پیراسته فر

خبری تحلیلی

پیراسته فر

خبری تحلیلی

تیراندازی مرگبار(نیجریه)ایالت فلات شمالی ۶۰کشته

هفته گذشته  ۵۲  نفر را کشته و نزدیک به ۲۰۰۰ نفر را آواره شدند.

«قتل عام درایالت فلات شمالی نیجریه»گور دسته جمعی ۲۵ فروردین ۱۴۰۴

تعداد کشته‌شدگان حملات صبح دوشنبه ۱۴ آوریل ۲۰۲۵(۲۵ فروردین ۱۴۰۴) توسط شبه‌نظامیان مظنون به جامعه «Zike» در منطقه «کیماکپا ناحیه کوال» در منطقه حکومت محلی «باسا» در (ایالت فلات شمالی نیجریه) به بیش از ۶۰ نفر افزایش یافته است، در حالی که این جامعه عصر دوشنبه یک دفن دسته جمعی انجام داد در حالی که جستجوها در بوته‌های اطراف برای یافتن اجساد احتمالی همچنان ادامه دارد.

مقتل نحو 50 شخصا فی هجومین شهدتهما ولایة بلاتو فی نیجیریا
«دانجوما دیکسون اوتا»،«دبیر ملی انجمن توسعه ایریگوه» (IDA)، به ریپلز نیجریه گفت که مهاجمان بیش از ۱۰۰ نفر و مسلح به سلاح های پیشرفته، حدود ساعت ۲:۴۵ بامداد روز دوشنبه( ۱۴ آوریل ۲۰۲۵) به جامعه حمله کردند و شروع به تیراندازی پراکنده کردند و هر کسی را که در معرض دید بود از جمله مردان، زنان و کودکان بدون آسیب، از جمله مردان، زنان و کودکان، مغازه ها، کلیساها، خانه ها، غذاها، کلیساها، مغازه ها، غذاها، کلیساها، مغازه ها، مغازه ها و کودکان را می گذاشتند، کشتند. وسایل نقلیه در آتش

نیجریه(بلاتو)کجاست؟ نقشه

undefined

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:منطقه ایالت فلات نیجریه در شمال اکثراً مسلمان نیجریه و جنوب ایالت فلات عمدتاً مسیحی نیجریه زندگی می کنند،خشونت های قومی و مذهبی مکرر اتفاق می افتد.

دورکاس جان، یکی از ساکنان روستای زک، به خبرگزاری فرانسه گفت: "مردان مسلح ناشناس وارد روستا شدند و بی رویه تیراندازی کردنددرهمان لحظات اول هشت نفر را کشتند، تعدادی دیگر را زخمی کردند و چندین خانه را سوزاندند."

تاکنون«آلفرد آلابو»(سخنگوی فرماندهی پلیس ایالت پلاتو) بیانیه رسمی در مورد این حادثه صادر نکرده است.

​هفته گذشته، آژانس ملی مدیریت اضطراری اعلام کرد که افراد مسلح در روزهای حملات در فلات، که سابقه خشونت بین کشاورزان و دامداران را دارد، دست کم ۵۲  نفر را کشته و نزدیک به ۲۰۰۰ نفر را آواره کردند.

زندگینامه(سلمان فارسی)۷۵ سال عمر(تدفین)امام علی

کدام آیه قران اشاره به  فضلیت سلمان فارسی و قوم سلمان(ایرانیان)دارد؟«وصیت سلمان به امام علی» چه بود؟

​عبادت سلمان دردیر(معبد)موصل..ازدواج سلمان..فرمانروایی سلمان درمدائن،تدفین سلمان توسط حضرت علی(ع)و...مطالب جالب دیگری که درادامه خواهیدخواند.

هجرت از ایران در ۳۰ سالگی

مدت عمرسلمان فارسی ۷۵سال

اگر«هجرت سلمان راازایران(اصفهان)به عربستان»ملاقات باپیامبررادرهمان سال اول بعثت بدانیم وباتوجه به اینکه ،سلمان درهمان سالهای اول زندگی درمدینه ازدخترعمرخواستگاری کرد،نبایدسنش بیش ازپیامبرباشد(قطعاًکمتراست)،چون وقتی خواستگاری کرد،عمرناراحت شد،وقتی پیامبرازناراحتی عمرسئوال کرد،نگفت این پیرمرده،فقط تنهاایرادش را «عجم بودن دانست وپیامبرهم ازسلمان دراین ماجرادفاع کرد وازعمرگله مندشد(سلمان میخواست «باجناق» پیامبرشود)،اگرسن سلمان رادرزمان خواستگاری دخترعمر۴۰ سال بدانیم وسلمان قبل ازخلافت حضرت علی فوت کرده اند(سال۳۵هجری)یعنی ۳۵+۴۰ می شود۷۵سال(حداکثرعمرسلمان۷۵سال می باشد)بااین وصف اینکه می گویندسلمان ازمعمرین بود..(۲۵۰سال)عمرکرده،مردوداست.

«آیات و روایت درفضیلت سلمان فارسی»

«مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَه»چون آیه ۵۴ مائده نازل شد، پیامبر دست به شانه‌ سلمان فارسى‌زد و گفت(هموطنان تو مصداق این آیه‌اند)

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْکَافِرِینَ یُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلَا یَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ۚ ذَٰلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیم.
ای گروهی که ایمان آورده‌اید، هر که از شما از دین خود مُرتَد شود به زودی خدا قومی را که بسیار دوست دارد و آنها نیز خدا را دوست دارند و نسبت به مؤمنان سرافکنده و فروتن و به کافران سرافراز و مقتدرند (به نصرت اسلام) برانگیزد که در راه خدا جهاد کنند و (در راه دین) از نکوهش و ملامت احدی باک ندارند. این است فضل خدا، به هر که خواهد عطا کند و خدا را رحمت وسیع بی‌منتهاست و (به احوال همه) دانا است.
خداوند در آینده قومى را خواهد آورد که آنان را دوست دارد و آنان نیز خدا را دوست دارند. آنان نسبت به مؤمنان نرم و فروتن و در برابر کافران سرسخت و قاطعند، در راه خدا جهاد مى‌کنند و از ملامت هیچ ملامت‌کننده‌اى نمى‌هراسند.

در روایت است:«چون آیه ۵۴ مائده شد، پیامبر دست به شانه‌  سلمان فارسى‌
زد و گفتند:هموطنان تو مصداق این آیه‌اند
».جلد ۲ ، صفحه ۳۱۶ تفسیر نورالثقلین.

«مؤلف تفسیر نورالثقلین»(عبد على بن جمعه،العروسى الحویزى) واماآیت الله سیدهاشم  رسولی  محلاتی ،مصحح آن است

«ابوهُرَیره»(متوفی۵۹ ق)گوید:آیه ۵۴ مائده که نازل شد، چند تن از اصحاب رسول خدا(ص) پرسیدند: یارسول الله! آنان که خدا در قرآنش یاد کرده، چه کسانی هستند؟
«سلمان فارسی» در کنار پیامبر نشسته بود، آن حضرت دست بر ران او زد و فرمود: «این شخص و تیره اوهستند»ودرادامه گفتند: «بدان سوگند به آنکه جانم به دست اوست، اگر ایمان آویزان به ستاره‌ی ثریا باشد، مردانی از فارس آن را برمی‌گیرند».

تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۱۴، ص۳۹۰ بحارالأنوار، ج۲۲، ص۵۲/ نورالثقلین.

ابوهریره نقل می‌کند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:  خداوند مرا به دوستی ۴ نفر از یارانم امر فرموده و مرا خبرداده که خداوند نیز آنان را دوست می‌دارد. عرض کردیم: ای رسول خدا!آنان چه کسانی هستند که همه‌ی ما علاقه‌مندیم جزء آن چهار نفر باشیم؟
 فرمود: علی  یکی از آنان است سپس سکوت کرد  و پس از اندکی فرمود: «علی و ابوذر  و سلمان‌فارسی  و مقدادبن‌الاسود کندی»./تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۴، ص۹۴ الخصال، ج۱، ص۲۵۴/ نورالثقلین.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:چنین روایاتی در باره نزول آیه ۳۸ سوره محمد هم آمده است.

«وَإِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْمًا غَیْرَکُمْ ثُمَّ لَا یَکُونُوا أَمْثَالَکُمْ»آیه ۳۸ سوره محمد

ای مؤمنان! اگر [از فرمان های پیامبر] روی بگردانید به جای شما گروه دیگری را می آورد که مانند شما [روی گردان، سست عقیده و بخیل] نخواهند بود.

سلمان فارسی کیست؟

«سلمان»که افتخار شیعه به ویژه ایرانیان است، او همان کسی است که پیامبر و مولایش او را لایق نگهداری علم می‌دانستند.

«سَلْمانُ مِنّا أَهْلَ الْبَیْتِ»سلمان آنقدرمعتمدپیامبراسلام(ص)بودکه فاطمه زهرا(س)درددلهایش رابااودرمیان می گذاشت.

 روزی سلمان وارد مسجد شد وحاضرین به احترام‌اش او را در صدر مجلس نشاندند اما یکی ازصحابه به بهانه عجمیتِ (عرب نبودن)، اعتراض کرد،پیامبر (ص) با دیدن این صحنه بر منبر رفت وخطبه‌ای خواند و ضمن اشاره به اینکه انسان‌ها از نظر نژاد ورنگ پوست بر هم برتری ندارند فرمود:«سلمان از ما اهل بیت است».

نام اصلی او «روزبه» بود واماپیامبراسلام حضرت محمد(ص) او را «سلمان» نام نهاد.

این ایرانی ازمحله «جِی» اصفهان و به روایتی از «رامهرمز» خوزستان بوده است. ​​​​​​​
«کُنیه» او را »ابوعبداللّه» ، ابوالحسن و «ابواسحاق»نوشته اند. 

سرگذشت سلمان فارسی به روایت آیت‌الله مکارم شیرازی:روزی رفیق سلمان به او گفت: خبر دارى که امروز شخصى وارد مدینه شده ومدعی است که فرستاده خداست؟!

سلمان گفت: تو اینجا باش تا من بازگردم، او به مدینه رفت؛ غافل از اینکه سرنوشت برای او چیز دیگری را رقم زد.

 هشتم صفر سال ۳۵ هجری، سالروز وفات یک ایرانی که ازصحابی پیامبر اکرم(ص)بود.

«سلمان» در خلافت «عمر بن خطاب» به حکومت «مدائن» منصوب شد، وی هیچ‌گاه از حقوق بیت‌المال برای خود چیزی برنداشت و همه‌ آن را صدقه می‌داد و برای امرار معاش «زنبیل» می‌بافت.


توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر: «آرامگاه سلمان فارسی»»در  ۲ کیلومتری«طاق کسری» قرار دارد.

«سلمان» در اصل «زرتشتی» بود اما به «مسیحیت» گروید و درهمین ایام، به یک خانواده «یهودی» در مدینه(عربستان سعودی) به بردگی فروخته شد.
این شیعه «صحابی» رسول الله(ص) مایه افتخار ایرانیان در شهر «مدائن» به جوار رحمت الهی پیوست.

حُذَیفة بن ایمان، صحابی و صاحب سرّ پیامبر اکرم(ص) و از نخستین اسلام‌آورندگان
مقبره سلمان فارسی در مدائن
سرگذشت  سلمان
آیت‌الله ناصر مکارم شیرازی(جلد۱تفسیرنمونه )شأن نزول آیه ۶۲ بقره  درباره سلمان می داند:

مرقد مطهر حضرت سلمان فارسی

«سلمان» اهل جندی‌شاپور بود، با پسر حاکم وقت رفاقت و دوستى محکم و ناگسستنى داشت، روزى با هم براى صید به صحرا رفتند، ناگاه چشم آن‌ها به راهبى افتاد که به خواندن کتابى مشغول بود، از او راجع به کتاب مزبور سؤالاتى کردند، راهب در پاسخ آن‌ها گفت: کتابى است که از جانب خدا نازل شده و در آن فرمان به اطاعت خدا داده و نهى از معصیت و نافرمانى او کرده است، در این کتاب از زنا و گرفتن اموال مردم به ناحق نهى شده است، این همان «انجیل» است که بر عیسى مسیح نازل شده است.
گفتار راهب در دل آنان اثر گذاشت و پس از تحقیق بیشتر به دین او گرویدند، به آن‌ها دستور داد که گوشت گوسفندانى که مردم این سرزمین ذبح مى‏کنند، حرام است از آن نخورند.
سلمان و فرزند حاکم وقت روزها هم چنان از او مطالب مذهبى می‌آموختند، روز عیدى پیش آمد، حاکم مجلس میهمانى ترتیب داد و از اشراف و بزرگان شهر دعوت کرد، در ضمن از پسرش نیز خواست که در این مهمانى شرکت کند، ولى او نپذیرفت.
در این باره به او زیاد اصرار کردند، اما پسر اعلام کرد که غذاى آن‌ها بر او حرام است، پرسیدند این دستور را چه کسى به تو داده است؟ راهب مزبور را معرفى کرد.
حاکم راهب را احضار کرد و به او گفت: چون اعدام در نظر ما گران و کار بسیار بدى است، تو را نمى‏کشیم، ولى از محیط ما بیرون برو! سلمان و دوستش در این موقع راهب را ملاقات کردند، وعده ملاقات در «دیر موصل» گذاشتند.
پس از حرکت راهب، سلمان چند روزى منتظر دوست با وفایش بود تا آماده حرکت شود، او هم همچنان سرگرم تهیه مقدمات سفر بود، ولى سلمان بالاخره طاقت نیاورده تنها به راه افتاد.

