقت نداریم، اما او معرفت دارد. مملکت ما را دارد اداره می‌کند. خداوکیلی من این را خیلی جاها گفتم و همه هم می‌دانند و چیزی نیست که من بگویم.

این مملکت در انقلاب پیروز شد، بعد از چند روز غائله کردستان، گرگان، گنبد، خوزستان، تبریز، هر کدام اینها یک مملکت را چپه می‌کند. کودتا، حمله طبس، بنی‌صدر، غائله مرحوم شریعتمدار، دعوای انجمن‌های فلان و فلان، جنگ، جنگ هم هشت سال. ۳۳ روزش یک مملکت را نابود می‌کند، ۲۰ روز جنگ، یک هفته جنگ نابود می‌کند، دو سالش نابود می‌کند، پنج سالش نابود می‌کند، هشت سالش هیچ طوری نشد. یک وجب، یک سانت از خاکمان را ندادیم. اینها خیلی مهم است. امام فوت کرد، هیچ حرکتی انجام نشد. من روزی که امام فوت کردند، شب خبر داشتم که مریض هستند و بیمارستان و دعا و اینها. رادیوی من صبح خاموش بود، رفتم اداره ارشاد، نشستم، رادیو گفت. رادیو را روشن کردم، ساعت هفت و نیم بود. مادرم خدا بیامرز زنگ زد. گفت ننه تسلیت. با همین تعبیر. من واقعا دلم نمی‌آمد صندلی‌ام را ترک کنم. نمی‌دانستم من بلند‌شوم، چه می‌شود. آسمان به زمین آمده دیگر، امام مرده دیگر، مملکت صاحب ندارد. امروز سیزده بود، فردایش مجلس خبرگان تشکیل شد با آن مکافات، با آن مسائل و با آن بحث‌هایی که شهره خاص و عام بود. رهبر انتخاب شد، از پس‌فردایش مملکت هم قانون داشت و هم رهبر داشت. چند روز بعد هم رئیس‌جمهور تعیین شد. یعنی مثل اینکه شما حساب کنید یک وقتی آقا راجع به مرگ این مثال را می‌زدند. یعنی کسی که می‌میرد، اگر آدم درست و درمانی باشد، مثل این است که سوار است، دارد می‌آید و می‌آید و می‌آید، می‌رسد به جوی، این جوی مرگ است. می‌پرد و می‌رود آن طرف و ادامه دارد تا ابد. یعنی مرگ و مردن هلاکت و سختی و ناراحتی نیست. مثل پریدن از روی جوی است.

در واقع مملکت بعد از رحلت امام مثل پریدن از روی جوی شد، بعد روز به روز هم قوی‌تر شد. اصلا شوخی ندارد، ۴۰ روز است. ۴۰ سال مانده است دیگر، دیگر از این ناب‌تر شما می‌خواهید؟ لیبی، عراق، افغانستان، یمن، مصر؛ در همه اینها انقلاب شد، نشد؟ کو الان؟ الان همه در بدبختی و بیچارگی و داعش و غیرداعش و جنگ و فلان هستند. الان در ایران امنیت که داریم حالا بماند، ممکن است آدم بله یک وقت یک تقی هم به توقی بخورد. مثل‌ ترقه‌بازی بچه‌ها که چهار نفر می‌آیند در خیابان. آنها جدی هستند، برای مملکت مثل عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری. یارو مورچه را داشت می‌کشت، گفتند تو نشنیدی که فردوسی می‌گوید میازار موری که دانه‌کش است؟ گفت خب درست است، گفته موری که دانش‌کش است، این دانه دهنش نبود، من کشتم. دانه داشته باشد، من نمی‌کشم. یعنی واقعا اینها چیزی نیست اما سخت است. حالا شما ببینید این چیزی نیست‌‌ و ما می‌بینیم چیزی نیست، اما باز هم یک لایه‌هایی دارد دیگر. این لایه‌ها آنهایی که من می‌گویم فشار و آدم دلش می‌سوزد، برای این است. ایشان در اوج قدرت است، ولی اینها هست دیگر، اینها خدشه‌هایی است دیگر.

* شما به جهت اینکه خیلی خودتان تمایل نداشتید خبری باشید یا شناخته‌شده باشید بیشتر در جمع مردم هستید و شاید راحت‌تر. شما هم همین حس را دارید که حضرت آقا برخلاف خیلی از رهبران دنیا، رهبر همه مردم است. یعنی همه‌شان این حس را دارند که یک نفری است که می‌توانند به او اعتماد کنند، یک سکان اعتماد است. این سرمایه یا این اعتماد از کجا درآمد؟

زیر و بالای ایشان یکی است. ایشان یک کلمه را از روی ریا نگفته تا حالا. به نظر من فردی هستند که حرف دلشان را در هر جایی مطلبی لازم بدانید می‌گویند، یعنی لازم باشد بگویند می‌گویند، هیچ ملاحظه‌ای هم ندارند. این برای امروز هم نیست، قدیم هم همین‌طور بود. هر حرفی هم که می‌زنند، اعتقادشان است ایشان. ایشان هر فرمایشی را در هر سخنرانی گفتند، تظاهر در آن نیست، این اعتقاد من است.

* منظورتان بحث اخلاص ایشان است؟

شما اسمش را بگذارید اخلاص.

* سال ۹۶ هجمه‌های زیادی به ایشان وارد شد. یکی از آنها انتشار فیلم جلسه خبرگان بود.

من هم در فضای مجازی دیدم.

یک بخش هست که حضرت آقا اصرار دارند قبول نکنند این پست را. حالا آن‌طرفی‌ها خیلی شیطنت کردند که آقا خودش، خودش را قبول ندارد. ولی از این طرف اگر نگاه کنید، نشان‌دهنده تقوای بالای ایشان است. این فیلم اتفاقا خیلی به نفع حضرت آقا شد. یعنی من برداشتم این است که هر کس دید، برگشت گفت یک تواضعی دیده می‌شود.همین است که شما می‌گویید. همه اینها کار خداست. کسی که برای خدا فداکاری می‌کند، کار می‌کند، برای خدا از چیزی دریغ نمی‌کند مهم‌ترینش جان و آبروست، از بچه و از پول و از ثروت مهم‌تر است؛ آبرو و جان، این دو عزیز است. ایشان هیچ دریغی ندارند. در نماز‌جمعه بعد از ۸۸(۲۹ خرداد۸۸) هم ایشان صراحتا گفتند و قطعا خالصانه گفتند. این یک مساله.‌ موقعی شما از هجمه فحش‌دادن می‌ترسید، اکشن می‌گیرید، مقابله می‌کنید، دفاع می‌کنید از خودتان ‌چون از میزتان ‌می‌ترسید که بگیرند؛ درست است؟ یعنی قدرت به خرج می‌دهید برای یک نفر یا شدت به خرج می‌دهید یا یک عکس‌العمل، اما وقتی برای من مهم نیست که امروز شهید شوم‌ ایشان بارها و بارها همین اواخر هم گفتند؛ آدمی‌که قرار است در رختخواب بمیرد، بهتر است شهید شود. مردن در راه خدا؛ حالا من می‌گویم می‌ترسند باز هم، اما ایشان به ضرس قاطع صد درصد عقیده‌شان این است. البته آدم خودش را نمی‌رود بیندازد وسط خیابان که تیرش بزنند، خب اگر تیر بزنند، آرزوی تیرخوردن دارد، آرزوی مردن در راه خدا که شهادت است؛ آرزوی این را دارد ایشان. منتها خب اگر در راه خدمت هم آدم فوت کند، قاعدتا این‌طوری نیست که حالا بگوییم هر کسی شهید نشده، در این بزرگان، در این مثلا علما، در این فقها هر کسی که الان زنده هستند یا به مرگ طبیعی مرده‌اند، آدم‌های خوبی نیستند؛ نه، یکی از زیباترین مردن‌ها شهادت است. مردن در راه خدمت هم شهادت است، مردن در حال فعالیت هم شهادت است. امام هم قطعا عروج کرده، یعنی عروج شهادت‌گونه.

* نگاه آقا به مردم هم خیلی جالب است. آقا مردم را قبول دارند. صاحب امر و صاحب فرمان هستند، اما مثلا در بم راحت می‌روند، در چادر زلزله‌نشین‌ها می‌نشینند. در همین کرمانشاه همه دیدند که عبایشان خاکی شده بود، کفششان خاکی و گلی شده بود و می‌رفتند و هیچ ابایی هم از چیزی نداشتند.

