حاج آقامصطفی خمینی رامسموم کردند
«معصومه حائری»صبح روز پنجشنبه(اردیبهشت ۱۴۰۳)پس از یک دوره بیماری ،فوت کردند.
«مریم خمینی »دومین دختر حاج مصطفی خمینی، تحصیلات دکترا دار،در کشورسوئیس به شغل طباطبت مشغول است.«رازکج راهگی سیدحسین خمینی »درادامه...
عادت حاج آقا مصطفی خمینی این بود که از سر شب تا اذان صبح مطالعه میکرد و پس از اذان، نماز صبح را میخواند و میخوابید.
ماجرای شب شهادت حاج مصطفی خمینی
معصومه حائری یزدی(همسرحاج مصطفی خمینی):چون خودم مریض بودم و در طبقه پایین منزل پیش بچهها خوابیده بودم«ننه»(خادم منزل)میگفت آن شب(اول آبان۱۳۵۶) وقتی حاج آقا مصطفی به خانه آمد، به من گفت درب خانه را ببند، ولی قفل نکن؛ چون قرار است کسی به ملاقات من بیاید؛ شما هم برو بخواب.
«ننه» تعریف می کرد من به اتاقم رفتم، اما نخوابیدم. اتاق «ننه» رو به روی در خانه بود و میتوانست ببیند چه کسی وارد منزل و یا خارج میشود. حاج آقا مصطفی هم طبق معمول برای مطالعه به کتابخانه خودش در طبقه بالا رفت تا مطالعه کند.
آن شب «ننه»(خادم منزل) دیده بود چه کسانی پیش آقا مصطفی رفته بودند و همه آنها را شناخته بود و ما هرچه اصرار کردیم اسم یکی از آنها را به ما نگفت.
«ننه» صبح خیلی زود صبحانه حاج آقا مصطفی را برده بود و ایشان را برای خوردن صبحانه صدا زده بود، اما دیده بود ایشان بیدار نمیشود و به همین علت پیش من آمد و گفت هرچه حاج آقا مصطفی را صدا میزنم بیدار نمیشود.
معصومه حائری یزدی(همسرحاج مصطفی خمینی):من به طبقه بالا رفتم و دیدم حاج آقا مصطفی در حالت نشسته، به روی میز کوچکی که جلویش بود افتاده و خم شده است.
من جلو رفتم و آقا مصطفی را از روی میز بلند کردم و روی زمین خواباندم و دیدم بدنش خیلی گرم و از عرق بسیار زیاد، کاملاً خیس و نقاطی از بدنش کبود است... چند تن از همسایهها آمدند و حاج آقا مصطفی را به بیمارستان بردند، ولی دیگر کار از کار گذشته و حاج آقا مصطفی از دنیا رفته بود.
دیدم دست های آقا مصطفی بنفش شده است و لکّه های بنفش نیز روی سینه و سر شانه هایش دیدم. ایشان را بلافاصله با کمک آقای دعایی(نماینده امام ورهبری درروزنامه اطلاعات) به بیمارستان انتقال دادیم. در آنجا به ما گفتند که حاج آقا مصطفی مسموم شده و دو ساعت است که از دنیا رفته است. وقتی خواستند از جسد وی کالبد شکافی به عمل آورند، حضرت امام خمینی اجازه این کار را ندادند و فرمودند: «عده ای بی گناه دستگیر می شوند و دستگیری این ها دیگر برای ما آقا مصطفی نمی شود». به هر حال از طرف دولت بعث عراق نیز از اعلام نظر پزشکان جلوگیری شد و نگذاشتند پزشکان نظر خود را اعلام کنند و حتی پزشکان را نیز تهدید کردند، چون صد در صد عارضۀ ایشان، مسمومیت بود.
سایت عصرایران( ۱ آبان ۱۴۰۰)نوشت: امروز اول آبان، چهل و چهارمین سالگرد درگذشت آیت الله« سید مصطفی خمینی »در دوران «تبعیدامام خمینی »در نجف (در سال ۱۳۵۶) است. هر چند در ادبیات رسمی از این درگذشت به عنوان «شهادت» یاد میشود، ولی خود امام دربارۀ فرزندشان تعبیر «شهید» را به کار نمیبردند و تنها گفتند «از الطاف خفیۀ الهی است».