شهر قره قوش ، مرکز منطقه حمدانیه ، شرق موصل(دیرموصل
«سلمان»در «دیر» موصل بسیار عبادت مى‏کرد، راهب که سرپرست این دیر بود، او را از عبادت زیاد بر حذر داشت، مبادا از کار بیفتد، ولى سلمان پرسید آیا عبادت فراوان فضیلتش بیشتر است یا کم عبادت کردن؟
در پاسخ گفت: البته عبادت بیشتر اجر بیشتر دارد.
عالِم دیر(راهب مسیحی) پس از مدتى به قصد بیت‌المقدس حرکت کرد و سلمان را با خود به همراه برد، در آنجا به سلمان دستور داد که روزها در جلسه درس علماى« نصارى» که در آن مسجد برپا می‌شود، حضور یابد و کسب دانش کند.

تصاویر مقبره سلمان فارسی در مدائن

روزى سلمان را محزون یافت، علت را جویا شد، سلمان در پاسخ گفت: تمام خوبی‌ها نصیب گذشتگان شده که در خدمت پیامبران خدا بوده‏اند، عالم دیر به او بشارت داد که در همین ایام در میان ملت عرب پیامبرى ظهور خواهد کرد که از تمام انبیا برتر است.
عالم(روحانی مسیحی) گفت: من پیر شده ‏ام، خیال نمى‏کنم او را درک کنم، ولى تو جوانى امیدوارم او را درک کنى، ولى این را نیز بدان که این پیامبر نشانه‏ هایى دارد از جمله نشانه خاصى بر شانه او است، او صدقه نمى‏گیرد، اما هدیه را قبول مى‏کند.
در بازگشت آن‌ها به سوى« موصل» در اثر جریان ناگوارى که پیش آمد سلمان عالم دیر را در بیابان گم کرد. دو مرد عرب از قبیله بنى‌کلب رسیدند، سلمان را اسیر کرده و بر شتر سوار کردند و به مدینه آوردند و او را به زنى از قبیله «جهینه» فروختند!
«سلمان» و غلام دیگر آن زن به نوبت روزها «گله گوسفندان» او را به چرا مى‏بردند، «سلمان» در این مدت مبلغى پول جمع ‏آورى کرد و انتظار بعثت پیامبر اسلام(ص) را مى‏کشید، در یکى از روزها که مشغول چرانیدن «گله» بود رفیقش رسید و گفت: خبر دارى امروز شخصى وارد مدینه شده و تصور مى‏کند پیامبر و فرستاده خدا است؟!
پاسخهای فقهی آیت‌الله‌ مکارم‌ شیرازی پیرامون وجوب اهدای عضو
ماجرای ۳ امتحانی که سلمان از پیامبر(ص) گرفت
«سلمان» به رفیقش گفت: تو اینجا باش تا من بازگردم، سلمان وارد شهر شد، در جلسه پیامبر حضور پیدا کرد، اطراف پیامبر اسلام مى‏چرخید و منتظر بود پیراهن پیامبر کنار برود و نشانه(علائم) مخصوص را در شانه او مشاهده کند.
پیامبر(ص) متوجه خواسته او شد، لباس را کنار زد، سلمان نشانه مزبور یعنى اولین نشانه را یافت، سپس به بازار رفت، گوسفند و مقدارى نان خرید و خدمت پیامبر آورد، پیامبر فرمود چیست؟ سلمان پاسخ داد: صدقه است، پیامبر فرمود: من به آن‌ها احتیاج ندارم به مسلمانان فقیر ده تا مصرف کنند.


«سلمان» بار دیگر به بازار رفت، مقدارى گوشت و نان خرید و خدمت رسول اکرم آورد، پیامبر پرسید این چیست؟ سلمان پاسخ داد: هدیه است، پیامبر فرمود:
بنشین، پیامبر و تمام حضار از آن هدیه خوردند، مطلب بر سلمان آشکارشد، زیرا هر سه نشانه خود را یافته بود.
در این میان «سلمان» راجع به دوستان و رفیق و راهبان دیر موصل سخن به میان آورد و نماز، روزه و ایمان آن‌ها به پیامبر و انتظار کشیدن بعثت وى را شرح داد، کسى از حاضران به سلمان گفت: آن‌ها اهل دوزخند! این سخن بر سلمان گران آمد، زیرا او یقین داشت اگر آنها پیامبر را درک می‌کردند از او پیروى می‌کردند.
در اینجا بود که‏ آیه «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَ النَّصارى‏ وَ الصَّابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُون‏»(بقره ۶۲) بر پیامبر نازل شد و اعلام شد آن‌ها که به ادیان حق ایمان حقیقى داشته ‏اند و پیغمبر اسلام را درک نکرده ‏اند، داراى اجر و پاداش مؤمنان خواهند بود.

چراپیامیر اکرم(ص) فرمود:«سلمان منّا اهل البیت»

مرقد مطهر حضرت سلمان فارسی

مشهورترین روایتی که از پیامبر (ص) درباره سلمان نقل شده و نشان دهنده علاقه آن حضرت به اوست روایت ««سَلْمانُ مِنّا أَهْلَ الْبَیْتِ»» است. بر اساس روایات روزی سلمان وارد مسجد شد وحاضرین به احترام‌اش او را در صدر مجلس جای دادند ولی یک نفر به بهانه عجمیتِ (عرب نبودن) او بر این کار حاضرین خرده گرفت.  پیامبر (ص) با دیدن این صحنه بر منبر رفت وخطبه‌ای خواند و ضمن اشاره به اینکه انسان‌ها از نظر نژاد ورنگ پوست بر هم برتری ندارند فرمود: «سلمان از ما اهل بیت است».

منبع: الاختصاص شیخ مفید.

حاکمی که تنها دارایی اش یک عبا بود/ توصیه هنگام مرگ
«سلمان» آزاد شده رسول خاتم(ص) است، کسی که افتخار شیعه به ویژه ایرانیان است، او همان کسی است که پیامبر و مولایش او را لایق نگهداری علم می‌دانستند و حاکمی که تنها دارایی‌اش یک عبا بود. 
در ششمین سده پس از میلاد مسیح، در حالی که سر تا سر جهان را تیرگی های جهل و ظلم فرا گرفته بود و مشعل هایِ هدایتِ الهی در همه سرزمین ها به خاموش می گرایید، آزاد مردی روشن ضمیر به نام سلمان در سرزمین ایران پا به عرصه هستی نهاد.

مورخان در مدّت عمر او اختلاف کرده اند، واوراازمعمرین دانسته اند!(که چنین نیست).

وفات «سلمان فارسی» در سال ۳۵ یا ۳۶ قمری اتفاق افتاده و قبر او در مدائن در نزدیکی بغداد است.

هجرت و اسلام آوردن سلمان
درباره اسلام آوردن سلمان، سخن های بسیار گفته اند، اما آن چه پذیرفته شده همگان است که روح بزرگ سلمان، همواره از بت پرستی و عادت های جاهلانه رنج می برد و گم شده ای در ضمیر خود جست و جو می کرد که به ناچار برای یافتن آن از شهر و دیار خود هجرت کرد. او در مسافرت هایش با پیری روشن ضمیر آشنا شد که نشانه های حضرت محمّد صلی الله علیه و آله وسلم را برایش بازگو نمود. بعد از جدا شدن از استاد، در شهر مدینه به بردگی گرفته شد.

در این مدّت، همیشه دیدار مولای خود را از حضرت حقّ می خواست، تا آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از مکّه به مدینه هجرت کرد و سلمان نشانه های نبوّت را در پیامبر دید، به او ایمان آورد و اسلام را با کمال معرفت پذیرفت. رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نیز او را از بند بردگی رهانید.

بدین گونه، سلمان به تنها آیین پذیرفته شده در نزد خدا، دست یافت و پس از تشرف به اسلام، به دلیل توانایی عقلی و گنجایش والایی که داشت، به پایه های عالی معارف الهی نایل شد.

سه خصلت نیکوی سلمان
شیخ طوسی در «اَمالی» خود آورده است که به امام صادق علیه السلام گفتند: «شما سلمان فارسی را بسیار یاد می کنید». امام فرمود:

«نگویید سلمان فارسی»، بلکه بگویید« سلمان محمّدی» و من او را دوست دارم، برای ۳ صفتش: یکی آن که میل و خواست امیرمؤمنان علیه السلام را بر خواست خود مقدم می داشت و این است حقیقتِ قبول ولایت؛ دوم آن که تهیدستان را دوست می داشت و هم دم آنان بود و آنان را بر ثروتمندان ترجیح می داد؛ سوم آن که بنده نیکوکار و تسلیم پروردگار بود و مشرک نبود.

سلمان در پیش گاه پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم)
«سلمان» در میان ایرانیان، یگانه ای بود که از اصحاب خاص پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم شد و پیوندی ژرف با او پیدا کرد. بزرگی روح و انسانیت پیامبر به گونه ای بود که سلمان وجودش را کاملاً در اختیار پیامبر نهاد و پیامبر که مأمور بود، با هر کس برابر با فهمش سخن بگوید، به سلمان علومی را آموخت که شخصی از اصحاب، مگر او توان به دوش کشیدن آن را نداشت. نزدیکی سلمان به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم تا اندازه ای بود که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم او را از خانواده خود دانست. در هر مجلسی که پیامبر می نشست، سلمان را در نزدیکی خود می نشاند.
بنا بر نقل برخی از زنان پیامبر، سلمان ساعت هایی از شب را با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم خلوت داشت، گویا محرم راز پیامبر شده بود.
نامه پیامبر به اقوام سلمان
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ، بنا بر درخواستِ سلمان، نامه ای به برادر و فرزندان سلمان نوشت. نویسنده این نامه حضرت علی علیه السلام بود که در ماه رجب سال نهم هجری آن را نوشت و ابوذر، مقداد، عمار و بلال و عده ای دیگر از مسلمانان به آن شهادت دادند. در قسمتهایی از این نامه، عظمت شأن و مقام سلمان بیان می شود. آمده است:
سلام خدا بر شما، خداوند جهان به من فرمان داده تا بگویم، هیچ معبودی به جز اللّه نیست، بازگشت همه به سوی خداست... به من وحی شده که بهشت بر سلمان مشتاق تر است از سلمان به بهشت، او امین و مورد اعتماد من و پرهیزگار و خیرخواه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و مؤمنان است، سلمان از خانواده من است. ای مردم! اگر از شما کمک خواستند به ایشان کمک کنید، اگر بدی از آنان دیدید، ببخشاییدشان، اگر حقّ آنان را کسی پای مال کرد، از حقشان دفاع کنید، اگر پناه خواستند پناهشان دهید...
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در پایان نامه برای کسانی که به مندرجات نامه عمل کنند دعا نمود.

سلمان، فرمانروای مداین

مداین از شهرهای سر سبز و خرّم و پایتخت ساسانیان در ایران بود که به دست مسلمانان فتح شد. خلیفه دوم، بنا به توصیه حضرت علی علیه السلام ، سلمان را به فرمان روایی مداین برگزید. شاید دلیل این انتخاب، هم زبانی سلمان با مردم مداین بود و مردم پارسی زبان آن شهر، با یک حاکم ایرانی الأصل و هم زبان بهتر می توانستند کار کنند دلیل دیگر انتخاب سلمان آن بود که مداین مرکزی حساس بود و اداره آن به استانداری زیرک و کاردان و پرهیزگار نیاز داشت، تا اسلام آیین جدید را به شایستگی جای گزین انکار و آداب پیشینیان سازد.

سلمان که تربیت یافته مکتب نبوت و ولایت بود، با تدبیر و کاردانی توانست دستگاه حکومتی خود را از وجود افراد نالایق و آلوده و غارت گر پاک نماید و عدالت را برقرار سازد.
حاکمی که تنها دارایی اش عبا بود
«ابونُعَیم اصفهانی» (۳۳۶-۴۳۰ق) محدث و مؤلف نامدار اهل سنت بود و «ذهبی» عالم بزرگ اهل‌سنت (ابوعبدالله شمس الدین محمد بن احمد قایماز ذهبی،متوفی ۷۴۸ قمری) نوشته‌اند که سلمان در حالی که بر حدود سی هزار نفر حکومت می‌کرد، تنها با یک عبا که فرش و لباس او نیز بود، برای مردم خطبه می‌خواند، به همین جهت مورد سرزنش خلیفه وقت(عمر بن خطاب) قرارگرفت، او در پاسخ خلیفه چنین نوشت:

«گفته بودى که من حکومت خدا را ضعیف و سست کرده و خود را خوار گردانیده و خدمتکار مردم کرده‌ام به حدى که "اهالى مدائن نمى‌دانند که من امیر آنهایم ! پس مرا به منزله پلى گردانیده‌اند که بر من مى‌گذرند و بارهاى خود را بر دوش من مى‌گذارند!" و نوشته بودى که" اینها باعث سستى سلطنت خدا مى‌شود!"(ای عمر!) پس بدان که ذلت در اطاعت الهى، دوست داشتنى‌تر است در نزد من از عزت در معصیت و نافرمانى خدا و تو خود مى‌دانى که رسول خدا(ص) تألیف دل‌هاى مردم مى‌کرد و به ایشان نزدیکى مى‌جست و مردم هم به سوى او تقرب مى‌جستند...»