اگر بخواهید شما لباستان را خاکی کنید، معلوم می‌شود. لباس اگر درست کار کنید، خاکی می‌شود. ممکن هم بود خاکی نشود. کسی چیزی نمی‌گفت چرا آقا خاکی نشده اما خاکی شد. خاکی نکردند، خاکی شد. طبیعی است، شما از یک مسیری که بروید، لباستان خاکی می‌شود. این خلوص را شما در نظر بگیرید.

* حالا نسبتشان با مردم هم خیلی جالب است.

علاقه‌مندی ایشان به مردم است.

شما همه سخنرانی‌های ایشان را نگاه می‌کنید؟

هرچه که بتوانم نگاه کنم، نگاه می‌کنم.

* بعد مورد سوال هم قرار می‌گیرید از طرف اطرافیانتان؟

نه. از من نمی‌پرسند، می‌دانند که نظر نمی‌دهم. دلیلی ندارد من نظر بدهم.

* ولی خودتان همه را دنبال می‌کنید؟

سعی می‌کنم دنبال کنم. مثل دیگران. آحاد مردم. عوام‌الناس همین است کارشان؛ نگاه می‌کنند، می‌بینند، علاقه‌مند هستند، خبر‌ گوش می‌دهند.

* اصلا سیاسی نیستید؟

یعنی چی سیاسی نیستم؟

* گرایش سیاسی دارید؟

بله، دارم. من راست هستم‌ منتها ولایتی هستم. قبل از اینکه راست باشم، ولایتی‌ام. با چپی‌ها نیستم، با اینهایی که الان گروه اصلاح‌طلبی هستند، اصلاح‌طلب نیستم. ذاتم اصولگراست. الان دیگر اصولگرا نیستم. من و بچه‌هایم سعی می‌کنیم منش آقا را دنبال کنیم، حتی مثلا فرض کنید در دسته‌بندی‌های بیرون، قرار نمی‌گیریم. اوایل رحلت امام بود. خدمت آقا رسیدم و گفتم شما فرموده بودید در آن سخنرانی ۱۴ اسفندتان که بنز و اینها را مسئولان سوار نشوند. یادتان است؟ من یک چیزی گفتم، ایشان دو تا نکته را گفتند. البته به یک مناسبتی، پیش‌زمینه‌ای داشت، پیش‌زمینه‌اش هم این بود که

من که رفتم تهران، قرار گذاشتم معاون اداری‌ -‌ مالی وزیر نفت در سال ۶۹؛ رسیدیم تهران و از اینجا کندیم که به آنجا وصل شویم، آن دوست واسطه‌مان گفت بیا پخش، بشوی قائم‌مقام پخش. ابلاغ ما را زدند،

شدم قائم‌مقام شرکت ملی پخش فرآورده‌های نفتی ایران.

آن وقت این شرکت پالایش و پخش نبود. مدیر پالایش بود، مدیر خطوط لوله بود، شرکت پخش فرآورده‌های نفتی، یکی از شرکت‌های معروف بود؛

شدم قائم‌مقام آنجا. پست را برای من ایجاد کرده بودند. زدند قبلش داشت، بعدش حذف شد.

یک مدتی در یک اتاق کوچکی بودیم، بعد از آن اتاق، اتاق هیات‌مدیره را مدیرعامل به من داد

و رفتیم با معاون مدیر بازرگانی از داخل میرداماد رفتیم مبل بخریم. یک مدل مبلی خریدیم به نظر ۳۰۰ – ۲۰۰ هزار تومان؛ البته زیاد بود. مدل فرانسوی بود. در میرداماد می‌رفت داخل زیرزمین و خیلی جای باکلاسی بود. من گفتم می‌شود یک تغییراتی دهیم؟ گفتند بله.

گفتم اولا من دوتایی و سه‌تایی نمی‌خواهم، من هشت تا تکی می‌خواهم، اینجا هم هشت تا تکی شما می‌بینید. هشت تا تکی می‌خواهم، شش‌تا هم صندلی‌اش را می‌خواهم، چهار تا هم میزش را می‌خواهم، میز کوچولو. این‌طوری باشد و آماده کنید و بدهید. بعد یک پاترولی بود که من نمی‌دانستم،

چون من گفته بودم که تهران ماشین ندارم، راننده می‌خواهم،

روایت حداد عادل از شوخی‌هایی که با مقام معظم رهبری کرده‌است

راننده هم هر کاری که من بگویم است، برای سوارکردن و بردن من فقط نیست. خرید خانه‌ام را باید بکند، چون زن من اهل خرید نیست، تهران غریبیم، جایی را نداریم، باید خرید خانه‌ام را بکند، سرویس به خانواده من بدهد. اینها را من طی کرده بودم با واسطه‌مان که به «آقای آقازاده »گفته بود.

در خانه سازمانی‌ام هم پول شارژ نمی‌دهم، چون شنیده بودم شارژ در تهران گران است. گفتم من ۳۰ – ۲۰ تومان حقوق می‌گیرم، نمی‌توانم پول شارژ بدهم، پول شارژ را هم من نمی‌دهم، شما بدهید.

همه اینها را پذیرفتند. روز اول که غروب بود، من را از فرودگاه تهران آوردند و بردند هتل مشهد.

رفتیم آنجا و البته رفته بودم قبلش آنجا؛ با یکی از همکارهای ارشادی رفته بودیم از اینجا که او کار داشت و با هم رفتیم و گفتم بیا هتل ما و یک سوئیت برای ما گرفته بودند.

برعکس همان شب سر شام برق رفت، شام را در تاریکی خوردیم و من خیلی احساس غربت کردم. می‌خواستم تهران بمانم و زن‌و‌بچه‌ام هم مشهد بودند. خیلی ناراحت بودم.

صبح آمدم و رفتم اداره، چمدان را بستم، گذاشتم، ماشین آمد اداره. همان ماشینی که آمده بود، همان راننده آمد دنبال من. این شد راننده من.

فردی که همراه ما بود به‌عنوان تشریفات، گفت حاج‌آقا ببخشید، آقای صیفی راننده شماست. صیفی را صدا زد، گفتم ببین، شما باید خرید کنید، میوه، گوشت، نان، ماست، پنیر، کره، سیب‌زمینی، پیاز و …

گفت بلد نیستم.

گفتم خانه‌تان چه کسی خرید می‌کند؟ گفت خانم من. گفتم برو یاد بگیر‌. اول‌ها در کاسه من می‌گذاشت. مثلا می‌گفتم برو پرتقال بخر فرض کنید. می‌رفت پرتقال می‌خرید به این گندگی. شش تا پرتقال ‌آن وقت دو هزار تومان. کیلویی ۲۰۰ تومان بود، یک عالمه می‌خرید. یک روز صدایش زدم و گفتم ببین داداش، با ما بازی نکن. اول اینکه دو کیلو پرتقال بگیر، این را بگیر، آن را بگیر، این را ببر خانه‌ات، این را هم برای خانه ما. این را که گفتیم، ‌با ما رفیق شد و خیلی دیگر فداکار شد، واقعا فداکار شد، امین من شد. بازنشست شد.

گزارش به « مهندس غلامرضاآقاداده »بودند که برادرت ریخت وپاش کرده!

یکی از داخل امور مالی این سندها را دیده بود و یک نامه‌ای نوشت. یک نامه‌ای به آقا نوشته بود، همان نامه را به وزیر نوشته بود و خلاصه رونوشت آن را به خود من داده بود. با اسم و امضا‌، امضا‌ کرده، این شجاعتش بود.

که یک کسی آمده در پخش که خدا کند برادر شما نباشد. برای شما اینقدر خرج کردند، فلان کردند. می‌دانید که؛ بگویی کلاه بیار، سر می‌آورند، در ادارات این‌طوری است، مخصوصا در نفت. این نامه رفته بود دفتر ارتباط مردمی، یک پاراگرافش را خلاصه کرده بودند، یک پاراگرافش را فرستاده بودند خدمت آقا.

لحن گزارش مغرضانه وبی ادبانه بود

آقا نوشته بودند که سیدحسن خامنه‌ای برادر من است و لحن نامه لحن یک چیزی شبیه مغرضانه است که حدس ایشان درست بود؛ لحن، لحن بدی بود، بی‌ادبانه و مغرضانه‌ منتها نامه را به ایشان نشان دهید،

پاراف آقا به گزارش

نوشته را به ایشان نشان دهید و بگویید مواظب رفتارش باشد.