مراسم ترحیم سیدمصطفی خمینی

نمازجماعت امام خمینی درمسجدهندی-نجف
این اتفاق تابوی طرح نام امام خمینی در ایران را پس از ۱۳ سال شکست و حکومت شاه را در واکنش به استقبال از مراسم یادبود به اشتباهی مهلک – مقالۀ توهینآمیز و حساسیتبرانگیز در روزنامۀ اطلاعات- انداخت چرا که به مثابۀ کبریتی شد در انبار باروت.
با این حال روایت همسر آیتالله سید مصطفی خمینی نیز به گونهای است که شک را به یقین تبدیل نمیکند. نه برای یقین به رحلت طبیعی و نه شهادت.
«معصومه حائری»نوه پسری آیتالله العظمی شیخ عبدالکریم حائری بنیانگذار حوزۀ علمیۀ قم است،این خانم، زندگی بسیار ساده و دور از هیاهو و حاشیهای دارد و تا کنون هیچگاه مصاحبه نکرده و این نخستین گفتوگو با اوست که با نشریۀ «حریم امام» انجام داده است.
مصاحبهکننده «سید مهدی حسینی دورود»(فرزندسید احمد حسینی،متوفی ۲۱رمضان ۱۳۲۴)دینپژوه و روزنامهنگار حوزوی و نزدیک به بیت امام- در اختیار عصر ایران قرار گرفته و همزمان با نشریۀ حریم امام منتشر میشود.
نشریه حریم امام: اگر درباره ازدواجتان با مرحوم حاج آقا مصطفی، خاطرات و نکاتی دارید بفرمایید.

خانم«معصومه حائری یزدی»:درواقع من نمیخواستم ازدواج کنم و قصد داشتم به درسم ادامه بدهم و به کشورهای خارجی سفر کنم؛ اما طبق رویه و روال خانوادههای سنتی، پدرم نظرش این بود که من ازدواج کنم و من هم قبول کردم و مرحوم حاج آقا مصطفی هم چون به پدرم علاقه داشت، از من خواستگاری کرد و پدرم نیز به جهت اعتمادی که به امام و حاج آقا مصطفی داشت جواب مثبت داد؛ اما مادرم گفت موافقت شما کافی نیست و خود دختر هم باید قبول کند و شما با این که این دختر هنوز آقا مصطفی را ندیده است، چطور با ازدواج اینها موافقت کردید؟!

دخترِآیت الله مرتضی حائری گفت:پدرم آدرس محل مباحثه حاج آقا مصطفی را به ما داد و گفت فردا با هم به محل بحث حاج آقا مصطفی بروید و پس از مباحثه ایشان را ببینید.
روز بعد من و مادرم به محلی که پدرم آدرس داده بود رفتیم و حاج آقا مصطفی را که در میان بقیه طلبهها مشخص بود و قد بلند و قیافۀ خیلی خوبی داشت و به نظرم مدرن و امروزی میآمد دیدیم و با این که(داماد) روحانی و ملبس بود، اما معلوم بود که با سایر روحانیون و طلاب تفاوت دارد.
نوه آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی گفت:من رضایت خودم را اعلام کردم و عقد خوانده شد و بعد از یک سال ازدواج کردیم. حاج آقا مصطفی انسان خوب و فهمیدهای بود و ما با من جور بودیم و افکار و عقایدمان با هم هماهنگ بود.
عروس ارشد امام خمینی گفت: با پیش آمدن وقایع انقلاب و تبعید امام و حاج آقا مصطفی به ترکیه و سپس عراق، من هم به همراه همسر امام به نجف رفتیم و من نزدیک سه سال پدر و مادرم را ندیدم و در این مدت، امکان تماس تلفنی و حتی نامهنگاری وجود نداشت و من هیچ خبری از پدر و مادرم نداشتم و نمیدانستم در چه وضعیتی هستند، آیا زنده هستند یا نیستند و این وضعیت برای من که در اول جوانی بودم خیلی سخت بود...
شما در زمان تبعید امام و حاج آقا مصطفی در ترکیه به آنجا نرفتید؟


همسرِسیدمصطفی درادامه گفت:این نکته نیز جالب و گفتنی است که مرحوم حاج آقا مصطفی از حضور در نجف و در کنار برخی از روحانیونی که افکار متحجرانهای داشتند ناراحت بود و به علت حضور برخی از این روحانیون در بیرونی امام، شاید نزدیک ۱۰ سال به بیرونی ایشان نمیرفت و با ناراحتی و عصبانیت و با صدای بلند میگفت «این چه کاری است که در بیرونی مینشینند و چای میخورند و درباره گوشت و مانند آن حرف میزنند؟!» اما بیرونی مرحوم آیتالله خویی را خیلی قبول داشت.