به این ترتیب «سلمان»، خلیفه مسلمین را به سنت‌هاى فراموش شده رسول خدا (ص) متذکرشد که مردمى بودن و با آنان و همچون آنان زندگى کردن، نه تنها مغایر با زمامدارى نیست، بلکه لازمه حکومت الهى و مردمى است و از سنت هاى رسول خدا (ص) است.

نامه حضرت علی علیه السلام به سلمان

در طول مدتی که سلمان فرمان روای مداین بود، حضرت علی علیه السلام نامه های گوناگونی به سوی او نوشت؛ در یکی از نامه ها او را این گونه از دنیا و ظواهر مادی دور می کند:
ای سلمان! دنیا همانند ماری است که ظاهری بسیار زیبا و نرم دارد، ولی زهر کشنده ای دارد. بنابراین، از هر چیز که در دنیاست و دل تو را در می رباید، دوری کن؛ زیرا همان چیز به زودی از تو جدا می شود و زمانی کوتاه همراه تو خواهد بود، غم و اندوه آن را از خود دور کن؛ زیرا بی تردید جدایی آن را می بینی. هنگامی که انسان به شادی می رسد، دنیا او را به سوی رنج ها می فرستد و هر زمان که به آن اُنس می گیرد، او را در وحشت قرار می دهد.
سلمان، رویاروی تبعیض نژادی
سلمان از افراد مورد علاقه و توجه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و علی علیه السلام و جزو مشاوران عالیِ آن دو بود و در کارهای مهم با او مشورت می نمودند. همین اکرام و احترام پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و نزدیکی حضرت علی علیه السلام با او موجب حسادت جمعی از افراد متعصب و منافق گردید. از این رو، همواره در صدد آزار و اذیت و اهانت به وی بودند و با حالتی طعنه آمیز از نَسبِ او سؤال می نمودند. سلمان جواب بسیار قانع کننده ای به آنان می داد و مغزهای جاهل و فاسد آنان را که هنوز افکار جاهلیت در آن جا داشت، با منطق اسلامی خود می کوبید و آنان را شرم سار می کرد.
دفاع پیامبر از سلمان
در روایتی آمده است که مردی از سلمان به طور طعنه آمیز از حَسب و نسبش پرسید، سلمان گفت: «نام من سلمان و فرزند یکی از بندگان خدا هستم، گم راه بودم که خدا مرا به وسیله محمد صلی الله علیه و آله وسلم هدایت نمود، پریشان و فقیر بودم که بی نیازم کرد و برده ای بودم که به وسیله او آزاد شدم، این است اصل و نسب من».
در این هنگام پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از راه رسید و سلمان آن چه را گذشته بود، به عرضِ پیامبر رساند. حضرت در حالی که از مباهات نادرستِ اصحاب و رنجش سلمان ناراحت شده بود، زبان به نکوهش مخالفان سلمان گشود و از عقیده جاهلانه آنان، انتقاد کرد و فرمود:إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ (الحجرات۱۳)

ای گروه قریش! همانا حَسب مرد، دین اوست و مردی او خُلق و خوی اوست و اصل آدمی عقل اوست. حقّ تعالی فرمود: «همانا شما را از "مرد" و"زن"ی آفریدیم و شما را شعبه ها و "قبیله" قبیله قرار دادیم همانا گرامی ترین شما نزد خدا باتقواترین شماست.»

علی(ع) در کنار جنازه سلمان

«اَصبَغ بن نُباته تمیمی »(متوفی ۶۴ق) که از یاران حضرت علی علیه السلام است، می گوید: «پس از آن که سلمان از دنیا رفت، هنوز ما جنازه او را در قبرستان نگذاشته بودیم که مردی غم گین، سوار بر مرکب به طرف ما آمد و به ما سلام نمود و فرمود: «در تجهیز جنازه سلمان شتاب کنید.» به او کمک نمودیم و او تمام وسیله ها را با خود داشت، آن گاه بعد از انجام آن مرحله ها، بر او نماز خواند و جنازه را دفن نمودیم. آن مرد، حضرت علی علیه السلام بود که برای شرکت در مراسم دفنِ سلمان خود را از مدینه به مداین رسانده بود. وقتی آن حضرت عبا را از روی صورت سلمان برداشت، در وداعی غم گنانه با سلمان، جملاتی جان سوز بیان فرمودند.
توصیه سلمان هنگام مرگ
مسعودی که از مورخان است، در کتاب خود «مروج الذهب» از زبان سعد وقاص آورده است که سلمان در حال احتضار بود که به او گفتم: «یا اباعبداللّه مرا وصیتی نما!» گفت: «درسه جا به یاد خدا باش: هرگاه خواستی در کاری تصمیم بگیری، هر گاه خواستی در امری داوری نمایی، هرگاه خواستی چیزی را تقسیم نمایی.»

مرقد مطهر حضرت سلمان فارسی

زندگی نامه حضرت سلمان فارسی

ازدواج سلمان فارسی

توضیحات مدیریت سایت-پیراسته فر:«سلمان فارسی در زمان اسلام آوردن چند سال داشت» آیا زن وبچه داشت؟ آیا بعد از اسلام آوردن ازدواج کرد؟

پاسخ: «سلمان فارسی»مانند پیامبر خدا (ص) در سال ۵۷۰ میلادی به دنیا آمد و در سال اول هجرت پیامبر از مکه به مدینه اسلام آورد یعنی وی در سن حدود ۵۲ یا ۵۳ سالگی مسلمان شده است.
«سلمان تا قبل از اسلام ازدواج نکرده بود» که این نیز علل مختلفی داشت؛ اما بعد از اسلام آوردن ازدواج کرد.

داستان خواستگاری رفتن ها و «ازدواج سلمان فارسی»
 «خواستگاری دختر عُمربن خطاب»
«عُمربن خطاب» در حالی که جلو درب خانه خود با گروهی ازمسلمانان ایستاده بود، از سلمان خواست، اگر حاجتی دارد برای او برآورده سازد.

«سلمان فارسی»، از این موقعیت استفاده نمود و گفت: ای ابوحفص! من مایلم با دختر تو « «حفصه»یعنی، (خواهر همسر رسول خدا) ازدواج کنم.

اما عمر که از این خواستگاری سخت ناراحت شده بود، به اطرافیان خود گفت: می بینید این «عَجَمی» که درست نمی تواند سخن بگوید، چه ادعایی دارد!؟.

وی درادامه گفت:چگونه «محمد»(پیامبر) این مرد را این قدر میدان داده و عظمت بخشیده، که وی از حد خود تجاوز می کند، و خود را در حدی قرار می دهد، که می خواهد با«اشراف»(اکابِر) همطراز گردد؟

آن گاه، «عُمربن خطاب» در حالی که خشمناک بود، به حضور رسول خدا (ص) رسید گفت: ای رسول خدا ! موقعیت افراد بی ارزش را، این قدربالا نبر، که بتوانند با اشراف اصحاب تو، همسنگ شوند و افتخار و منزلت بدست آورند!.
رسول خدا (ص) فرمود: چه مشکلی برای تو پیش آمده؟
«عُمربن خطاب»، داستان خواستگاری سلمان از دخترش(حفضه)را بیان کرد.

واکنش پیامبر به خواستگاری سلمان فارسی ازدخترعُمر

اما رسول خدا (ص) فرمود: وای به حال تو! اگر «سلمان» به این ازدواج مایل بود، تو چرا به وصلت با او را رضایت ندادی، تا بدین وسیله به او نزدیک شوی؟ در حالی که «بهشت مشتاق ملاقات سلمان است

آیات قران درباره فضلیت سلمان فارسی
آن گاه رسول خدا (ص) «آیات قرآنی را که در مورد فضیلت سلمان و یاران وی وارد شده بود» (سوره انعام، آیه ۸۹)بیان فرمود.

«عمربن خطاب» دربرابراین استدلال رسول خدا سکوت کرد(پاسخی نداشت).

اما «حذیفة بن یمان » منظور آیه قرآن و رسول خدا (ص) را سؤال کرد؟

پیامبر پاسخ داد: منظورآیه: «وَإِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْمًا غَیْرَکُمْ ثُمَّ لَا یَکُونُوا أَمْثَالَکُمْ»(آیه ۳۸ سوره محمد)سلمان و قوم او هستند.(ایرانیان)

بعد رسول خدا (ص) ادامه داد: معاشر قریش! تضربون العجم علی الاسلام هذا، و الله لیضربنکم علیه غدا... (نفس الرحمن، ص ۱۹۹ و ۵۶۲؛ مجمع البیان، ج ۹، ص ۱۰۸).
ای جماعت قریش! «شما بر عجم(ایرانیان)به خاطر اسلام آوردن امروز شمشیر می زنید، اما به خدا سوگند در آینده آنها برای اسلام آوردن، به شما شمشیر فرود می آورند»
گویا پس از توضیحات رسول خدا (ص) درباره سلمان بود، که «عُمربن خطاب» به هنگام خواستگاری بار دوم، از برخورد قبلی خود پشیمان شد و جواب مساعد داد، اما«سلمان» زیر بار این ازدواج نرفت و گفت: می خواستم بدین وسیله بدانم، آیا روحیه نژادپرستی قبل از اسلام، از قلب تو ریشه کن شده؟ یا هم چنان باقی است(الدرجات الرفیعة، ص ۲۱۵؛ بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۳۵۰؛ نفس الرحمن، ص ۵۶۱.)آن گاه سلمان از این ازدواج صرف نظر کرد.( نفس الرحمن، ص ۵۶۱؛ تذکرة الفقهاء، ج ۲، ص ۵۶۷.) این ماجرا خوی زشت و ناپسند و نژاد پرستی عمر را میرساند.

دومین خواستگاری سلمان فارسی
در خواستگاری دوم هم به ازدواج موفق نشده است!
«زمخشری» در کتاب «ربیع الابرار» می نویسد: سلمان فارسی، در حالی که «ابودرداء» دوست و برادر ایمانی خود را همراه برداشته بود، به خواستگاری یک زن قرشی رفت.
ابودرداء، وارد خانه شد و برای خانواده آن زن، سابقه سلمان و فضایل و مقام علم و دانش او را بیان کرد، اما آنان با شنیدن وضعیت سلمان، گفتند: بااین ازدواج موافق نیستیم، اما اگر خود «ابودرداء» مایل باشد، حاضرند زن را به ازدواج وی درآورند !«ابودرداء عُوَیمر بن ‌زید بن ‌قیس خزرجى‌» هم که موقعیت را مناسب دید، با آن زن پیوند ازدواج بر قرار کرد!
اما وقتی «ابودرداء» از آن خانه بیرون آمد به سلمان گفت: برادر! من کاری انجام دادم، که از تو خجالت می کشم! آن گاه داستان را شرح داد!
سلمان هم با شنیدن داستان، گفت: من باید شرمنده باشم، زیرا به خواستگاری زنی آمده بودم، که خداوند سرنوشت او را برای تو مکتوب داشته بود(نفس الرحمن، ص ۵۶۰؛ حلیة الاولیاء، ج ۱، ص ۲۰۰)

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:«ابودرداء عُوَیمر بن ‌زید بن ‌قیس خزرجى‌»(ازکاتبان قرآن بود) ودر زمان ابوبکر به مقام قضاوت منصوب شد ودرسال۳۲ هجرى در دمشق درگذشت.بنظرمی رسد سمان وابودرداء همسن بودند(تقریباً)

سومین خواستگاری سلمان فارسی

«سلمان فارسی»دراین خواستگاری جواب مثبت گرفت، به نتیجه رسید و توانست از قبیله «بنی کنده » زنی را به ازدواج خویش درآورد، شب عروسی فرا رسید، گروهی از بستگان عروس و یاران سلمان آنان را تا جلو درب خانه همراهی کردند، سلمان زحمات وخدمات دوستان را مورد ستایش قرار داد، و از آنان تقاضا نمود، از همانجا برگردند!.