که نامه را در پاکت کرده بودند، برای من یا دستی دادند یا حضوری دادند، یادم نیست. من در ذهنم بود اینها؛ بعدش رفته بودیم خدمت ایشان، ظهر بود که حالا این‌ هم یک خاطره خنده‌داری است؛ حالا بماند. ظهر بود،

ناهار خوردیم، آقا گفتند اصلا اینجا استراحت کن، چهارشنبه بود،

گفتم نه، باید بروم اداره.

آقاگفتند:گفتند مگر اداره داشتید؟ چطور آمدید اینجا!؟

این مورد؛ حالا این را داشته باشید. یک مورد هم همان ایامی ‌بود که ایشان کیسه‌صفرایش را عمل کرده بود. در بیمارستان بودند ایشان، شنیده بودم روز قبلش عمل کرده بودند، من فردایش رفتم. رفتم بیمارستان و ایستادیم و رفتم نگاه کردم، سلام‌و‌علیک کردیم و احوالپرسی و آمدیم بیرون. اتاق بغل پاسدارها نشسته بودند. نشسته با آنها گعده کردیم، ناهار خوردیم.

به یکی از آنها(محافظ ها) گفتم آقا هر وقت بیدار شدند، خبر کنید من بروم خداحافظی کنم.

گفتند باشد.

خبرم کردند که بیدارشدند-رفتم داخل

آقا گفتند شما اینجایید؟ نرفتید اداره؟ بروید اداره.

حرف دل سیدمحمدحسن:مرد حسابی شما مریضی، چه‌کار داری به این کارها!؟ دقت در اطرافیان، حفاظت از اطرافیان!.

به ایشان گفتم آن روزی که ناهار بودیم، گفتم شما یک مطلبی را فلان گفتید،

بنز را گذاشتیم ما کنار، پاجیرو سوار می‌شویم. پاجیرو کمتر از بنز است اما شیک‌تر از بنز است. ماشین‌ها عوض شده است.

آقا گفتند من می‌دانستم، اینها کنار نمی‌گذارند، خواستم قبح‌ قضیه را بفهمم.

آقاگفتند:بنز سوارشدن برای مسئول قباحت دارد، قبیح است، زشت است.

بعد هم گفتند :من هشت سال روی یک موکت رئیس‌جمهور بودم. نگذشت!؟طوری شد؟

گفتم چرا.

آقاادامه دادند:رئیس‌جمهور بدی بودیم؟

گفتم نه، خواهش می‌کنم.

بنابراین اگر قالی دستی باشد و چه بنز باشد. آقای نجات هم اخیرا یک چیزهایی گفته بود؛ اخیرا هم نه، در این کلیپ‌های اخیر زیاد آمده است. اینها منش ایشان (آقا)بود.

* می‌گویند آقا خیلی ساده زندگی می‌کنند، زندگی‌ شخصی‌شان، حتی در خورد‌و‌خوراک گفته بودند. یا مثلا میهمانی‌های خودمانی می‌روید، خیلی تشریفات ندارند.

آقا یک نکته‌ای را به من گفتند، به من گفتند من خرید شیرینی را در خانه حذف کردم. ایشان معمولا میوه دیدارهایشان دو رقم بیشتر نیست. حتی اینجا که پذیرایی می‌کنند، دو رقم است،‌ سه رقم نیستغذا هم یک رقم؛ یک خورشت.

یعنی فامیلی هم که می‌روند؟

بله، فقط یک خورشت. یعنی تجملات مطلقا. تجملات و بی‌تکلف‌بودن غیر از این نمی‌تواند باشد. یک وقت شما برایتان آشپزخانه‌تان همیشه کباب و بگیر‌و‌ببند و گرم بوده‌، یک وقت نه، اصلا بند این چیزها نبودید.

به فکر این چیزها نبودید که حالا چون ما اینجا ریاست‌جمهوری شدیم، باید این‌طوری باشد؛ نه. یعنی اصلا این قضیه نیست که ایشان تشریفات؛ یک تشریفات ویژه‌ای دارد برای خودش که آن تشریفات برای ایشان نیست، برای جایگاه است که آن جداست. محافظان، خودی، بگیر‌و‌ببند و حتی اتومبیل، یعنی حتی اتومبیل هم مربوط به ایشان نمی‌شود. ایشان همین است، ایشان همین است که می‌بینید. غیر از اینکه شما می‌بینید، همین است. یعنی سعی در اینکه حتما دمپایی فلان مدل باشد، نه. سعی در اینکه حتما مثلا فرض کنید فرش داشته باشد، نه.

همین الان واقعا در خانه‌آقا گلیم است، موکت است در کتابخانه‌ای که هست، اندرونش هم اگر پایین خانه است، آن هم همین استایشان مبل ندارند، در آشپزخانه‌شان  از این صندلی‌های پلاستیکی است که پایین دیدید گوشه پارکینگ که من خریدم و‌ فرستادم برایشان.

خودشان حاضر نبودند حتی آن را هم بخرند، چون برای مصرف شخصی‌شان را که نمی‌گویند ریاست‌جمهوری یا دفتر رهبری بخرند، باید از جیبشان بخرند؛ نمی‌خواست بخرد. یعنی صندلی‌اش صندلی معمولی‌ای است. حالا آن صندلی این‌طوری است که من هم تهران دارم از این صندلی‌های این‌طوری، من چهار تا از آن را دارم. همان پشت حسینیه هم که شما می‌بینید آن صندلی‌ها را می‌گذارند، آنها هم صندلی پلاستیکی است که برای دفتر است.

مبل‌هایشان هم مبل‌های ساده‌ای است.

ایشان یک نکته‌ای را هم گفته‌اند که ما

مثلا روی همین مبل‌ها، نشستیم، بلند شدیم، از زمان ریاست‌جمهوری تا الان، طوری شده؟

این طوری شده خیلی مهم است، این لغت طوری شده را ما باید این را بدانیم. مثلا من این‌طوری نشستم، طوری شده؟

نه. من اینها را جلوی شما گذاشتم، جلوی خودم هم گذاشتم، از شما متمول‌تر، متمکن‌‌تر، پولدارتر اینجا نشسته، همین‌طور بوده؛ به آقای آجرلو که ارادت داریم، باز هم همین است. قبلش هم که این را برای من نیاورده بودند، در آن سینی بود، پیاله‌های چینی داشتم، همین‌ها را در آن می‌گذاشتم و می‌آ‌وردم. آقا هم همین‌طوری است.

شما اگر بروید در خانه‌اش، احساس این را نمی‌کنید که خانه یک مقام درجه یک جهان اسلام

نه ایران، جهان اسلام؛ آن سر دنیا ایشان مرید دارد، آن سر دنیا فلان دارد، یک این‌طوری بکند ایشان، هزار تا راک فلر از دستش می‌ریزد، اما همه اینها است، برای خودش نیست.

من تهران اوایل در سال ۷۲ – ۷۱ فرش خریده بودم، الان فرش‌هایش هست.

دو تا قالی سه در چهار از مشهد خریده بودم قسطی ۷۰۰ هزار تومان. مدت‌ها خجالت می‌کشیدم خانواده اخوی را دعوت کنم؛ آقا که جای خود دارد. بچه‌ها را دعوت کنم که بگویند عمو فرش خریده، فرش و مبل. واقعا خجالت می‌کشیدم.

احساس شرمندگی می‌کردم؛ البته از اینها احساس شرمندگی نمی‌کنم، چون اینها حساب و کتابشان به شما می‌گویم؛ آن را که داده، این را که داده، این را که داده، نرفتم بخرم مثلا.

با کدام یک از آقازاده‌های رهبری بیشتر معاشرت دارید؟

من با هیچ کدام به تنهایی معاشرت ندارم. آنها هر وقت می‌آیند، سه چهار تایی با هم می‌آیند که تهران خانه‌مان، که دعوت کنیم، قرار بگذاریم، چه اینجا که بیایند مشهد، قرار بگذاریم و خیلی مقید هستند، خیلی احترام می‌کنند، خیلی محبت دارند. هر چقدر بزرگ‌تر باشند، درجه‌شان بیشتر است.