شما در نجف، منزل مستقل داشتید یا در منزل امام بودید؟
معصومه حائری یزدی: در اوایل با امام زندگی میکردیم و امام هم خیلی به من علاقه داشت و یادم هست هر هفته که میخواست سر و صورتش را اصلاح کند، به من میگفت بیا رو به روی من بنشین تا در کنار اصلاح کردن با هم حرف بزنیم.
عروس ارشدامام خمینی گفت:مژههای امام خمینی هم خیلی بلند بود و من به شوخی میگفتم مژههاتان را هم کوتاه کنید،آقا(امام خمینی) در آن زمان خودش سر و صورتش را اصلاح میکرد و علاوه بر کوتاه کردن موهای سر و صورت، موهای پرپشت ابروهایش را که روی چشمش را میگرفت کوتاه میکرد.
آقا (امام خمینی)خیلی تمیز و اهل رعایت بهداشت بود، به طوری که ما سر سفره برای ایشان دو تا چنگال میگذاشتیم تا اگر دو نوع غذا در سفره بود، هر کدام را با چنگال جداگانهای بردارد. ایشان این قدر تمیز و اهل مراعات بود که میگفتم من خانوادههای روحانی زیادی را دیدهام، اما شما از همه مدرنتر و امروزیتر هستید.
همسرحاج مصطفی خمینی گفت: یادم هست یک بار مرحوم حاج احمد آقا پیش ایشان(امام خمینی) میخواست با دست غذا بخورد که فرمود احمد! اگر میخواهی با دست غذا بخوری، برو بیرون بخور!.
خاطره دیگری هم به یاد دارم : خانم(همسرامام خمینی) در بشقابی که پلو خورده بود و میخواست خربزه بگذارد و بخورد، باز آقا(امام خمینی) به ایشان تذکر داد.
آقا خیلی مرتب و تمیز بود و به عنوان نمونه دیگر، یک میز جلوی درب خانه بود که آقا(امام خمینی) وقتی وارد منزل میشد، کفشهایش را در میآورد و داخل آن میگذاشت و یک جفت دمپایی برمیداشت و میپوشید.
حاج مصطفی هم مثل امام، مرتب و تمیز و اهل مراعات بهداشت بود؟
معصومه حائری یزدی: ایشان هم خیلی مراعات میکرد؛ منتها در این زمینه به غیر از من به کس دیگری چیزی نمیگفت و تذکر نمیداد. به هر تقدیر به سؤال قبلی شما برگردم که ما پس از مدتی، در نزدیکی منزل آقا منزلی را گرفتیم و به آنجا رفتیم؛ اما مرتب به خانه آقا و پیش خانم میرفتم و رفت و آمد میکردم و برخی از کارهای منزل امام از جمله اتوکردن لباسهای امام و خانم را انجام میدادم .
آقا (امام خمینی)مقید بود که لباس تمیز و اتوکشیده بپوشد؛ درنجف-چون هوا گرم بود و قبای تابستانی را زود، زود میشستند و من هم اتو میکردم.
امام در ایران هم این رویه را داشت؛ منتها در اینجا اتوکش داشتند و اتو کردن به عهده من نبود.
همانطور که همه میدانند حاج آقا مصطفی در بیرون و با رفقا و دوستانش خیلی شوخی میکرد و اهل مزاح بود؛ آیا در خانه هم همینطور بود؟
معصومه حائری یزدی:آقا مصطفی مثل بقیه آخوندها و روحانیون نبود و خیلی مدرن و امروزی بود و مثل برخی از روحانیون در خیلی از مسائل و موضوعات از جمله حجاب، سختگیری نمیکرد و به من نمیگفت این جوری رو بگیر و یا آنگونه که در میان زنان نجف، بهخصوص زنهای روحانیون متداول و متعارف بود، از من نمیخواست مثل آنها پوشیه بزنم.
ولی روحانیون دیگر در این زمینه سختگیری میکردند و اگر بدون پوشیه بیرون میآمدیم، به امام خبر و گزارش میدادند.
همسرسیدمصطفی خمینی گفت:یادم هست یک روز که پوشیهام را روی صورتم نینداخته بودم، یک روحانی دنبالم آمد و گفت پوشیهات را روی صورتت بینداز، اما من اعتنا نکردم و به راهم ادامه دادم، ولی او دستبردار نبود و تا درِ منزل مرا تعقیب کرد و به دنبالم آمد و خانه را شناسایی کرد و بعداً قضیه را به حاج آقا مصطفی گفت!.