«حجله عروسی یا بُقعه»
«سلمان و همسرش»(عروس وداماد) وارد خانه شدند، وقتی سلمان پرده ها وآذین بندیهای فراوان خانه و «حِجله» را دید، متعجب شد و گفت: اینجا حجله عروسی است؟ یا کعبه! به قبیله «بنی کنده » منتقل شده، که این همه پرده آویزان کرده اند؟
گفتند: همسر تو ثروتمند است و این پرده ها و آذین بندیها «جهیزیه» است و ازدارایی خود آن زن می باشد، وقتی سلمان اینهارا شنید سکوت کرد.
ابهام دیگر سلمان فارسی:تعدادی دختر و خدمتگزار مشغول پذیرایی بودندد، پرسید: اینها کیستد و چه کاره اند؟
پاسخ دادند: اینها کنیزان و خدمتگزاران همسر تو می باشند!
سلمان و همسر او حرکت کردند، و به مسجد وارد شدند، زن و شوهر در مسجد نمازگزاردند و بعد از آن به خانه برگشتند و عمل زفاف و زناشویی صورت گرفت، وزندگی با یاد و اطاعت خداوند آغاز گردید.
روز بعد، عده ای از دوستان و یاران، برای تبریک به دیدن سلمان آمدند، و پس از تهینت و احوالپرسی، سؤال کردند: آیا همسر خوبی نصیب تو شد؟ آیا وضع اوچگونه بود؟ و آیا از وضع وی رضایت داری؟ !
سلمان، که از این سؤالها ناراحت شده بود، و از پاسخ خودداری می کرد، گفت:«اِنّما جَعل الله الستور و الخدور و الابواب لتواری ما فیها»
خداوند متعال، پرده ها و درها را برای پوشش اسرار قرار داده، شما هم از مسایل ظاهری و عمومی سؤال کنید، و از آنچه اسرار زندگی افراد است و به شما مربوطنمی شود، پرهیز داشته باشید، زیرا از رسول خدا (ص) شنیدم که می فرمود: افرادی که مسایل خصوصی زناشویی خویش را با دیگران گفت و گو می کنند، مانند چهارپایان (نرو ماده ای) هستند، که در راه و مقابل چشم دیگران، یکدیگر را «بو» می کشند(. نفس الرحمن، ص ۵۶۰؛ صفوة الصفوة، ج ۱، ص ۵۳۹؛ حلیة الاولیاء، ج ۱، ص ۱۸۶)
بنابراین، به استناد متون تاریخی، سلمان فارسی ازدواج کرده و همسر داشته، البته از بانویی به نام «بقیرة » به عنوان همسر سلمان، در «مداین » نیز نام برده شده است.
فرزندان و نوادگان سلمان فارسی
آیا «سلمان فارسی»«فرزند داشته»، نسلی هم به جای مانده است؟
سید بن طاووس، علامه مجلسی و محدث نوری، از شخصی به نام «عبدالله بن سلمان الفارسی »  نام می برند که گفته اند فرزندسلمان فارسی است، که حدیث «تحفه بهشتی برای فاطمه زهرا» را (فصل: در محضر علی و فاطمه (ع) همین کتاب) از پدرخود «سلمان » روایت کرده است(مهج الدعوات، ص ۷؛ بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۶۶؛ نفس الرحمن، ص ۳۳۹؛ مکاتیب الرسول (ص) ، ص ۴۱۰.) اما در عین تحقیقی که به عمل آمد، از نام مادر «عبدالله » و خصوصیات زندگی وی، مطلب اضافه ای یافت نشد که فرزندی داشته یانه.(معلوم نیست که فرزندی داشته باشد)
ازشخصی بنام«شیخ بدر الدین حسن بن علی بن سلمان »مشهور به«ابن شَدقَم»(موّرخ، فقیه، محدّث، شاعر و ادیب مدنی در قرن دهم قمری)در کتابهای حدیثی ورجالی سخن به میان آمده، که  نسب او به «محمد بن سلمان فارسی » می رسد، ( جامع الرواة، ج ۱، ص ۲۱۲.) و به قول «محدث نوری » : استفاده می شود، که فرزند و نواده های« سلمان فارسی»، تا حدود پانصد سال در «ری » بوده اند.( نفس الرحمن، ص  ۵۶۰ و ۵۶۱.)
در کتاب «المنتقی » تالیف: کازرونی، آمده است: گفته می شود:«سلمان فارسی» در زمان خلافت «عُمر» به اصفهان مراجعت نموده، همچنین سلمان برادری در شیراز (یاکازرون) داشته، که نسلی از وی باقی مانده، دختری در«اصفهان» داشته، که نسل و نتیجه داشته، و هم چنین دارای دو دختر در کشور«مصر» بوده،چنانکه از او «نبیره» پسری به نام «کثیر» معرفی شده است(نفس الرحمن، ص ۵۶۰ و ۵۶۱) 

مدت عمر«سلمان فارسی»چقدراست؟

درباره مدت عمر سلمان هم، چون تاریخ وفات وی، اختلاف نظرهای تاریخی زیادی وجود دارد، که مواردی از آن را آورده، و مورد بررسی قرار می دهیم:

۱ - شیخ طوسی، سلمان را از معمرینی دانسته، که حضرت عیسی (ع) را درک نموده(۱)و در این صورت، سلمان ۵۰۰ سال عمر کرده است(۲).

۲ - در روایتی که ازپیامبر (ص) وارد شده، سلمان دارای۴۵۰سال عمر، معرفی شده است(۳).

۳ - سید مرتضی، و شیخ طریحی می نویسند: از آثار و اخبار استفاده می شود، که سلمان ۳۵۰ سال زندگی کرده است(۴).

۴- مورخان زیادی، مدت حیات سلمان را ۲۵۰ سال دانسته اند(۵).

۵ - شیخ عبدالله سبیتی، می گوید: برای من ثابت شده: سلمان بیش از هشتادسال زندگی نکرده است(۶)تا با این نظریه بتواند سلمان را در سن و سالی معرفی کند، که قابلیت ازدواج را داشته باشد، زیرا به نظر «ابن اثیر» در کتاب «الکامل » ازدواج سلمان، با سنینی که در بالا آمده بود، بعید به نظر می رسد(۷).

اما به نظر «محدث نوری » نظریه ۲۵۰ سال معتبر تر به نظر می رسد(۸)چنانکه «ابن عبدالبر» در کتاب «الاستیعاب » ج ۲، ص ۱۹۵، ابن اثیر جزری، در اسد الغابة، ج ۲، ص ۳۲۲، السیرة الحلبیة، ج ۱، ص ۱۹۵، صفوة الصفوه، ج ۱، ص ۵۵۵، مجالس المؤمنین، ج ۱، ص ۲۰۸، الاصابة، ج ۲، ص ۶۲، الغدیر، ج ۷، ص ۲۸۲، و الدرجات الرفیعة، ص ۲۲۰، نظریه ۲۵۰ سال را، معتبرتر و قابل قبول تر شمرده اند.البته، ۲۵۰سال زندگی کردن هم، چیز فوق العاده است، و به همین جهت موضوع طول عمر سلمان، مانند تاریخ وفات و سایر مسایل زندگی وی، برای افرادی چون پروفسور «لوئی ماسینیون » شگفت انگیز و موضوع درهم پیچیده بوده، و او را به قضاوتهای ناروا کشانده است(۹).

اما با توجه به دو موضوع، شگفتی «ماسینیون » و دیگران بر طرف می شود:

الف - این تنها «سلمان فارسی » نیست که عمر طولانی داشته است، بلکه به گواهی قرآن کریم و اعترافهای تاریخی، افراد زیادی «معمرین » و دراز عمرها معرفی

شده اند، که از جمله آنان، افراد زیر را می توان نام برد:

به بیان قرآن کریم، حضرت نوح پیامبر (ع) ۹۵۰ سال در میان امت خویش زندگی کرد.(۱۰).

در تاریخ هم می خوانیم: حضرت« آدم» ۹۳۵۰ سال،

حضرت  «سلیمان بن داود» ۷۱۲ سال(۱۱)، 

حضرت ابراهیم(ع) ۲۰۰سال(۱۲)، 

 حضرت شیث (ع) ۹۱۲ سال.

 حضرت لوط (ع) ۷۳۲ سال

 حضرت ادریس (ع) ۳۰۰ سال(۱۳).

«انوش بن شیث» ۹۶۰ سال.

 متوشلح ۹۶۰ سال(۱۴)

و جمشید ۱۰۰۰ سال عمر کرده اند(۱۵).

شیخ طوسی هم از افراد فراوانی نام می برد، که عمرهای طولانی بیش از 200 سال داشته اند(۱۶).

ب - موضوع دیگر این است که، همانطور که در خلال فصلهای گذشته این کتاب مطالعه کردیم، سلمان فارسی یک شخصیت از هر جهت فوق العاده ای بوده، و شیخ الرئیس، بوعلی سینا هم در کتاب «اشارات » باب «مقامات العارفین » می گوید: برای عارفان، خوارق عاداتی هست، که آنانکه عارف به آن نیستند، آن را ناممکن می شمارند، ولی آن کس که عارف است، آن خوارق عادات را دلیل عظمت وبزرگی می داند(۱۷).

آری، سلمان حکیم از این عارفان بوده، خصوصیات فوق العاده ای داشته، وامام صادق (ع) هم فرموده است: پیوسته پیامبر (ص) و امیر مؤمنان (ع) به سلمان مطالبی می آموختند و سخنانی از اسرار پنهانی علوم خدایی را در میان

می گذاشتند، که دیگران از فهم آن ناتوان بودند، و طاقت تحمل آن را نداشتند(۱۸).

بنابراین، با توجه به اینکه از تاریخ ولادت سلمان فارسی، هیچگونه اطلاعی به دست نیاوردیم، اما با استناد به نظریه عموم مورخان مدت عمر او را 250 سال پذیرفتیم، و تاریخ وفات آن بزرگوار را، هشتم ماه صفر سال 35 هجری در «مداین » انتخاب کردیم، بسیاری از اختلافها به وحدت نظر تبدیل می شود.

اضافه بر این، با توجه به فوق العاده بودن شخصیت سلمان حکیم، چون بسیاری از معمرینی که در بالا معرفی شدند، اشکال «شیخ عبدالله سبیتی » و «ابن اثیر» در مورد «شگفتی از توانایی سلمان برای ازدواج » برطرف می گردد.

۱- الغیبة، ص۷۹

۲- نفس الرحمن، ص ۶۴۹

۳- نفس الرحمن، ص ۶۵۰

۴- نفس الرحمن، ص ۶۵۰، مجمع البحرین، ص ۳۰۹ .

۵- نفس الرحمن، ص ۶۵۰.

۶و۷- سلمان الفارسی، ص ۱۳۶.

۸- نفس الرحمن، ص ۶۵۰.

۹- سلمان پاک، ص ۱۰۵ - ۱۱۸.

۱۰- سوره عنکبوت، آیه ۱۴.

۱۱- کمال الدین، ج ۱، ص ۲۰۲.

۱۲- تاریخ الامم و الملوک، ج ۱، ص ۱۶۰.

۱۳- مروج الذهب، ج ۱، ص ۴۹ - ۵۷.

۱۴- مروج الذهب، ج ۱، ص ۴۹ - ۵۷.

۱۵- ترجمه تاریخ طبری، ج ۱ ص ۸۰۷.

۱۶- الغیبة، ص ۷۹ -۸۸.

۱۷- فتاوی صحابی کبیر سلمان، ص ۶۴۷، الاشارات و التنبیهات، ج ۳، ص ۳۶۴، ترجمه قدیم الاشارات والتنبیهات، ص ۱۷۳.

۱۸- سفینة البحار، ج ۱، ص ۶۴۶.

​توضیحات مدیریت سایت-پیراسته فر:مدت عمر«سلمان فارسی» ۷۵سال عمرکرد.

اگرهجرت سلمان راازایران(اصفهان)به عربستان،ملاقات باپیامبررادرهمان سال اول بعثت بدانیم وباتوجه به اینکه ،سلمان درهمان سالهای اول زندگی درمدینه ازدخترعمرخواستگاری کرد،نبایدسنش بیش ازپیامبرباشد(قطعاًکمتراست)،چون وقتی خواستگاری کرد،عمرناراحت شد،وقتی پیامبرازناراحتی عمرسئوال کرد،نگفت این پیرمرده،فقط تنهاایرادش را عجم بودن دانست وپیامبرهم ازسلمان دراین ماجرادفاع کرد وازعمرگله مندشد(وی میخواست «باجناق» پیامبرشود)،اگرسن سلمان رادرزمان خواستگاری دخترعمر۴۰بدانیم وایشان قبل ازخلافت حضرت علی فوت کرده اند(سال۳۵هجری)یعنی ۳۵+۴۰ می شود۷۵سال(حدااکثرعمرسلمان۷۵سال می باشد)بااین وصف اینکه می گویندسلمان ازمعمرین بود..(۲۵۰سال)عمرکرده،مردوداست.

لازم به ذکراست که کارتغسیل وتدفین «سلمان فارسی» راحضرت علی عهده داربود.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:حضرت علی برمراسم تدفین وتغسیل سلمان فارسی«وصیت سلمان فارسی»

روزی «حضرت علی» وارد مسجد شد و فرمود: «دیشب پیامبر خدا(ص) را در خواب دیدم و به من فرمود: «سلمان از دنیا رفته است».

«سلمان فارسی» به من «وصیت کرد» که غسل، کفن کردن، نماز و دفن او را برعهده گیرم. من الآن به مدائن خواهم رفت». در این لحظه «عمر بن خطاب» به ایشان گفت:‌ کفنش را از بیت‌المال بردار. حضرت علی(ع) فرمود: «کفن او قبلاً آماده شده است». سپس علی(ع) به سمت خارج شهر به راه افتاد و مردم هم او را همراهی کردند. وقتی از شهر خارج شد مردم برگشتند. قبل از ظهر بود که آن‌حضرت به شهر برگشت و فرمود: «سلمان را دفن کردم». بیشتر مردم باور نمی‌کردند، تا این‌که بعد از مدتی نامه‌ای از مدائن رسید که در آن نوشته شده ‌بود: سلمان در فلان شب از دنیا رفت. عرب بیابان گردی بر ما وارد شد و او را غسل داد و کفن کرد و بر او نماز خواند و بعد، از آن‌جا رفت. با دیدن این نامه، همه مردم متعجب شدند.
قطب الدین راوندی، سعید بن هبه الله، الخرائج و الجرائح، ج ۲۳، 

«اصبغ بن نباته» می گوید: همین که سلمان از دنیا رفت و هنوز ما جنازه ی او را از قبرستان برنداشته بودیم، ناگهان مردی را سوار بر استر دیدیم که خیلی غمگین بود.از استر پیاده شد و بر ما سلام کرد و ما جواب سلام او را دادیم، گفت: «در مورد غسل و نماز وکفن و دفن جنازه ی سلمان، جدیت و شتاب کنید.» ما او را کمک کردیم، او برای حنوط و کفن و دفن، کافو آورده بود. به دستور او آب آوردیم، او جنازه ی سلمان را غسل داد وکفن کرد و نماز بر جنازه خواندیم و جنازه را دفن نمودیم.