شباهت امام ورهبری درشجاعت

* سن‌و‌سال من نرسیده که امام را در زمان حیاتشان بفهمم ولی آنچه که شنیدم یا مثلا دیدم یا مثلا خواندم در جاهای مختلف، فکر می‌کنم عنصر شجاعت مهم‌ترین چیزی است که حضرت آقا را شبیه امام می‌کندمثلا، در بدترین شرایطی که همه گفتند می‌خواهند حمله کنند به کشورمان، حضرت آقا گفتند که غلط می‌کنند بزنند، نمی‌توانند بزنند.

یا مثلا همان جمله معروفشان که خیلی هم در برهه خیلی حساسی هم گفتند :دوران بزن و دررو تمام شده؛

این شجاعت انگار هر چقدر هم زمان می‌گذرد، خودش را بیشتر نشان می‌دهد.

این را شما اسمش را شجاعت می‌توانید بگذارید اما همان نتیجه خلوص و ایمان و یقین است. ایشان به مرحله‌ای به نظر من از مراحل انسانیت رسیده که «ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم»؛ یعنی ایشان به این آیه ایمان دارد. ببینید، این خیلی مهم است. شما اگر مشهدی باشید، هفته‌ای یک بار حرم می‌روید. اگر در مشهد کسی را در بهشت‌زهرا (س) یا بهشت‌ معصومه (س) یا بهشت‌ رضا (ع) فامیل دور یا نزدیکی داشته باشید، سالی سه، چهار بار قبرستان می‌روید، مرده‌ها را می‌بینید، حال‌و‌هوای اطرافیان مرده‌های جدید را هم می‌بینید؛ دارند دفن می‌کنند، دارند می‌شورند، دارند می‌برند، دارند نماز می‌خوانند، دارند فاتحه می‌خوانند، دارند گریه می‌کنند، همه اینها را می‌بینید. همان لحظه ناراحت هستید.

خوش به حال کسی که همان لحظه بگیرد، چون همان لحظه توبه کرده‌اند تمام کثافت‌کاری‌هایشان را. پایمان را می‌گذاریم در ماشین و می‌آییم به اولین پیچ نرسیده، چشممان به آلودگی شروع می‌شود، دهنمان به آلودگی شروع می‌شود. می‌پیچید جلویمان می‌گوییم ای فلان. ما می‌آییم بیرون، یادمان می‌رود. ایشان به آنچه که به مرحله یقین رسیده؛ من نمی‌گویم کسی را دیده، من نمی‌گویم الهام می‌شود، اما با فرمول قرآنی، با فرمول اعتقادی، کسی که خدا را یاری کند، حتما یاری می‌شود، شک نکنید.

شما فرمودید در دوران زندان با آقا مرتضی نبوی بودید. غیر از آقا مرتضی با کدام یک از شخصیت‌های سیاسی حشر‌و‌نشر دارید؟

من آقا‌مرتضی را هم الان زیاد نمی‌بینم. آقا‌مرتضی خانه‌اش در ‌ترجمان است، معیری. خانه ما یک مقدار بالاتر یک آپارتمانی که دارم الان، در منیریه است، در همان نرسیده به میدان منیریه در ولیعصر (عج). خانه پدر‌خانم آقا‌حامد ما، حسین آقای محمدی که در دفتر آقاست، ایشان هم از رفقای قدیمی ‌و هم‌محلی ما هستند. با ایشان بوده، با ضرغامی، با چندتای دیگر هنوز با هم هم‌محلی هستند.

من در روضه‌ها آقا‌مرتضی(نبوی) را زیاد می‌بینم که آن هم در موحد‌ی‌نیا است در ابوسعید، یعنی ۳۰۰ – ۲۰۰ متر فاصله دارد. ارتباط به این دلیل، نه اینکه من خانه‌شان بروم و بیایم ولی هر دفعه که می‌بیند، انگار همان سال ۵۳ است، ‌آنقدر که صمیمی ‌است.

* غیر از ایشان با چه کسی؟

با هیچ کس. من با همه آشنا هستم.

همه را می‌شناسم، ولی ببخشید، تحویل نمی‌گیرم، کاری ندارم به آنها.

ارادتی ندارم به آنها. من با چپ و راست رفیق هستم.

مثلا فرض کنید یک وقتی یک جایی باشم؛ ما با همه سران فتنه رفیق بودیم. جز موسوی،

من با آقای خاتمی همین‌طوری که با شما نشستم، همین‌طوری با آقای خاتمی می‌نشستیم. این افتخار نیست البته، می‌خواهم بگویم یعنی ارتباط داشتیم، مدیرکل ایشان بودم، رفاقت داشتیم با ایشان.

آقای کروبی خیلی به من محبت داشت، خیلی، یعنی این‌طوری نبود؛ الان کروبی این‌طور شده  و مثل گذشته نیست. آن موقع‌هاوگرنه بد نبود.

* آقای موسوی چطور؟

موسوی نه، خیلی به من مربوط نبود، از اول مربوط نبود.

مثلا در مجاهدین انقلاب. خیلی‌هایشان همکاران ما بودند و در وزارت ارشاد با هم رفیق هستیم. الان مثلا یک وقت فرودگاهی یا یک جایی ببینیم، می‌نشینیم، همچنان که با جنابعالی نشستیم، با آنها هم ممکن است بنشینیم، ولی من خیلی سعی می‌کنم خودم را نشان ندهم.

شما به‌واسطه نسبتی که داشتید، تا به حال واسطه شدید برای حل مساله‌ای یا اصلا ورود نکردید؟

نهمن سعی کردم خدمت آقا کمتر چیزی ببرم و بیاورم.البته همسرم گاهی اوقات نامه می‌گیرد و می‌برد اما من مخالفم.

* تحصیلات شما چیست؟

من «فوق‌دیپلم» علوم انسانی هستم.

چطور شد رفتید در بحث سینما؟ پیشنهاد خودتان بود یا پیشنهاد دادند؟

من اینجا که می‌خواستم بروم تهران، مهدی فریدزاده، مدیر شبکه یک بود در زمان آقای محمد‌هاشمی. با من رفیق بود. گفته بود یا محمد هاشمی شنیده بود یا گفته بود، گفته بود که فلانی دارد از ارشاد می‌آید. گفته بود کجا می‌خواهد بیاید؟ برود صدا و سیما، برود بشود مدیر شبکه خراسان.

گفته بود نه او کلاسش بالاتر است، دارد می‌آ‌ید تهران. گفته بود خب بیاید تهران، بیاید پیش ما.

به من گفت، گفت محمدآقا این‌طوری گفته.گفتم ببین به آقای هاشمی شما بگو که من تازه رفتم نفت، یک ماه است، زشت است از این شاخه به آن شاخه بپرم.

محمد‌آقا که با آقای آقازاده رفیق است، خودشان بین خودشان حل کنند. اگر می‌خواهد، من بیایم. ضمنا کجا؟ یک ناهار دعوت کرد. سه‌تایی نشستیم، ناهار هم خوردیم و صحبت کردیم و جوک گفتیم،خیلی لطیفه می‌گویم؛ من هم اهلش بودم، شوخی هم کردیم،

برادر آقای هاشمی(محمد) و برادر آقای خامنه‌ای(محمدحسن)، بالاخره هر دو یک‌جور بودیم.

گفت بیا اینجا مدیر امور مجلس باش.

گفتم ببین من بیایم اینجا بشوم معاون امور مجلس، باید با نماینده‌ها مچ بندازم. خب طبیعتا من برنده می‌شوم. اگر من برنده بشوم، می‌گویند برادر رئیس‌جمهور، برادر رهبر، اصلا دارند درو می‌کنند مملکت و صدا‌و‌سیما را.

معلوم است ما زورمان به اینها نمی‌رسد؛ نماینده هم هستیم، اما زورمان نمی‌رسد. اگر خدای ناکرده یک وقت کسی این‌طوری کند دست ما را، می‌گویند اینها که این‌طوری باشند، آنها هم مثل همین‌ها هستند. ارج و قرب، کلک و پر می‌ریزد،

ضمن اینکه من بلد نیستم ارتباط و پاچه‌خواری نمایندگان را،

البته روششان را می‌دانم چیست، اما بلد نیستم این کار را، برای من خوب نیست، من مدیر دفتری هم بلد نیستم.

آقای آقازاده(وزیرنفت) به من گفت بیا مدیرکل دفتر نظارتی شو. خیلی بدم آمد

اولا به من توهین بوداین حرف! البته در وزارت نفت خیلی بالاست، می‌دانید که هرچه رانت و پانت دارد، آنجاست؛ همه‌کاره وزیر است

گفتم که نه، من روابط‌عمومی‌ام خوب نیست.