آن مرد، امیرمؤمنان علی علیه السلام بود که خودش لحد قبر سلمان را چید و قبر را پوشانید. حضرت علی (علیه السلام) در آخر کار با دست خود بر روی قبر سلمان شعر زیر را نوشتند:

«وفدت علی الکریم بغیر زادمن الحسنات والقلب السلیمی»
«وحمل زاد اقبح کل شیی*اذا کان الوفود علی الکریمی»
ترجمه: بدون هیچ زاد و توشه ای از حسنات و قلب سلیم بر شخص کریمی وارد شدم
«اَصبَغ بن نُباته تمیمی حَنْظلی مُجاشِعی»»(از قبیله بنى‌ حنظله‌-کوفی)بود وازسرداران سپاه امام علی(ع)بود.
«اَصبَغ بن نُباته تمیمی» می گوید: همین که «سلمان فارسی» از دنیا رفت و هنوز ما جنازه ی او را از قبرستان برنداشته بودیم، ناگهان مردی را سوار بر «استر»(مرکب) دیدیم که خیلی غمگین بود.
از «استر»(شتر) پیاده شد و بر ما سلام کرد و ما جواب سلام او را دادیم، گفت: «در مورد غسل و نماز وکفن و دفن جنازه ی سلمان، جدیت و شتاب کنید.»  ما او را کمک کردیم، او برای «حنوط» و کفن و دفن، «کافور» آورده بود. به دستور او آب آوردیم، او «جنازه سلمان» را غُسل داد وکفن کرد و نماز بر جنازه خواندیم و جنازه را دفن نمودیم.
آن مرد، «امیرمؤمنان علی علیه السلام»بود که خودش "لحد" «قبر سلمان» را چید و قبر را پوشانید. حضرت علی (ع) در آخر کار با دست خود بر روی قبر سلمان شعر زیر را نوشتند:
«وفدت علی الکریم بغیر زاد/ من الحسنات والقلب السلیمی»
«وحمل زاد اقبح کل شیی /اذا کان الوفود علی الکریمی»
ترجمه: بدون هیچ زاد و توشه ای از حسنات و قلب سلیم بر شخص کریمی وارد شدم
و در پیشگاه کریم بردن زاد و توشه زشت ترین کار است
آنگاه سوار بر استر شد که برود، در همین موقع به دامنش چسبیدم و گفتم: «ای امیرمؤمنان! چه کسی خبر درگذشت سلمان را به تو داد و چگونه (به این زودی از فاصله ۱۴۰ کیلومتری ازکوفه تا مدائن) به اینجا آمدی؟
فرمود:« ای اصبغ! از تو پیمان می گیرم که در صورت آگاهی از این ماجرا تا زنده هستم به کسی نگویی.»
گفتم: «ای امیرمؤمنان! من قبل از تو می میرم.»
فرمود:« نه ، عمرت طولانی می گردد.»
گفتم:« بسیار خوب، پیمان می بندم تا زنده هستی به کسی نگویم.»

ندارسید«سلمان از دنیا رفت»
فرمود:« ای اصبغ! من هم اکنون درمسجد کوفه نماز خواندم و از مسجد به سوی خانه بازگشتم. در خانه خوابیدم، در عالم خواب شخصی نزد من آمد وگفت سلمان فوت کرده » و گفت: «سلمان از دنیا رفت.» بی درنگ برخاستم و سوار بر استرم شدم و آنچه برای تجهیز میت لازم است باخود برداشتم و به سوی مدائن آمدم. خداوند این راه دور را برایم نزدیک کرد و اکنون اینجا هستم. رسول خداصلی الله علیه و آله مرا از این ماجرا آگاه کرده بود.
اصبغ می گوید: دیگر علی علیه السلام را ندیدم، نفهمیدم به آسمان رفت یا به زمین و سپس به کوفه آمدم. صدای اذان مسجد را شنیدم، به مسجد رفتیم، دیدیم امیرمؤمنان علی علیه السلام به نماز جماعت ایستاده است. این بود سرگذشت عجیب آمدن امام علی علیه السلام کنار جنازه ی سلمان.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:ابهامی که درروایت اصبغ بن نباته»است اینکه معلوم نیست،حضرت علی ازمسجدکوفه آمده یا مسجدالنبی؟ چون اگرمسجدکوفه بوده باشد که دیگر اظهارنظر«عمر بن خطاب»بی معناست!چون اوکه درکوفه نبوده است.احتمالاً پیرایه هایی براین روایت بسته شده ویا مسجدی که امام علی ،قبل ازتدفین سلمان انجام داده را به اشتباه کوفه نوشته اند.

«فاصله مدینه تا مدائن ۱۴۰۰ کیلومتر»

البته مبدأ حرکت امام علی(ع)باید«مدینه» باشد،چون وفات سلمان فارسی ،قبل خلافت حضرت علی بوده، دلیل این ادعااین است که در «کابینه امام علی» نام سلمان در«لیست فرمانداران» نیست.

ضمناً درمنابهع مأخوذه اصلاحاتی انجام گرفته است،جهت روانسازی و سهولت  دریافت مطالب برای خوانندگان این مقاله.

افشاگری دختروزیرشهرک سازی اسرائیل(شوشانا استروک)تجاوزجنسی توسط پدر

خانم«شوشانا استروک»(دختروزیرشهرک سازی کابینه نتانیاهو)به مشکلات روحی وروانی مبتلااست کشور(اسرائیل)را ترک کرده به مقصد«ایتالیا» رفته بود واما هم اکنون مکان سکونتش نامعلوم است.

افشاگری «شوشانا استروک»(دختر اوریت استروک)«وزیرشهرک سازی اسرائیل»کابینه نتانیاهو 

سازمان رادیو و تلویزیون اسرائیل روز پنجشنبه ۱۰ آوریل ۲۰۲۵(۲۱ فروردین ۱۴۰۴) رسوایی را فاش کرد که نظام سیاسی اسرائیل را متزلزل کرده است. این رسوایی شامل دختر وزیر، شوهرش و دخترشان می شود.
سازمان رادیو و تلویزیون اسرائیل در گزارشی که توسط العهد ترجمه شده است، گفت: «دختر اوریت استروک، وزیر شهرک سازی اسرائیل گفته است که توسط والدینش به شکلی ترسناک مورد تجاوز جنسی قرار گرفته است».

دختر وزیرکابینه نتانیاهو:پدرم بمن تجاوزکرده

بر اساس این خبر، «شوشانا، دخترِ اوریت استرک»، سکوت خود را شکست و در کلیپی گفت: «توسط والدینم مورد تجاوز جنسی قرار گرفتم.» این تجاوز جنسی فیلمبرداری شده است. من در معرض تهدید جنایتکاران زندگی می کنم و احساس خطر می کنم. قبل از اینکه اسرائیل را ترک کنم، یک گزارش پلیس علیه والدینم تنظیم کردم.»

خانم«اوریت استرک»(وزیرشهرک سازی کابینه نتانیاهو)

شوشانا استروک:من درکودکی موردتجاوز پدرومادرم قرارگرفتم هر۲ بمن تجاوزکردند !حامله هم شدم،سقط کردم!

ویزرة الاستیطان الإسرائیلیة أوریت ستروک المصدر: حسابها فیسبوک

«وزیرشهرک سازی کابینه نتانیاهو»(اوریت استرک)

«دخترِ وزیرشهرک سازی کابینه نتانیاهو»» افزود: "از پلیس اسرائیل می خواهم که از من در برابر جنایتکاران و خانواده ام محافظت کند. از کمک مردم در انتشار این اظهارات به هر منبع ممکن قدردانی می کنم."

«کابینه بنیامین نتانیاهو»نخست وزیراسرائیل

«کابینه بنیامین نتانیاهو»نخست وزیراسرائیل

وزیرة الاستیطان الإسرائیلیة أوریت ستروک

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:«اوریت استروک» یکی از اعضای حزب راست افراطی «قدرت یهودی» است که توسط وزیر امنیت ملی اسرائیل«ایتامار بن گویر»و«بزالل اسموتریچ»(وزیردارایی) رهبری می شود.

«وزیر دارایی اسرائیل»(بزالل اسموتریچ) و (ایتامار بن گویر)«وزیر امنیت ملی اسرائیل» کابینه نتانیاهو «رهبران حزب قدرت یهودی»

خانم«شوشانا استروک»(دختروزیرشهرک سازی کابینه نتانیاهو)به مشکلات روحی وروانی مبتلااست کشور(اسرائیل)را ترک کرده به مقصد«ایتالیا» رفته بود واما هم اکنون مکان سکونتش نامعلوم است.

جهانگیرخان قشقایی( در۴۰سالگی طلبگی)از مطربی تا آیت الله ایی

جهانگیرخان قشقایی«خان زاده»ای که «خاکی»شد

جهانگیرخان قشقایی«کیست؟

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:«مُطرِب»خان زاده(آقازده)مُتموِّلی که زندگی مُرفه رارهاکرد«فقیه» شد ومراجع تقلیدصاحب نام جهان تشیع، شاگردوی بودند.

آیت الله جهانگیر خان قشقایی  در۴۰سالگی طلبگی راشروع کرد...درادامه ماجرای مباحثه ایشان راباکشیش های اصفهان درباره حقانیت«شیعه»و امربه معروف ونهی ازمنکر  ونیزاسامی۲۰نفرازشاگردان نامدارایشان راخواهیدخواند.

جهانگیر خان قشقایی در سال ۱۲۴۳قمری(۱۲۰۷شمسی)در خانواده‌ای تحصیل کردهِ مُتَموِّلی بدنیا آمد

پدرش« محمد خان»  از ایل قشقایی، طایفه دره شوری، تیره جانبازلو و از ساکنان «وردشت» سمیرم و مادرش اهل «دهاقان»، سمیرم بود.

« محمد خان»برای «جهانگیر» معلم خصوصی  استخدام کردکه درسفروحضردرخدمت«آقازاده»باشد.

وامااین«خان زاده»،آنقدراستعداد و قابلیت یافت که احساس کرد ماندن در ایل و  کوچ زمستانی و تابستانی، با تحصیل او سازگاری ندارد، بنابراین تصمیم گرفت «کوچ»را رهاکند و در اصفهان بماند و به تحصیل بپردازد.

بترتیب: آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی، جهانگیرخان قشقایی، میرزا عبدالرحیم صاحب فصول.

آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی(متوفی۱۳۶۵ق) ،نفرسمت چپ -جهانگیرخان،علامه شیخ محمد‌حسین عبدالرحیم حائری اصفهانى تهرانی مشهور به صاحب فصول(متوفی۱۲۶۱ق).

«صاحب فصول» یعنی(مؤلف)کتاب «الفصول الغرویة فی الاصول الفقهیة».


رحیم ارباب(قلیانی) درکناراستادش«آخوندکاشی»

«حکیم  جهانگیرخان قشقایی» در قسمت شرقی مدرسه صدر بازار اصفهان، حجره شماره ۲ بعد از ایوان سکونت داشت و باملا محمد کاشانی معروف «آخوند کاشی» (متوفی ۱۳۳۳ق) هم مباحثه بود. آنان ارتباط قلبی خاصی با هم داشتند،هر دو از شاگردان «آقا محمد رضا قمشه‌ای»(متوفی۱۳۰۶قمری) بودند.

«جهانگیر خان قشقایی» سالها شاگرد علامه آقا محمد رضا قمشه‌ای بود،

«حکیم محمدرضاقمشه ای» در۶۲سالگی به تهران کوچیدو۱۰سال آخرعمرش رادرتهران(حوزه علمیه -مدرسه- صدر) زیست.

«جهانگیر خان»نیز به شوق استفاده از محضرش به «مدرسه صدر»می‌رود.

«آقامحمدرضا قمشه‌ای» را «ابن‌عربی ثانی»»نامیده اند، اگرچه مشربش صدرایی  اما کُتب بوعلی را بهتر از مشائیان تدریس می‌کرد،شاعری بودکه درشعرمتخلص به «صهبا»بود،ازمتمولین بودوامادر خشکسالی ۱۲۸۸ تمام مایملک خود را صرف نیازمندان کرد و تا پایان عمر درویشانه زیست.

«ابن عربی» کیست؟:محی الدین عربی، محمد بن علی بن محمد بن احمد بن عبدالله حاتم طایی معروف به محی الدین، مکنی به ابن عربی و ملقب به شیخ اکبر (تولد۶۳۸ – توفی۵۶۰ ق) است.

«جهانگیرخان»‌ حکمت‌ و فلسفه‌ را نزد آقا محمدرضا قمشه‌ای‌ ، فقه‌ و اصول‌ و ادبیاتِ عرب‌ را نزد شیخ‌ محمدحسن‌ و محمدباقر نجفی‌ و حاج‌ ملاحسین‌ علی‌ تویسرکانی‌، طب‌ را نزد ملاعبدالجواد طبیب‌ معروف‌ اصفهان‌، و ریاضی‌ و هیئت‌ و نجوم‌ را از استادان‌ سرشناس‌ آن‌ زمان‌ فراگرفت‌.

«جهانگیر خان» استادش(علامه محمد رضا قمشه‌ای) رااینگونه توصیف می کند:همان شب اول خود را به محضر او رساندم-وضع لباسهای او عُلمایی نبود(عباوعمامه نپوشیده بود)لباسش به کرباس فروشهای سِدِهْ می‌ماند. حاجت خود را به او گفتم. گفت:‌میعاد من و تو فردا در خرابات(خرابات محلی بود در خارج خندق قدیم تهران)در آن جا قهوه‌خانه‌ای بود که درویشی آن را اداره می‌کرد. روز بعدکتاب  اسفار ملاصدرا را با خود بردم، او را در خلوتگاهی دیدم که بر حصیری نشسته بود، اسفار را گشودم، اما استاد را از بر می‌خواند، سپس به تبیین آن پرداخت.

جهانگیرخان می گوید:این اوضاع، مرا آن چنان به وجد آورد که از خود بی‌خود وتامرز دیوانگی کشاند،استاد وقتی حالِ مرا مشاهده کرد گفت:« قوت می، بشکند ابریق را»

توضیح نگارنده-پیراسته فر:ممکن است بعضی هاکه تعصبات منجمددارند ویامعاندند،ایرادبگیرندروی کلمه «دیوانه»،این جمله استادی رابرای شاگردش می آورم:

علامه محمدحسین طباطبایی می گوید:آقای مطهری حرفی که می‌گفتم، می‌گرفت و به مغزش می‌رسید. هر چه می‌گفتم، هدر نمی‌رفت و مطمئن بودم که نمی‌رود. وقتی او در جلسه درس حاضر می‌شدند،از شوق و شعف،  حالت رقص پیدامی کردم، به جهت اینکه می‌دانستم هر چه می‌گویم هدر نمی‌رود و محفوظ است.

خاطراتی ناگفته از زبان آیت الله سبحانی/ نحوه آشنایی شهید مطهری با علامه طباطبایی

خبرنگارتلویزیون:در لحظه شنیدن خبر شهادت استاد مطهری چه احساسی به شما دست داد ؟

علامه طباطبایی:دیگر اینها غبر قابل وصف است . حقیقتا بعد از فوت ایشان تأثر من , تأثر در مرگ یکی از عزیزان است . از دست رفتن ایشان ضایعه ای بود . خداوند کسانی را که این طور جنایات را جایز می شمارند , نابود کند . لطفا درباره روابط معنوی ایشان با شما . . .خواهش می کنم راجع به معنویت و روابط معنوی ای که با ایشان داشتم و مطالبی که تأثر آور بود و بنده از آنها روحا متأثر شدم , نپرسید . به جهت اینکه من دوام ذکر و بیان آن را ندارم.

حکیم قشقایی از هنگامی که وارد حوزه علمیه اصفهان شد، تا موقعی که خاکیان را بدرود گفت، با همان لباس ساده ایل قشقایی شامل «کلاه پوستی، موهای نسبتاً بلند سر و صورت و پالتو پوست» زندگی را در حجره سپری نمود و در همان حجره دعوت حق را لبیک گفت و به دیار باقی شتافت.

 او به تأسی از استادش، آقا محمد رضا قمشه‌ای این گونه لباس می‌پوشید. بعضی از شاگردان حکیم قشقایی مثل «حاج آقا رحیم ارباب» و «شیخ غلام حسین ربانی چادگانی» نیز تغییر لباس ندادند(لباس روحانیت نمی پوشیدند).

«حکیم قشقایی »هنگام اقامه نماز جماعت ـ به علت استحباب گذاشتن عمامه در موقع نماز ـ کلاه از سر برمی‌گرفت و با شال‎کمر عمامه‌ای درست می‌کرد و بر سر می‌نهاد.

حکیم قشقایی از مال الاجاره زمینی که داشته است؛ روزگار می‌گذرانده. و از سهم امام و شهریه (بیت المال)استفاده نمی‌کرده است. مال الاجاره زمین کشاورزی متعلق به وی درشهر دهاقان سالی ۴۰ تومان + زمین روستای آغداش، ۲۰ تومان، برای وی می‌فرستاده‌اند.

جهانگیرخان ملبس به لباس روحانیت نبود واما هنگام اقامه نماز جماعت ـ به علت استحباب گذاشتن عمامه در موقع نماز ـ کلاه از سر برمی‌گرفت و با شال‎کمر عمامه‌ای درست می‌کرد و بر سر می‌نهاد.

توضیحات مدیریت سایت-پیراسته فر:«جهانگیرخان قشقایی ناجی فلسفه شد»

امام خمینی:«حماقت روحانی در معاشرت با مردم فضیلت شد. به زعم بعض افراد، روحانیت زمانی قابل احترام و تکریم بود که حماقت از سراپای  وجودش ببارد و الّا عالم سیّاس و روحانی کاردان و زیرک، کاسه ای زیر نیم کاسه داشت. و این از مسائل رایج حوزه ها بود که هر کس کج راه می رفت متدینتر بود. یاد گرفتن زبان خارجی، کفر و فلسفه و عرفان، گناه و شرک بشمار می رفت. در مدرسه فیضیه فرزند خردسالم، مرحوم مصطفی از کوزه ای آب نوشید، کوزه را آب کشیدند، چرا که من فلسفه می گفتم. تردیدی ندارم اگر همین روند ادامه می یافت، وضع روحانیت و حوزه ها، وضع کلیساهای قرون وسطی می شد که خداوند بر مسلمین و روحانیت منت نهاد و کیان و مجد واقعی حوزه ها را حفظ نمود. علمای دین باور در همین حوزه ها تربیت شدند و صفوف خویش را از دیگران جدا کردند. قیام بزرگ اسلامی مان نشأت گرفته از همین بارقه است
پیام امام خمینی در ۳ اسفند ۱۳۶۷روح اللَّه الموسوی الخمینی (صحیفه امام، ج ۲۱، ص: ۲۷۳-۲۹۳)پیام مشهوربه «منشورروحانیت»

امام خمینی:یاد گرفتن زبان خارجی، کفر و فلسفه و عرفان، گناه و شرک بشمار می‌رفتدر مدرسه فیضیه فرزند خردسالم ( مصطفی) از کوزه‌ای آب نوشید، کوزه را آب کشیدند، چرا که من فلسفه می‌گفتم

تردیدی ندارم اگر همین روند ادامه می‌یافت، وضع روحانیت و حوزه‌ها، وضع کلیساهای قرون وسطی‌ می‌شد که خداوند بر مسلمین و روحانیت مِنّت نهاد و کیان و مَجد واقعی حوزه‌ها را حفظ نمود./صحیفه امام خمینی » جلد ۲۱ » صفحه ۲۷۹

مخالفت با علم فلسفه در زمان حکیم قشقایی به قدری زیاد بود که دکترجلال‌الدین همایی(متوفی تیر ۱۳۵۹ )می‌نویسد:جهانگیرخان قشقایی«ناجی»فلسفه شد.

استاد جلال‌الدین همایی نوشت:«مرحوم قشقایی فلسفه را در اصفهان از تهمت خلاف شرع و بدنامی کفر و الحاد نجات داد»

همایی درادامه نوشت:«سهل است که چندان به این علم رونق بخشید که فقها و متشرعان نیز آشکارا با میل و علاقه روی به درس فلسفه نهادند؛ و آن را مایه فضل و مفاخرت می‌شمردند

جلال‌الدین همایی

پدرِبزرگ همین آقای دکترهمایی(رضا قلی ،متخلص به همای شیرازی)،زندگی این خان زاده متمول  مطربی(نوازنده) رامتحول می کند.

شیخ آقابزرگ تهرانی می نویسد:جهانگیرخان برای شاگردانش برای حضوردر«درس‌ فلسفه‌» شرط‌ گذاشته بود،شرطش این بودکه در کنار آن‌ «فقه‌ و اصول»‌ را نیز بیاموزند و در حفظ‌ شعائر دینی‌ بکوشند.

بدین‌ ترتیب‌، حکمت‌ را چنان‌ رایج‌ و مطلوب‌ کرد که‌ «جا»برای طُلاب درسِ شرح‌ منظومه‌ سبزواری‌ ،چنان تنگ بودکه ناگزیر در خارج‌ از حُجره‌ مدرسه‌ صدر و در شبستان‌ مسجد چارچی‌ کلاسهابرگزار‌ می‌شد.

«چگونگی آغازطلبگی جهانگیرخان قشقایی»

«تار»(جهانگیرخان قشقایی)مشکل پیداکرده بود ونیازبه تعمیرداشت ودنبال تارسازبودکه مطربی رامی بیند،«رضاقلی مُطرِب»در اثنا سؤال و جواب متوجه می‌شود که مخاطبش، «آیتی از هوش و درایت و ذکاوت» است،به وی می‌گویدجهانگیر خان قشقایی» علاقمندی خودرااعلام می کندو با راهنمایی «هُمای شیرازی» در چهل سالگی راهی مدرسه(حوزه علمیه) می شود وطلبگی راآغازمی کندوبدینصورت یک مرد«مُتموّل نوازنده»،میشود«حکیم وفقیه حوزه های اسلامی »وعلمای بزرگ وتاریخسازی درمحضرش«تَلمُّذ»می کنند.

انقلابی که در جهانگیرخان اتفاق افتاد،منشأآثاری شد،علاوه برهدایت یافتگی،هدایتگرروحانیونی شدکه درحجره هابه آلات موسیقی می پرداختند:

«نهی ازمنکر»به سبک «جهانگیرخان قشقایی»

می گویند:روزی جهانگیرخان برای سرکشی طلاب با چند نفر از شاگردانش واردسرای  قیصریه(اصفهان) شدند،از یکی از حجره ها سر و صدای ساز و آواز به گوششان خورد، یکی از ملازمان نگران شد گفت«حضرت آقا !اجازه بدهید من الان می‌روم بساطشان را به هم می‌زنم»(تنبیهشان میکنم) واماجهانگیرخان گفتند این طریق نهی از منکر نیست. شما الان اگر بروید و این کار را بکنید اینها اتباع ظل السلطانند و بالاخره فردا مؤاخذه می‌کنند. و اسباب توهین به اهل علم می‌شوند و ممکن است برای شماهم گرفتاری بوجودبیاید وشیوه دیگری برگزیدند.

آنگاه ایشان با شاگردانش به  آن حجره رسیدند،اذن دخول خواستند واینگونه آغازسخن کردند: آقایان سلام علیکم! میهمان نمی‌خواهید؟

«ساکنین حُجره» دست پاچه شدند و رنگ از رخسارشان پرید و نگران شدند. جهانگیرخان درکنارشان نشست وگفت:  من نیامده‌ام مزاحم شما بشوم… ظاهراً آقایان داشتند فلان دستگاه موسیقی را می‌زدند، بزنید ببینم!

طلاب ،مات ومبهوت مانده بودند واماوقتی «دستورمشفقانه استادرامجددشنیدند»مطمئن شدندکه خطری  آنهاراتهدیدنمی کند، شروع کردند به نواختن. جهانگیرخان که بادقت صحنه نواختن رامی نگریست وآنگاه ازنفردوم خواست بزند و همین طور یک یک همه افراد حاضردر حجره ، دستگاه خودرا نواختند و و آنگاه جهانگیرخان،آلت سازرادردست گرفت وشروع به نواختن کرد واشکالات هرکدام را متذکرشد ونواختن درست آلات موسیقی رایادشان داد ! اهل حجره(طُلاب) همه مات و مبهوت گشتند و از مهارت و تبحر جهانگیرخان درموسیقی.

واما درپایان این کلاس رفع اشکال الات موسیقی ،گفت: آقایان من هم مثل شما یک وقتی با این آلات سر و کار داشتم و چنگی می‌نواختم و نسبت به همه انواع دستگاههای موسیقی مسلط هستم، اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که عمر خود را تلف کرده‌ام.

ودرادامه مشفقانه باقول لَّیِّن (فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّیِّنًا لَّعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشَىٰ ٤٤طه)گفت:: آیا حیف این عمر نیست که آدم، خود را صرف این  امور لعب ولهو نماید!؟

ودرادامه کلامش را باآیات وروایات واحادیث اهل بیت علیهم السلام زینت بخشید ،آنقدرکلامش نافذ ومفیدبودکه مجلس طرب ،صبغه روضه گرفت،آن مطربان گریستند واین نصایح مشفقانه که شیوه عالمانه ای ازامربه معروف ونهی ازمنکربود «مؤثرواقع شد» وهمه ازکرده وگذشته خودشرمنده شدند و«توبه»کردند،آنقدراین جلسه درآنهاتأثیرگذاشت که بادستان خودشان «شیشه‌های شراب»درحجره را شکستند و اساس ضرب و ساز و آواز را نیز درهم ریختند.