گفت شما روابط‌عمومی‌تان خیلی خوب است که.

گفتم بله، ارتباطم خوب نیست، من نمی‌توانم به نماینده زنگ بزنم و بگویم آقای آقازاده گفت. من خودم را باید بگویم. یکی برای من باید زنگ بزند.

خلاصه یک مقدار به من برخورد.

بنابراین نشد بروم آنجا.

بعد به مهدی آقا فرید‌زاده(مدیرشبکه۲) گفتم ما نیامدیم، ما را در همین شوراها عضو کن. ما قدقدمان را در نفت می‌کنیم و یک حقوقی آنجا می‌گیریم، اینجا هم در شورا باشد، می‌آییم.

شدم عضو شورای برنامه‌ریزی شبکه یک؛ این از اینجا شروع شد. همزمان عضو شورای بررسی فیلم و سریال شبکه یک هم شدم یک مدتی.

تا آقای فرید‌زاده آمد ارشاد و شد معاون سینمایی در زمان آقای میرسلیم(وزیرارشاد)

 آقای فرید‌زاده شد معاون سینمایی و فوری من را گذاشت در شورای فیلمنامه و سناریو باتوجه به آن سابقه‌ام و شش سال ارشادم.

بعد یک رفیقی داشتیم او را گذاشت مدیرعامل سینمای جوان، من را گذاشت عضو هیات‌مدیره سینمای جوان. این سه تا سمت را من داشتم.

شما چند بچه دارید؟

چهار تا.

* بعد از ترور حضرت آقا، آقا را دیدید، خود آقا چه احساسی داشتند؟ و خود شما؟

آقا که خیلی خوب بودند. من خودم خیلی ناراحت بودم. من آن‌وقت معاون آموزش و پرورش منطقه احمدآباد بودم در سال ۶۰.

ظهر داشتیم می‌آمدیم، برخلاف هر روز با مینی‌بوس اداره، سرویس. دیدیم مدام راننده و رئیس اداره دارند لوندی می‌کنند. مدام  می‌گفتند حسن‌آقا، آقا خامنه‌ای، فلان؛ من برنامه‌ام این بود که از آنجا که می‌آمدم، پیاده می‌شدم، یا من را می‌بردند میدان شهدای فعلی،

از آنجا اتوبوس سوار می‌شدم، می‌رفتم سردخانه سام در جاده فردوسی. آنجا هیات‌مدیره بودم من. شرکت بود، یک سردخانه مشهد داشت، اهواز به ساری، من هیات‌مدیره آن شده بودم زمان شهید امیرزاده در سال ۵۹. این مختصر بود،

پست رفاقتی آقاسیدمحمدحسن!

این سمتمان-به دلیل رفاقتمان با آقای امیرزاده فقط نه به دلیل تخصص.

می‌رفتم آنجا، نماز می‌خواندم، ناهار می‌خوردم، یک چرت مختصری می‌زدم، کارهای سردخانه را بازدید می‌کردم، سالن‌ها را که چه دارد، موتورخانه و انبارها را نگاه می‌کردم و یک حرفی می‌زدیم و یک جلسه‌ای و تقریبا کار هر روز من بود.

آن روز اینها مدام گفتند آقای خامنه‌ای نمی‌خواهید بروید سردخانه

گفتم آقا چه‌کار دارید؟ می‌خواهم بروم.

گفتند نه، پیاده شوید، برویم خانه. در واقع من را به‌زور پیاده کردند.

من خانه پدر‌خانم خودم می‌نشستم در فلکه برق، میدان بسیج، پیاده شدم، اولین کوچه دست راست، کوچه گلچین.

پیاده شدم و رفتم خانه

خانم من گفت این‌طوری شده است-خبرحادثه ترورراداد

حالا ساعت دو اخبار را گفته بودند، اینها شنیده بودند، رادیو را خاموش کردند که من نفهمم. نمی‌دانستند که من نمی‌دانم، من هم نمی‌دانستم.

بعد به مادرم زنگ زدم و گفتم خانم چه شده؟ گفتند آره، این‌طور شده، فلانی این‌طور شده،

‌هادی آقا دارد می‌رود تهران.‌ هادی‌آقا آن روزش رفت. من نمی‌دانم چه موقع بود، صبر کردم، صبر کردم، ماه رمضان شد، بلند شدم و ماه رمضان رفتم آنجا که رفتم در بیمارستان قلب، همین در اتاق بود آقا، خوب شده بودند و از آن حالت آنچنانی درآمده بودند. خیلی محبت کردند، پاسدارها دورشان نشستند و یک عکس گرفتند. به نظرم دور آن سفره من هم هستم. که آقای مقدم خیلی نگران بود، شب‌ها دعا می‌خواند، تا صبح یک ختم قرآن می‌خواند همین آقای سیدعلی مقدم. یک شب یا دو شب من بودم، برگشتم.

* آقا که رهبر شدند، شما در اولین دیداری که با آقا داشتید، چه فرقی دیدید با گذشته؟

هیچی؛ هیچی به خدا.

در یک جمله اگر بخواهید برادرتان را که رهبر انقلاب اسلامی هستند بیان کنید، چه می‌گویید؟

نمی‌دانم چه بگویم. یک انسان مخلص، یک بنده مخلص خدا به نظر من؛ با حقیقت، مخلص، همین اخلاصی که لغتش را شما گفتید. یک بنده مخلص، فقط وظیفه بندگی‌اش را ایشان به نظر من انجام می‌دهد./۱۵ فروردین ۱۳۹۷ایسنا بنقل ازمثلث

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:بعضی ازانتخاب تیترها واندکی ویرایش+افزودن تصاویرازاینجانب است.

                                     آیافرزندان”رهبرانقلاب”به جبهه رفتند؟

انتقاد سردار کوثری از مخالفان رییس جمهور نظامی

سرداراسماعیل کوثری(فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) در عملیات کربلای ۵-نماینده فعلی مردم تهران درمجلس شورای اسلامی): بله. هم آقا مصطفی و هم آقا مجتبی. حضرت آقا مقید به اجرای قانون بودند و خلاف آن عمل نمی‌کردند، وقتی فرزندانشان ۱۷ ساله شدند به جبهه فرستاد. من از حضور این‌ها در لشکر اطلاعی نداشتم. شنیده بودم که آقا مصطفی در تیپ ۱۵ خرداد توپخانه بوده است اما نمی‌دانستم هر دوی این‌ها در لشکر ما هستند. هم نمی‌دانستم که این‌ها در لشکر هستند. من شنیده بودم که مصطفی قبل از لشکر در تیپ ۱۵ خرداد توپخانه بوده است اما مجتبی در گردان حبیب آمد. قبل از عملیات کربلای یک من دائم به خط سر می‌زدم. یک روز یک بسیجی با صورت خاک و خولی دیدم که لباس بسیجی که بر تنش زار می‌زد و داشت جعبه مهمات جابجا می‌کرد. فرمانده گردان گفت ایشان آقامجتبی فرزند حضرت آقا هستند. من مانع کارش نشدم و گذاشتم در همان گردان یعنی گردان حبیب بماند. گردان حبیب چهار مجتهد داشت و بیشتر نیروهایش هم طلبه و دانشجو بودند. گردان عمار تمامی دانشجو بودند. به هر حال هر گردانی خلق و خوی خودش را داشت.

گردان میثم جای”داش”مشتی ها بود. بیشتر آن از بچه‌های میدون شوش بودند. اتفاقا پسر شهید رجایی یعنی کمال هم در همان گردان بود.
آقا گفته بودند سعی کنید فرزندانم اسیر نشوند،شهیدومجروح اشکالی ندارد
سال ۶۶ متوجه شدم که آقا مصطفی به جبهه آمده است، آن وقت او را پیش خودمان نگه داشتم و چون طلبه بود پیش نماز ما در لشکر شد.

مصطفی خامنه ای بانام مستعار(جعلی)به جبهه می رفت

البته این بار با یک فامیلی دیگری آمده بود تا به راحتی بتواند کارهایش را همچون بسیجی‌ها انجام بدهد. اما حضرت آقا یک پیغامی داده بودند که فرزندانم اگر شهید شدند، عیبی ندارد، اگر مجروح یا جانباز هم شدند عیبی ندارد اما سعی کنید اسیر نشوند.