آنگاه جناب خان در حقشان دعا کرد و فرمود: خدای شما را به توبه‌ای که کردید، بخشید و خدا ان شاء الله شما را موفق و مؤید گرداند. همانگونه که من هم از گذشته خود توبه کردم و به حمد الله موفق گشتم.

«طل السلطان» کیست؟

سلطان مسعود میرزا، فرزند ارشد ناصرالدین شاه قاجار ،متولد۱۲۲۸شمسی،او در تمام دوران سلطنت مظفرالدین شاه نیز حاکم اصفهان بود.

آنچنان ظل السلطان فضای رعب و خفقان در اصفهان حاکم کرده بود که کسی رایارای انتقادواعتراض نبود،

تااینکه  در ۲۱ محرم ۱۳۲۵(۱۴اسفند۱۲۸۵) هنگامی که ظل السلطان برای تاج گذاری محمدعلی شاه به تهران رفته بود مردم اصفهان در اقدامی اعتراضی بازارها را بستند و در میدان نقش جهان تحصن کردند. خواستارعزل ظل السلطان(پس از ۳۴ سال)شدند، این اعتراضات دو هفته به طول انجامید و در این مدت صدها تلگراف به تهران زده شد تا اینکه محمد علی شاه وی را از حکومت اصفهان عزل و نظام السلطنه را جانشین وی کرد.

«ظل السلطان» در اواخر عمر مدتی را در اروپا گذراند تا این که پس از دچار شدن به اختلال حواس در دهم تیر ماه ۱۲۹۷ شمسی در ۷۰ سالگی از دنیا رفت.

نوشته اند:حکیم قشقایی جزو نامدارترین مدرسان حوزه علمیه علمیه اصفهان بود. «در مدرسه سپهسالار تهران شهرت بود که در مدرسه صدر اصفهان، دو نفر فاضل معمر بی‌نظیر ایران، آخوند ملّا محمد کاشی و جهانگیرخان قشقایی هستند.

حکیم قشقایی بعضاً در شبستان مسجد جارچی تدریس می‌کرد.

او روزهای پنجشنبه و جمعه، به تدریس ریاضی و هیئت می‌پرداخت. وی گاهی به تدریس نهج البلاغه می‌پرداخت و آن را با حکمت، تحلیل می‌کرد.

جهانگیرخان«ذوالفنون»بود سطوح مختلف دروس حوزوی ـ حتی رتبه عالی درس خارج را ـ تدریس می‌کرد،کتابهای اسفار و شفا و شرح منظومه را با بیانی شیوا تدریس می‌نمود.

آیت‌الله‌العظمی سید حسین طباطبایی بروجردی مرجع تقلید شیعیان  (‎۱۰ فروردین ۱۳۴۰ درسن۸۶ سالگی) 

آیت الله بروجردی : ما در زمان جوانی، درحوزه علمیه اصفهان نزد مرحوم جهانگیرخان، اسفار می‌خواندیم؛ ولی مخفیانه. چند نفر بودیم و خفیهً به درس ایشان می‌رفتیم.

شیخ عباس قمی(صاحب مفاتیح) می‌نویسد:

«جهانگیر خان در علم و عمل به جایی رسید که از اقطار بلاد به حوزه درسش آمدند

شیخ آقا بزرگ تهرانی(متوفی۱۲ اسفند ۱۳۴۸ در نجف) می‌نویسد: «جهانگیر خان چنان کوشید که به اعلی درجات علم دست یافت ... و از سایر بلاد به قصد استفاده از او به حوزه درسش ‌شتافتند.مورخ دیگری می‌نویسد: «میرزا جهانگیرخان قشقایی در مدرسه صدر اصفهان تدریس می‌کرد و بیشتر استادان معقول خوشه چین خرمن دانش او بوده‌اند.»

ماجرای محاجه آیت الله جهانگیرخان قشقایی با کشیش های اصفهان

حجت الاسلام مسعودعالی بنقل ازآیت الله بهجت نقل می کندآیت الله جهانگیرخان با عده ای ازکشیشیان درباره حقانیت دین اسلام(دین شیعه) مباحثه می کرد وآنهامنکربودند،هرجقدردرلیل وبرهان می آوردآنهاقبول نمی کردندتااینکه گفت اگرحضرت مسیح بیایدبشمابگوید فبول می کنید؟آنهاگفتند درآنصورت بله می پذیریم.که جهانگیرخان با دست به دعابرمی دارد ومکاشفه حضرت مسیح رخ نشان می دهد واین حضورتاحدی که کشیشان باچشمان خودحضرت مسیح رامی دیدند،حضرت مسیح به آنهاگفت«امروزازخانه علی واولادعلی،جای دیگررفتن بیراهه است»

حجت الاسلام مسعودعالی بنقل ازآیت الله بهجت نقل می کندآیت الله جهانگیرخان با عده ای ازکشیشیان درباره حقانیت دین اسلام« شیعه» مباحثه می کرد وآنهامنکربودند،هرجقدردرلیل وبرهان می آوردآنهاقبول نمی کردندتااینکه گفت اگرحضرت مسیح بیایدبشمابگوید فبول می کنید؟آنهاگفتند درآنصورت بله می پذیریم.که جهانگیرخان با دست به دعابرمی دارد ومکاشفه ای صورت می گیردوحضرت مسیح رُخ نشان می دهد واین حضورتاحدی که کشیشان باچشمان خودحضرت مسیح رامی دیدند،حضرت مسیح به آنهاگفت«امروزازخانه علی واولادعلی،جای دیگررفتن بیراهه است»

توضیح نگارنده-پیراسته فر:عده ای جاهل ومعاندبراین سخنان خُرده(سخره) گرفته اند

اینکه آیاازمجهادات علامه جهانگیرخان بی خبرند ویاقدرت لایزان خداوندرامنکرند!؟

اینکه خداوندبرای اثبات رسالت پیامبرش،درخواست قومش زایش شترازدل کوه»رااجابت می کندو

سردشدن آتش بر حضرت ابراهیم/بیناشدن چشمان نابینای حضرت یعقوب باپیراهن حضرت یوسف...شق القمر...معراج...

آمارمبتلایان کرونادرجهان چهارشنبه، ۱۲ شهریور ۱۳۹۹

۲۵ میلیون و ۹۰۰ هزار نفر به بیماری کرونا مبتلا شده و ۸۶۱ هزار و ۶۶۸ نفر هزار مُرده اند.

آیابچشم خودنمی بینندکه یک ویروسی که بچشم هم دیده نمی شود(هر۲میلیون ویروس کرونابرابریک گرم وزن دارد) درعرض۶ ماه ،۲۵ میلیون نفررامبتلاکرده،

بنا بر گزارش دانشگاه جانز هاپکینز، تاکنون  ۲۵ میلیون و ۹۳۷ هزار و ۲۹ نفر از مردم سراسر جهان به ویروس کرونا آلوده شده‌اند که از آن میان ۸۶۱ هزار و ۶۶۸ نفر جان خود را از دست داده‌اند و دستکم ۱۷ میلیون و ۲۱۲ هزار و ۶۷۹ نفر بهبود یافته‌اند.

«آمریکا» با۶ میلیون و ۳۰۰هزارنفرمبتلا و ۱۹۰هزارفوتی در صدر کشورهای جهان و پس از آن برزیل با سه میلیون و ۹۹۷ هزار و ۸۶۵ مورد ابتلا و ۱۲۳ هزار و ۷۸۰ مورد فوتی و هند با سه میلیون و ۷۶۹ هزار و ۵۲۳ مورد ابتلا و ۶۶ هزار و ۳۳۳ مورد فوتی، در رده‌های دوم و سوم کشورهای جهان با بیشترین تعداد مبتلایان به کرونا قرار دارند.

کشورایران:مبتلایان ۳۷۸ هزار و ۷۵۲ نفر/فوتی ها: ۲۱ هزار و ۷۹۷ نفر.،همین موجودی که بچشم هم دیده نمی شودغولهای جهان(قهرمانان انسانی تاکمپانی های خودروسازی وهواپیماها)رازمینگیرکرده..اوضاع جهان رابهم ریخته..بین اعضای خانواده های-زنده-جدایی انداخته،مساجدومعابدراتعطیل کرده..مردم راخانه نشین کرده..همه ازهم دوری می کنند...یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ ، وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ ، وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِیهِ ﴿٣٦عبس)

این استهزاء هاسابقه طولانی دارد:خداونددرقرآن جوابشان داده است:

  وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ فِی شِیَعِ الْأَوَّلِینَ ١٠ وَمَا یَأْتِیهِم مِّن رَّسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِئُونَ ﴿١١حجر﴾  هیچ پیامبری برایشان نفرستادیم جز آنکه او را به مسخره می گرفتند.

«شاگردان »علامه جهانگیرخان قشقایی

علما وحکمای زبادی از محضراین فقیه حکیم کسب فیض کردند،شاگردانی که به درجات بالایی رسیدند وخودشان منبع نوری شدندبرای شاگردانشان که دراینجااسامی بعضی هارادکرمی کنیم:

۱-علامه  سید ابوالحسن اصفهانی (۱۲۸۴ ـ ۱۳۶۵ هـ . ق).

۲-آیت الله میرزامحمدعلی‌ شاه‌ آبادی‌-استادامام خمینی(تولد۱۲۵۱شمسی -متوفی۳ آذر ۱۳۲۸)

۳-آیت الله  شیخ حسنعلی اصفهانی،معروف به نخودکی(تولد۱۲۴۱-متوفی۷ شهریور ۱۳۲۱).

۴-آیت‌الله سیدحسین  طباطبایی بروجردی-مرجع تقلید شیعیان(متوفی‎۱۰فروردین۱۳۴۰).

۵- آیت الله سیدحسن‌ مدرس-شهیدمدرس‌(۱۲۴۹ش-۱۳۱۶ش).

۶-آیت الله سیدجمال‌الدین‌ گلپایگانی‌-مرجع تقلید (تولد۱۲۹۵-متوفی۱۹محرم۱۳۷۷).

۷- آیت الله میرزامحمدحسین‌ نائینی-مؤلف تنبیه الأمة و تنزیه الملّة‌(متولد۱۲۷۶-متوفی۱۳۵۵ق).

۸- سید محمدحسن حسینی مشهوربه آقا نجفی‌ قوچانی‌ (تولد۱۲۹۵-متوفی۱۳۶۳ق).

۹- آیت الله محمدحسین‌ فاضل‌ تونی‌ (تولد۱۲۹۸-متوفی ۱۵شعبان۱۳۸۰).

۱۰-آیت الله شیخ‌مرتضی‌ طالقانی‌(۱۲۷۴ ق-متوفی ۱۳۶۳ ق).

۱۱-حکیم حاج آقا رحیم ارباب (۱۲۹۷ ـ ۱۳۹۶ هـ . ق).

۱۲-علامه سیدمحمد داعی‌الاسلام‌ لاریجانی‌ (تولد۱۲۵۴-متوفی۱۳۳۰شمسی)،

۱۳-ضیاءالدین‌ درّی اصفهانی‌ (تولد۱۲۹۳-متوفی۱۳۷۵ق).

۱۴-شیخ‌محمد حکیم‌ خراسانی‌‌-گُنابادی (متوفی۱۳۱۵شمسی)،

۱۵-میرزا مصطفی جعفر طیاری دهاقانی (متوفی ۱۳۳۵).

۱۶-ضیاءالدین علی بن ملا محمد عراقی،معروف به آقا ضیاء الدین عراقی (۱۲۷۸ ـ ۱۳۶۱ ق).

۱۷-میرزا محمود ابن الرضا (۱۲۸۵ ـ ۱۳۵۵ هـ . ق).پدرِمؤسس حوزه علمیه خوانسار

۱۸-سید محمد علی ابطحی سدهی (متوفی۱۳۷۱ هـ . ق) .

۱۹-عبدالله اشراق (۱۲۳۵ ـ ۱۳۴۵ هـ . ق).

۲۰-ملا محمد جواد آدینه ای (متوفی ۱۳۳۹قمری)،فرزندمحمدعلی اصفهانی،استادجابری انصاری.

تألیفات حکیم جهانگیرخان قشقایی:

جهانگیرخان بیشترعمررابه کارتربیت وپرداخته تاتألیف. واما «شرح نهج البلاغه» و»دیوان شعر»جهانگیرخان ازجمله ازآثارمکتوبش می باشد.

قبرستان -تخت فولاداصفهان-آرامگاه جهانگیرخان قشقایی

۴۵ سال ازعمر ۸۵ ساله جهانگیرخان قشقایی،صرف تهذیب و تحصیل و تدریس شد، در شب سیزدهم ماه رمضان سال ۱۳۲۸ ه‍.ق (۲۶شهریور ۱۲۸۹) در اصفهان درگذشت.

تفاوت (دکارت با ابن سینا)چیست؟می اندیشم پس هستم/هستم پس می اندیشم

​دکترغلامحسین ابراهیمی دینانی:من می اندیشم، پس خدا هست، چون مهمترین نشانه خداوند اندیشه است.

دکارت:من می اندیشم ،پس هستم.(ابن سینا):هستم ،پس می اندیشم.