شش هفت سال قبل که کتاب‌های لشکر ۲۷ نوشته شد، حضرت آقا تعدادی از این کتاب‌ها از جمله همپای صاعقه، دسته یک و ضربت متقابل را خوانده بودند و به دفترشون گفته بودند که بگویید بچه‌های لشکر بیایند. سردار محقق، فرمانده گردان حبیب که رئیس ستاد لشکر شده بود، همان جا سوالی از حضرت آقا پرسید و گفت: شما آن موقع این پیغام را داده بودید و دلیلش چه بود؟ حضرت آقا گفتند: چون سوال کردید من جواب می‌دهم. من از این جهت پیغام دادم که اگر شهید می‌شدند، می‌شدم پدر شهید و اگر هم مجروح می‌شدند، می‌شدم پدر جانباز مانند همه اما گفتم سعی کنید اسیر نشوند، چون اگر این‌ها اسیر می‌شدند و بچه‌ها را می‌شناختند آن وقت می‌آمدند به من فشار می‌آوردند و از احساس پدری من سواستفاده کنند تا از من امتیاز بگیرند و من هم امتیاز بده نبودم. اگر یادتان باشد مقام معظم رهبری در خطبه نمازجمعه ۲۹ خرداد ۸۸ به سران فتنه گفت: شما خیال نکنید من امتیاز بده به کسی هستم بروید از راه قانونی کار خودتان را پیگیری بکنید./منبع: ۲۸ دی ۱۳۹۳مشرق

***
والدین +برادران وتنهاخواهرآیت الله خامنه ای
%d9%be%d8%af%d8%b1%d8%b1%d9%87%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%82%d9%84%d8%a7%d8%a8

پدر: سید جواد خامنه ای در جمادی الآخر ۱۳۱۳ در نجف اشرف به دنیا آمد. دو سه ساله بود که در بازگشت خانواده به آذربایجان به تبریز آمد. دوران نوجوانی را در جریان رخداد های نهضت مشروطه گذراند.شاهدمبارزات شوهر خواهر خود، شیخ محمد خیابانی بود.

 سپس به تبریز بازگشت وسپس به بادکوبه رفت و از طریق کشتی راهی” عشق آباد” شد و از آنطریق  به خراسان رسید. وی در مشهد نزد آقایان حاج سید حسن قمی، میرزا محمد آیت الله زاده خراسانی، حاج فاضل خراسانی و میرزا مهدی اصفهانی تلمذ کرد.حدود ۹ ماه در مشهد توقف کرد،در سال ۱۳۴۵ ق و در نخستین سال از سلطنت رضا شاه، راهی نجف اشرف شد. پس از ۶ سال در بازگشت به ایران راه به سوی نجف گشود. درهمین سال همسر ش درگذشت.

حجت الاسلام سید جواد خامنه‌ای امام جماعت مسجد ترک‌ها در مشهد بود
. او از ازدواج اولش سه دختر به نام‌های علویه، بتول و فاطمه داشت که همگی فوت کرده‌اند.پس از درگذشت همسر اولش با خدیجه میردامادی، ازدواج کرد که از این ازدواج دارای ۴ پسر (سید محمد، سید علی، سید هادی و سید حسن) و یک دختر(بدری) او پس از ۹۳ سال زندگی در ۱۴ تیر ۱۳۶۵ درگذشت
پدر بزرگ مادری رهبر ایران، زاده و بزرگ‌شدهٔ نجف و دانش‌آموختهٔ حوزهٔ علمیهٔ نجف و نیز از سادات میردامادی اصفهانی و مشخصاً نجف‌آبادی بود. او حدوداً در ۴۰ سالگی به ایران مهاجرت کرد و در مشهد به تبلیغات مذهبی و تحصیل و تدریس و نوشتن کتاب‌های اسلامی مشغول بود. او در زمان کشف حجاب در حکومت رضاشاه در مسجد گوهرشاد مشهد مبارزاتی کرد و پس از مخالفت با این طرح به سمنان تبعید شد و در مسجد جامع گوهرشاد سالیان بسیار امام جماعت بود و تفسیر قرآن می‌کرد و کتاب تفسیر قرآن خلاصهالبیان را نوشت. شوهرعمه‌اش شیخ محمد خیابانی بود.

مادررهبری: بانو خدیجه میردامادی تنها فرزند آیت الله سید هاشم نجف آبادی  از همسر اول بود.وی در ۱۶ اردیبهشت ۱۲۹۳ در نجف اشرف به دنیا آمدودر ۱۵ مرداد ۱۳۶۸ سن۷۷سالگی در گذشت

خاطره رهبرانقلاب ازوالدین وسختیهای دوران کودکی:
«پدرم روحانى معروفى بود، امّا خیلى پارسا و گوشه گیر… زندگى ما به سختى مى گذشت. من یادم هست شب هایى اتفاق مى افتاد که در منزل ما شام نبود! مادرم با زحمت براى ما شام تهیّه مى کرد و… آن شام هم نان و کشمش بود.
«منزل پدرى من که در آن متولد شده ام، تا چهارـ پنج سالگى من، یک خانه ۶۰ ـ ۷۰ مترى در محّله فقیر نشین مشهد بود که فقط یک اتاق داشت و یک زیر زمین تاریک و خفه اى! هنگامى که براى پدرم میهمان مى آمد (و معمولاً پدر بنا بر این که روحانى و محل مراجعه مردم بود، میهمان داشت) همه ما باید به زیر زمین مى رفتیم تا مهمان برود. بعد عدّه اى که به پدر ارادتى داشتند، زمین کوچکى را کنار این منزل خریده به آن اضافه کردند و ما داراى سه اتاق شدیم.»
 «مادرم خانمی بود بسیار فهمیده، باسواد، کتابخوان، دارای ذوق شعری و هنری، حافظ شناس –البته نه به معنای علمی، بلکه به معنای مأنوس بودن با دیوان حافظ–، با قرآن کاملاً آشنا بود»
حجت الاسلام سید جواد”چدررهبرانقلاب” و پدربزرگ پدریش سید حسین از روحانیان آذری مقیم نجف بودند و نیایش اهل تفرش که به آذربایجان هجرت کرده‌بود. مادرش خدیجه میردامادی که متولد سال ۱۲۹۱ بود در سال ۱۳۶۸، تنها دو ماه بعد از شروع رهبری او درگذشت.
آقای مهندس  میرحسین موسوی،  پدرشان ایشان- پسرعمه پدر ما هستند، پدر ایشان و عموهای ایشان سال‌های سال به مشهد می‌آمدند، به خانه ما می‌آمدند، با هم ارتباط داشتیم؛ خب آدم‌های خیلی متدین، خیلی نجیب و خیلی درستکار بودند./سیدهادی خامنه‌ای /۲۱ آذر ۱۳۹۵خبرآنلاین.

برادران رهبرانقلاب

سید محمد (متولد ١٣١۴)برادر بزرگتر خامنه ای، عضو مجلس خبرگان قانون اساسی بوده و در حال حاضر ریاست بنیاد حکمت اسلامی صدرا را بر عهده دارد. 

هیچکس حق ندارد دیگری را صرفاً به دلیل تفاوت فکری منحرف بداند/ در مسئله حجاب مطابق با شرایط امروز و نه رسوم گذشته باید به نتیجه برسیم

برادر کوچکترش سیدهادی(متولد١٣٢۶) نیز روحانی و فعال سیاسی عضو مجمع روحانیون مبارز است، که در سال ۱۳۷۹ روزنامهٔ حیات نو را منتشر کرد که بعداً به دستور دادگاه ویژهٔ روحانیت توقیف شد. خواهر تنی او بدری همسر شیخ علی تهرانی است. علی تهرانی روحانی فعّال در دوران انقلاببود که به مجاهدین خلق گرایید و به عراق پناهنده گشت. او در سال ۱۳۷۴ به همراه خانواده‌اش به ایران بازگشت. کوچکترین برادر او، سید حسن(متولد١٣٢٩)، مسئول هیئت‌های رسیدگی به تخلفات اداری وزارت نفت و نمایندهٔ وزیر نفت در این هیئت، و عضو شورای پروانه نمایش است./روحانی نیستند.

خواهررهبری:آیت الله خامنه ای، تنهایک خواهر دارد بنام “بدر السادات”(متولد١٣٢١)که  همسر شیخ علی تهرانی است.