تفاوت "دکارت" با  "ابن سینا"چیست؟
دکارت می گوید:من می اندیشم ،پس هستم
ابن سینا می گوید:هستم ،پس می اندیشم
دکارت : می اندیشم، پس هستم
خدا در فلسفه دکارت

«می اندیشم، پس هستم» یک قضیه ضروری است، قضیه «خدا هست» همچنین، قضیه ضروری است. غیرممکن است که قضیه «من می اندیشم، پس هستم» یک قضیه ممکن باشد. هرموقع که می اندیشم، این هستی من، در همان اندیشه اثبات می شود.

René Descartes

«رنه دکارت» در تأمل سوم کتاب «تأملات در فلسفه اولی» با گذر از شک و یقین به خود، یعنی بعد از این که از «می اندیشم، پس هستم» خارج می شود، می خواهد به جهان خارج و ابژه برسد. لذا در تأمل پنجم، خداشناسی را آغاز می کند و از خودباوری به خداباوری می رسد. وی معتقد است که هر چیزی را که با وضوح و تمایز بشناسد، حقیقت دارد و از همین رو، با طرح این مطلب، استدلالش را در باب اثبات وجود خداوند مطرح می کند. 
دکارت: از این که من نمی توانم کوهی را بدون دره تصور کنم، لازم نمی آید که کوه یا دره ای وجود داشته باشد، بلکه تنها لازم می آید که کوه و دره- خواه موجود باشند و خواه موجود نباشند- انفکاکشان از یکدیگر به هیچ روی ممکن نیست. اما تنها، همین که نمی توانم خدا را بدون وجود تصور کنم، مستلزم این است که وجود از خدا قابل انفکاک نباشد و بنابراین، خدا باید وجود واقعی داشته باشد.

ابوعلی سینا چه شکلی بود؟ (+عکس)

ابوعلی سینا

دکارت  هم عصر ملاصدرا بوده است می گوید:«می اندیشم، پس هستم»

دکتردینانی: «می اندیشم، پس خدا هست»،چون مهمترین نشانه خداوند اندیشه است»

مهر(۳۰ تیر ۱۳۹۷)نوشت:«دکترغلامحسین ابراهیمی دینانی»(چهره ماندگار فلسفه و عضو انجمن حکمت و فلسفه ایران) در برنامه معرفت که از شبکه چهار سیما پخش می شود، در تفسیر یکی از اشعار مولوی درباره منیت اظهارداشت: انسان یک من دارد، از بدو تولد تا پایان عمرش در عمل و کاری که انجام می دهد می گوید من. من منشأ همه کارهای انسان است، پس همه کارهای انسان از بدو تولد تا پایان عمر چه کوچک چه بزرگ، هر اندازه گسترده باشد از منِ او ناشی شده است.

«چهره ماندگار فلسفه» گفت: یک شخصی هر اندازه کار بزرگی انجام داده باشد، یک من داشته است اما من از کجا برمی گردد؟ به خداوند برمی گردد. خود خداوند فرموده است انی انا، من منم. هیچ من جز من نیست. در مقابل منِ خداوند، هیچ من معنی نمی دهد. خداوند یک منِ الهی است.

«عضو انجمن حکمت و فلسفه ایران»گفت: خداوند به همه چیز محیط است، شجر، حجر، دریا، صحرا. منِ واقعی خداوند است، بنابراین مولوی اینجا می گوید: «خدایا من چنان باشم که تو باشی و من نباشم. منِ تو از منِ من برتر است

چهره ماندگار فلسفه افزود: «همه عالم هستی معلول است»

اگر «علت» نباشد، «معلول» نیست.

«علت عالم هستی حق و باطل است». به تعبیر عرفانی، «جلوه و متجلی»، «عالم جلوه حق است»، تجلی کننده حق تبارک و تعالی است.

زیبایی ها منشأ دارند، هر آنچه «زیبایی» در عالم هستی است منشأ دارد، «منشأ زیبایی ها حق تبارک و تعالی است

حق تعالی زیبایی مطلق است. هر زیبایی غیر از زیبایی خداوند، مقید است و گذرنده است. زیبایی حق تعالی ازلی و ابدی و دائم است.

دینانی تصریح کرد: شاید هیچ چیز در عالم به اندازه «من» اهمیت نداشته باشد. انسان موجودی است که از طبیعت می روید. ما در طبیعتیم و از طبیعتیم. شکی نیست که ما طبیعی هستیم و این عالم هم عالم طبیعت است اما انسان در حد طبیعت نمی ماند و از طبیعت فرا می رود.

«دکترغلامحسین ابراهیمی دینانی» افزود: کسانی که متافیزیک و ماورای طبیعت را نمی توانند بفهمند یا آن را انکار می کنند، علتش این است که «من» را نمی فهمند.

اگر آنها کلمه «من» را می فهمیدند، متافیزیک و ماورای طبیعت را انکار نمی کردند. ما طبیعت را می فهمیم، فهمنده برتر است از آنچه فهمیده می شود، پس من ماورای طبیعت هستم.  انسان به عنوان «من» طبیعت را می فهمد و بر «طبیعت» تسلط پیدا می کند.

وی افزود: انسان با اندیشه از طبیعت فرا می رود، اندیشه از طبیعت بالاتر است و چون انسان متفکر است، از طبیعت بالا می رود و با اندیشه بر طبیعت تسلط پیدا می کند.

چهره ماندگار فلسفه تصریح کرد: اندیشه نشانه خداوند است. در هر موجودی از ذره تا کهکشان، نشانه خداوند وجود دارد اما آن چیزی که بیشتر نشانه خداوند در آن وجود دارد، اندیشه است.

«دکارت »(فیلسوف معروف فرانسوی) که تقریبا هم عصر «ملاصدرا» بوده است می گوید:»می اندیشم، پس هستم.»

سایت «معرفت» راه‌اندازی شد

«دکتر اسماعیل منصوری لاریجانی»و«دکترغلامحسین ابراهیمی دینانی»شبکه ۴ سیما تلویزیون

دکترغلامحسین ابراهیمی دینانی:من می خواهم یک چیز دیگری بگویم: «می اندیشم، پس خدا هست، چون مهمترین نشانه خداوند اندیشه است

اساس شعر، تخیل است اما هر تخیلی هم دور از تعقل نیست. عالم تخیل خیلی گسترده است اما با تعقل نمی تواند بی ارتباط باشد. تخیل با تعقل اگر ارتباط پیدا کرد زیباتر می شود.

ناز و نیاز

«دکتردینانی» تصریح کرد:«ناز و نیاز» دو واژه ای در زبان فارسی هستند که کلمات زیبایی هستند.

اگر در جهان هستی «ناز و نیاز» نبود، «زیبا» نبود.

«زیبایی عالم به ناز و نیاز است

«ناز» آنجایی است که زیبایی است.

«ناز» نشانه زیبایی است.

حالا که «ناز» آمد «نیاز» هم می آید، پس اساس عالم هستی ناز و نیاز است.

«ناز از حق، نیاز از خلق»، «ناز از حق تعالی»، «نیاز از کل عالم هستی و مخلوقات».

وجود ذاتی از حق، امکان ذاتی از غیر حق تعالی، عالم ممکن الوجود است، حق تعالی «واجب الوجود» است. نسبت امکان با وجود، نسبت نیاز با ناز است.

«ممکن الوجود» در تمام هستی وابسته به «واجب الوجود» است. حق تعالی غنی مطلق و بی نیاز مطلق و عالم و آنچه در آن است فقر مطلق.

«پیدایش، آمیزش و جدایی»

«دکترغلامحسین ابراهیمی دینانی» گفت: این جهان و آنچه در آن هست، یک پیدایش خلقت دارد که عناصر در آن پیدا شده اند، بعد آمیزش عناصر حاصل شد، «اول پیدایش»، «بعد آمیزش» و «سرانجام جدایی».

هر مرکبی سرانجام منحل می شود، سرتاسر عالم هستی را در این سه کلمه می توانیم خلاصه کنیم، ولی حق تعالی نه پیدایش دارد، نه آمیزش دارد، نه جدایی. همیشه بوده است و هست و خواهد بود و همواره در حال تجلی است.

​توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:درمنابع مأخوذه اصلاحاتی انجام گرفته است.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:علت تعطیلی جلسات علامه طباطبایی(صاحب المیزان) و هانری کرین

دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی( از برجسته‌ترین شاگردان علامه طباطبایی) می‌گوید: «هانری کربن» تمام فلاسفه بزرگ را ملاقات کرده بود و به‌‌روز بود اما پس از ملاقات با علامه تدین و آزادی فکری توأمان علامه طباطبایی مجذوب او شد.

مباحث فلسفی بین علامه طباطبایی و هانری کربن در «منزل احمد ذوالمجد طباطبایی»(وکیل دادگستری) از اوایل سال ۱۳۳۸ آغاز شد.

هانری کربن هر سال چهار یا پنج ماه را برای تحقیقاتش به ایران می‌آمد. در آن ایام هر دو هفته یکبار در تهران جلسه‌ای تشکیل می‌شد که مرحوم علامه طباطبایی از قم به تهران تشریف می‌بردند و با ایشان گفت‌وگو می‌کردند. البته در آن جلسه تنها مرحوم علامه و هانری کربن نبودند. بلکه بعضی اساتید دانشگاه نیز حضور داشتند. بنده و مرحوم صائنی زنجانی از ایشان خواهش کردیم که در رکابشان به تهران برویم و در آن جلسات شرکت کنیم و ایشان هم خواهش ما را پذیرفتند…
در این جلسات گفت‌وگویی بجز علامه طباطبایی، هانری کربن، ذوالمجد طباطبایی دیگرانی چون «سیدحسین نصر»، «داریوش شایگان»، «سیدجلال الدین آشتیانی»، «عیسی سپهبدی»، «غلامحسین ابراهیمی دینانی»، «آیت‌الله محمد اسماعیل صائنی زنجانی»، «حجت‌الاسلام سیدهادی خسروشاهی»، «آیت‌الله مکارم شیرازی»، «سیدجواد مناقبی» و «شهید مرتضی مطهری »حضور داشتند.

غلامحسین ابراهیمی دینانی در کتاب «سرشت و سرنوشت» که به کوشش کریم فیضی توسط انتشارات اطلاعات منتشر شده، درباره اعتراض برخی به این جلسات گفته است: «اندکی پیش از انقلاب بعضی از دوستان انقلابی ما که لازم نیست اسم ببرم به من و آقای صائنی زنجانی گفتند که: این جلسه و تشکیل آن از اول کار درستی نبود، برای اینکه بعضی از دوستان جلسه شما این‌طور و آن طورند و خود هانری کربن را هم ما نمی‌دانیم کیست! … ما تا حالا تحمل کرده‌ایم ولی الان که قبل از انقلاب است و چیزی به انقلاب نمانده صلاح نیست که ادامه پیدا کند. شما به علامه طباطبایی بگویید که جلسه را تعطیل کند.»

ابراهیمی دینانی ابتدا به دو دلیل از بیان این مسئله به علامه هراس داشته است: نخست اینکه از استادش شرم می‌کرد و دیگر اینکه خودش نیز میل نداشت تا این جلسات تمام شود. بعدها اما به دلیل فشار همین آقایان محبور می‌شود تا مطلب را به علامه بگوید. ادامه روایت از کتاب «سرشت و سرنوشت» این چنین است: «خدمت علامه عرض کردم که: «آقا دوستان پیش من آمده‌اند و می‌گویند: صلاح نیست این جلسه ادامه پیدا کند.»

دکتردینانی:من الان وقتی آن صحنه و آن لحظه یاد می‌آید ناراحت می‌شوم و گریه‌ام می‌گیرد.

واکنش علامه طباطبایی به خبرتعطیلی جلسات فلسفه باهانری کرین

دکتردینانی گفت:ایشان یکدفعه حالش بد شد و رعشه مختصری که دستشان داشت، چند برابر شد و لب‌هایش لرزید و صورتش قرمز شد. چندبار گفت: عجب، عجب، عجب!.

بعد علامه جمله‌ای گفتند که خیلی عجیب بود. ایشان فرمودند: «من به عنوان شخصی که در گوشه‌ای نشسته‌ام و چیز می‌نویسم، تنها راه من به جهان و تفکر جهانی و اینکه در جهان چه می‌گذرد. این جلسه است. تنها راه من به تفکر جهانی این یک جلسه است. این را هم نمی‌توانند برای من ببینند

دکتردینانی: علامه طباطبایی بسیار علاقه‌مند بود تا با فرهنگ‌ها و اندیشه‌های دیگر آشنا شود و نمی‌خواست که تنها در ذیل عنوان کلی فلسفه صدرایی محصور بماند و جالب این است که به تمامی آن فرهنگ‌ها احترام می‌گذاشت و وجهی از حقیقت را برایشان متصور بود.

«دکترسیدحسین نصر» در کتاب «در جست‌وجوی امر قدسی» اشاره کرده که: «در طول سالیانی که کربن در جلسات نبود ما با علامه طباطبایی متون بسیاری از جمله اسفار ملاصدرا را خوانیدم و هرچه بیشتر به مباحث تطبیقی می‌پرداختیم.

زمانی«داریوش شایگان و من کتاب «دائو د جینگ» را به فارسی برگرداندیم تا درباره آن با علامه طباطبایی بحث کنیم. ما همچنین درباره کتاب «سر اکبر» ترجمه فارسی اوپانیشادها و تصحیح نایینی و تارا چند بحث می‌کردیم. گهگاهی هم اناجیل را می‌خواندیم و علامه از منظر اسلام آنها را تفسیر می‌کرد.»