دامادرهبرانقلاب”شیخ علی تهرانی”کیست؟

شیخ علی تهرانی، از روحانیون جنجالی صدر انقلاب در اولین حضور علنی”بعدازدیپورت ازعراق” در یک مراسم عمومی در آئین تشییع و تدفین برادر محمد ملکی (اولین رئیس دانشگاه تهران بعد از انقلاب) شرکت کرد.مهر ۱۳۹۴

 شیخ علی تهرانی(علی مرادخانی ارنگه­) متولد ۱۳۰۵ شمسی است؛ او که شوهر خواهر رهبرانقلاب است؛ نمایندهٔ مردم استان خراسان در مجلس خبرگان قانون اساسی بود. او از مبارزان انقلابی بود که چندی پس از انقلاب از مخالفان نظام و حزب جمهوری اسلامی شد.
اولین فردی که نسبت به تبار افغانی جلال الدین فارسی(نامزد حزب جمهوری در انتخابات ریاست جمهوری) افشاگری کرد و باعث کنار رفتن جلال الدین فارسی از رقابت ها شد، شیخ علی تهرانی بود.
شیخ علی تهرانی  در سال ۱۳۶۳ از ایران گریخت و در زمان جنگ به عراق پناهنده شد و از تلویزیون عراق به تبلیغ ضد نظام جمهوری اسلامی پرداخت.او در سال ۱۳۷۴ به ایران بازگشت.

پس از درگذشت مرحوم آیت الله سید محمود طالقانی اولین امام جمعه تهران در شهریور ۱۳۵۸، مرحوم آقای منتظری به عنوان جانشین ایشان انتخاب شد .اما پس از چند هفته وی به علت حضور در قم از، امام خمینی خواست تا کس دیگری راامامت جمعه تهران را بر عهده گیرد . امام  نیز حضرت آیت الله سید علی خامنه ای را به امامت جمعه تهران برگزیدند . این انتخاب خوشایندمخالفان و منافقان نبود ،ازجمله شیخ علی تهرانی که آن موقع فردپرآوازه بود!ایشان،در دیماه ۵۸ – در نامه ای به حضرت امام خمینی ضمن وارد کردن اتهاماتی به  بزرگان نظام شهید بهشتی ،آیت الله العظمی خامنه ای و هاشمی رفسنجانی ، از امام  می خواهد تا در انتخاب آیت الله خامنه ای به عنوان امامت جمعه تهران تجدید نظر کند . در بخشی از نامه تهرانی به امام  آمده است :

….امام امت ، فردی را امام جمعه تهران کرده اید ، برای دوستان ……..  با وجود علما و فضلای بسیاری در تهران که مسلم از این کار ناراحت می شوند . صلاح است تجدید نظر نمایید و با افراد بی نظر مشورت نمایید .نه با افراد جاه طلب و دست اندرکار .خدا می داند با آنکه جز کار علمی برای هیچ کار دیگری مهیا نیستم ، و ذره ای دلبستگی به دنیا و اهلش ندارم ! در این مرحله وظیف شرعی خود می دانم با نادرستی که به فاجعه ختم می شود و تاریخ انقلاب اسلامی را لکه دار می کند …مبارزه نمایم./ روزنامه جمهوری اسلامی ،۳۰ دی ۱۳۵۸

آیت الله خامنه ای آنزمان نماینده حضرت امام  در دانشگاه تهران نیز بود ،در جمع دانشجویان در پاسخ به سوالی پیرامون اتهامات و توهین های شیخ علی تهرانی گفت :

…. بعضی از حرف هایی که ایشان زده اند ، اتهام نیست دشنام است .مثلا فلانی آدم جاه طلبی است . این دیگر تهمت نیست ، دشمنی است …بنده به  نوبه خودم از اینکه یک شخصی به من اهانت کند ، نه فقط ناراحت نمی شوم و اهمیت نمی دهم ، بلکه به آسانی حاضرم از  اهانت و دشنام او بگذرم و اگر تهمتی هم وجود داشته باشد ، حاضرم که هیچ در صد در صدد رفع تهمت برنیایم . به این علت که ” آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است “/روزنامه جمهوری اسلامی -۲ بهمن ۵۸

۲ اردیبهشت ۱۳۶۴، خانم بدری خامنه‌ ای (همسر شیخ علی تهرانی) در یک کنفرانس مطبوعاتی در بغداد حضور یافت. وی در این کنفرانس گفت که به همراه ۳ دختر و ۲ پسرش برای پیوستن به پدرشان از میان جبهه ایران-عراق فرار کرده و به عراق آمده‌است و فاقد پاسپورت هستند.

مسؤلیتهای آیت الله علی تهرانی

 تهرانی، پس از پیروزی انقلاب اسلامی ریاست دادگاه انقلاب مشهد و  اهواز شد  

در سال ۱۳۵۸ از سوی حزب جمهوری اسلامی مشهد داوطلب مجلس خبرگان قانون اساسی شد که به عنوان نفر هفتم “نماینده محلس خبرگان“از خراسان انتخاب و به خبرگان راه یافت. به دلیل آن‌ که وی آثاری در اقتصاد اسلامی نوشته بود، در مجلس خبرگان در کمیسیون مالی و اقتصادی حضور داشت.
شیخ‌ علی‌ تهرانی‌ در سال‌ ۱۳۵۸خواستار محاکمه‌ی‌ علنی‌ عباس‌ امیر انتظام‌ شد و رهبران‌ انقلاب‌ را متهم‌ به‌ ارتباط‌ با امیر انتظام‌ نمود، دانشجویان‌ پیرو خط‌ امام‌ را به‌ خاطر تصرف‌ لانه‌ی‌ جاسوسی‌ آمریکا مورد حمله‌ قرار داد. دشمنی‌ با حزب‌ جمهوری‌ اسلامی‌ یکی‌ از رویکردهای‌ وی‌ بود
اوانتقادازرهبرکبیرانقلاب”امام خمینی “هم فروگذارنشد
تهرانی کتابی تحت عنوان “اخلاق اسلامی” تألیف کرده است که امام خمینی دریکی ازسخنرانیهایش اشاره به آن می کند:کسی که کتاب اخلاق و توحید می‌نویسد، اما خودش از آن بی‌خبر است“.
شیخ علی بعدازورودبه ایران( سال ۱۳۷۴) محاکمه وزندانی شد،۲۰سال هم محکوم شدامابعلت بیماری قلبی وجهالتهای دیگرش در  سال ۱۳۸۴ موردعفوقرارگرفتند.
فرزندان شیخ علی تهرانی
 سه دختر و دو پسر است. فرزند بزرگ او دکتر محمود مرادخانی هم‌اکنون مقیم فرانسه است
مصاحبه باهمسرآیت الله خامنه ای(منصوره خجسته باقرزاده)

لطفا کمی از دوران مدرسه تان برای ما بگوئید
من خاطرات روشنی از دوران مدرسه ام از جمله معلم فرزانه قرآنم،خانم پور رنجبر دارم که گویا اخیراً به رحمت ایزدی پیوسته اند این خانم محترم و متین معلم قرآن ما بود.آن روزها لباس او منحصر به فرد بود.گرچه چادر سرش نمیکرد اما حجاب کامل اسلامی داشت.مقنعه بلند او تا کمرش می رسید این خانم شیوه ابداعی ویژه ای در تدریس قرآن داشت.چهره اش که مملو از متانت و وقار بود هنوز جلوی چشمانم هست و هرگز نمیتوانم فراموشش کنم.

شما چطور با همسرتان آشنا شدید؟
من در سال ۱۳۴۳با ایشان ازدواج کردم، البته این ازواج همانطور که در خانواده مذهبی آن زمان مرسوم بود، صورت گرفت به این ترتیب که مادر ایشان برای خواستگاری به منزل ما آمدند و بعد از مباحثات معمول مراسم ازدواج انجام شد.

لطفا کمی در مورد زندگیتان، طی دوران قیام اسلامی علیه شاه صحبت بفرمایید
آن زمان دوران مشقت باری بود و امتحان الهی بود و من خودم را برای تمام مشکلات ممکن آماده کرده بودم و هرگز درباره هیچ چیز لب به شکوه نگشودم. یادم می آید که طی اولین ماههای بعد از ازدواجمان،یک روز همسرم از من پرسید:اگر من دستگیر شوم تو چه احساسی خواهی داشت؟این سوال غیر منتظره ای بود و من ابتدا خیلی ناراحت و آزرده خاطر شدم،اما ایشان آنقدر درباره درگیری،خطرات و مشکلاتش و وظیفه همه افراد در این رابطه صحبت فرمودند که کاملا مرا قانع کردند.
ایشان این مطلب را درست همان روزی که امام خمینی دوباره بازداشت شدند و ایشان را از قم به تهران آورده و سپس به ترکیه تبعید کردند،مطرح نمود.درآن روز آقای خامنه ای و دیگران در مشهد برای نشان دادن مخالفتشان با این امر آماده شده بودند و در همین زمان بود که از من دربرخورد با مساله دستگیریشان سوال کردند.از همان روز من خودم را از لحاظ فکری آماده رویارویی با خطراتی که در راه مبارزات همسرم پیش خواهد آمد،نمودم.بنابراین،هر وقت ایشان زندانی یا تبعید میشدند یا هنگامی که مجبور بودند پنهانی و مخفی فعالیت نمایند،تمامی مشکلات را با راحتی تحمل میکردم.بعد ها که ما فرزندان بیشتری داشتیم و زندگی گاهی اوقات مشکل تر می شد که البته خداوند همیشه ما را یاری می نمود و هرگز نا امید نشدم.
شما چگونه همسرتان را در مبارزاتشان یاری نمودید؟
فکر می کنم بزرگترین نقش من حفظ جو آرامش خانه بود.طوری که ایشان بتوانند با خیال راحت به کارشان ادامه دهند.من سعی داشتم تا ایشان را از نگرانی در مورد خو و فرزندانم دور نگهدارم.گاهی اوقات که برای ملاقات ایشان به زندان می رفتم از مشکلاتی که داشتیم چیزی به ایشان نمی گفتم و در پاسخ به سوالاتشان درباره وضعیت خودم و فرزندان صرفا خبرهای خوب می دادم.برای مثال،طی ملاقاتهایی که با ایشان در زندان داشتم یا در نامه هایی که در دوران تبعید برای ایشان می نوشتم هرگز چیزی در مورد بیماری فرزندان نمی گفتم و نمی نوشتم.
البته من نیز در زمینه های مختلف نظیر پخش اعلامیه ها،حمل پیام ها،اختفای اسناد و نظیر آن فعالیت داشتم.ولی فکر میکنم اصلا قابل ذکر نیستند.در آخرین ماههای مبارزه در رابطه با پیام های تلفنی امام خمینی از پاریس کار میکرد من آنها را برای تکثیر و توزیع به مراکزی در مشهد و دیگر شهر ها ارسال می نمودم و اخبار را از مشهد و دیگر شهرهای خراسان جمع آوری نموده و به پاریس مخابره می کردم.اما فکر می کنم مهمترین کار زنان مبارز و آزاده آن زمان ،پشتیبانی معنوی،همدردی و راز داری و تحمل مشقات بود.

آیا همسرتان در خانه به شما کمک میکنند؟
در حال حاظر نه ایشان چنین فرصتی دارند و نه از ایشان چنین انتظاری داریم.اما یک خصیصه بسیار پسندیده ای که ایشان دارند و می تواند نمونه و سر مشقی برای دیگران باشد این است که زمانی که ایشان در منزل هستند، اگرچه معمولا خسته از کار روزانه می باشند اما سعی دارند تا جو خانه را از مشکلات محیط کارشان به دور نگهدارند.

آیا شما کارمند دولت هستید؟
به عنوان یک زن مسلمان در جمهوری اسلامی ایران، نظیر تمامی خواهران مسلمان دیگر، وظایفی بر عهده دارم و با تمام توانم آنها را انجام می دهم، اما هیچ مسوولیت رسمی بخصوصی ندارم.

همسر شما چه انتظاری از شما دارند؟
ایشان بیش  از هر چیزی دیگری انتظار دارند که محیط خانوادگی آرام و شاد و سالم باشد.
لطفا نظراتتان را در مورد حجاب اسلامی برای خوانندگان ما بفرمایید
به نظر من “بهترین پوشش برای خارج از منزل،چادر،میباشد”. البته شرعا پوشیدن انواع دیگر پوشش در صورتی که بدن را کامل بپوشاند و جذب و تنگ نباشد اشکالی ندارد.اما به طور کلی چادر ترجیح دارد.برای درون خانه کاملا متفاوت است.البته پوشش در هر شرایطی باید مطابق عفت اسلامی باشد.

سیره زندگانی شما چگونه است؟
سالهاست که ما اشیای تجملاتی را به خانه مان راه نداده ایم.زیبایی خوب است اما نباید خودمان را درگیرزندگی  تجملاتی بکنیم.ما در خانه مان دکوراسیون به معنای متداول آن،فرشها و پرده های قیمتی،مبلمان و غیره نداریم. سالها پیش خودمان را از این چیزها رها کرده ایم،والدین آقای خامنه ای در این رابطه سر مشق ما بوده اند و مادر ایشان چنین تجملاتی را مورد انتقاد قرار میدادند و من نیز همین عقیده را دارم. همیشه به فرزندانمان توصیه میکنم که آنها هم باید در رفتار شخصی شان این گونه باشند.زیرا اشیای لوکس غیر ضروری میباشد.       

 منبع:قم فردا بنقل ازمصاحبه:ماهنامه خبری و فرهنگی ره آورد دانشگاه ( مجله”بنیاد اندیشه اسلامی “وابسته به سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی)در سال ۱۳۷۲ منتشر گردیده است»

***

اما مهم‌ترین وجه تشابه ایشان مسئله زهد و ساده‌زیستی و احتیاط در تصرف بیت‌المال و تقوا و پرهیزکاری مالی است. من چندان در جریان زندگی شخصی امام نبودم، ولی در جریان زندگی شخصی آقا بیشتر بوده‌ام. ایشان به حدی در مسائل مالی و بیت‌المال احتیاط می‌کند که موجب حیرت است. یکی دو نمونه‌اش را بیان می‌کنم. این برای خود من مسئله شده که اگر زهد و تقوای مالی این است که آقا رعایت می‌کند، پس حساب ما پاک است!

یک روز چند تا نامه برای امضا برده بودم، نمی‌دانم امور حسبیه بود یا احکام ائمه جمعه، یادم نیست. نامه را گذاشتم و دیدم ایشان دنبال خودکار می‌گردند. اتفاقاً به تازگی یک کسی برایم روان‌نویسی آورده بود. آن قلم را دادم خدمتشان. ایشان با آن نوشت و گفت: «روان‌نویس خوبی است». گفتم: «خدمتتان باشد». آقا پرسید: «مال خودتان است یا مال بیت‌المال؟» گفتم: «مال دفتر شماست». گفت: «اگر مال خودت بود، قبول می‌کردم، ولی اگر مال دفتر است، قبول نمی‌کنم» و قبول نکرد. من آن روز فکر کردم ایشان حتی در مورد خودکاری که مال دفتر خودش است، حاضر نیست آن را برای خودش بگیرد، راجع به امور دیگر که وضع معلوم است. این چیزی که می‌گویم تصنع و ریاکاری نبود. خودمان دو تایی نشسته بودیم و بیان این حرف هم خیلی برای آقا عادی بود. معلوم بود که طبیعتاً این ‌طوری است.

حتی شنیدم گاهی بچه‌هایشان که برای درس و کلاسشان نیاز داشتند ورقه‌هایی را فتوکپی کنند و از دستگاه فتوکپی دفتر استفاده می‌کردند، آقا فهمیده و گفته بود: «این چه کاری است که می‌کنید؟ اگر هم فتوکپی گرفتید، پولش را همانجا کنار دستگاه بگذارید». متصدی دستگاه فتوکپی که می‌آمد می‌دید مقداری پول کنار دستگاه است. که پس از پیگیری فهمیده بود مربوط به فرزندان آقا و این کار دستور ایشان است.

از این موارد زیاد است. آدم متحیر می‌ماند. اگر احتیاط و زهد و پرهیز این است، پس ما چه کار می‌کنیم!

خبرگزاری فارس: آیت الله رسولی محلاتی۹۱/۰۸/۲۸خبرگزاری فارس

 توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:روزنامه جمهوری اسلامی در ۵ تیرماه ۱۳۶۲مصاحبه ای دیگری بمناسبت ترورششم تیر ماه سال ۱۳۶۰آیت الله خامنه ای -باهمسررهبرانجام داده اندکه دراین لینک مراجعه کنید:

ترورآیت الله خامنه ای اززبان "همسررهبرانقلاب"ومسئولین مسجدابوذر                                     

http://www.pirastefar.ir/?p=2310