عروس امام گفت:اما حاج آقا مصطفی که اصلاً به این چیزها(پوشیه) اعتقاد نداشت، به جای این که دل به دل او بدهد، چند تا بد و بیراه به آن روحانی فضول گفت.
آقا مصطفی اصلاً از وضعیت نجف راضی نبود و میگفت اگر به خاطر امام نبود، در اینجا نمیماندم و به ایران برمیگشتم؛ البته جدا از وضعیت امام، خود ایشان هم اگر به ایران میآمد دستگیر میشد.
هفته اول آبان ۱۳۵۶.نجف، آیت الله سید محمد باقرصدردرکنار امام خمینی، در مراسم ترحیم شهید سیدمصطفی خمینی درمسجد هندی نجف
اگر ممکن است ماجرای رحلت مشکوک حاج آقا مصطفی را برای ما شرح بدهید.

حادثه شب رحلت سیدمصطفی خمینی اززبان همسرش
معصومه حائری یزدی:ما یک خدمتکار خانم(ننه) داشتیم که اصالتاً یزدی بود و وقتی که من ازدواج کردم، پدرم این خانم را برای کمک به من آورد و در نجف هم پیش من بود تا این که وفات کرد و از دنیا رفت.
همسرسیدمصطفی خمینی گفت:من قضایای شب رحلت حاج آقا مصطفی را از زبان این خدمتکار که به او «ننه» میگفتیم و زن خیلی فهمیدهای بود و علیرغم بیسوادی، خیلی دانا بود و به همین جهت امام هم به او احترام میگذاشت، نقل میکنم.
چون خودم مریض بودم و در طبقه پایین منزل پیش بچهها خوابیده بودم«ننه»میگفت آن شب وقتی حاج آقا مصطفی به خانه آمد، به من گفت درب خانه را ببند، ولی قفل نکن؛ چون قرار است کسی به ملاقات من بیاید؛ شما هم برو بخواب.
«ننه» تعریف می کرد من به اتاقم رفتم، اما نخوابیدم. اتاق «ننه» رو به روی در خانه بود و میتوانست ببیند چه کسی وارد منزل و یا خارج میشود. حاج آقا مصطفی هم طبق معمول برای مطالعه به کتابخانه خودش در طبقه بالا رفت تا مطالعه کند.
عادت حاج آقا مصطفی خمینی این بود که از سر شب تا اذان صبح مطالعه میکرد و پس از اذان، نماز صبح را میخواند و میخوابید.
آن شب «ننه» دیده بود چه کسانی پیش آقا مصطفی رفته بودند و همه آنها را شناخته بود و ما هرچه اصرار کردیم اسم یکی از آنها را به ما نگفت.
«ننه» صبح خیلی زود صبحانه حاج آقا مصطفی را برده بود و ایشان را برای خوردن صبحانه صدا زده بود، اما دیده بود ایشان بیدار نمیشود و به همین علت پیش من آمد و گفت هرچه حاج آقا مصطفی را صدا میزنم بیدار نمیشود.
معصومه حائری یزدی:من به طبقه بالا رفتم و دیدم حاج آقا مصطفی در حالت نشسته، به روی میز کوچکی که جلویش بود افتاده و خم شده است.
من جلو رفتم و آقا مصطفی را از روی میز بلند کردم و روی زمین خواباندم و دیدم بدنش خیلی گرم و از عرق بسیار زیاد، کاملاً خیس و نقاطی از بدنش کبود است... چند تن از همسایهها آمدند و حاج آقا مصطفی را به بیمارستان بردند، ولی دیگر کار از کار گذشته و حاج آقا مصطفی از دنیا رفته بود.

همسرسیدمصطفی خمینی درمصاحبه دیگری- مهر ۱۳۹۶ گفته بود:دیدم دست های آقا مصطفی بنفش شده است و لکّه های بنفش نیز روی سینه و سر شانه هایش دیدم. ایشان را بلافاصله با کمک آقای دعایی(نماینده امام ورهبری درروزنامه اطلاعات) به بیمارستان انتقال دادیم. در آنجا به ما گفتند که حاج آقا مصطفی مسموم شده و دو ساعت است که از دنیا رفته است. وقتی خواستند از جسد وی کالبد شکافی به عمل آورند، حضرت امام خمینی اجازه این کار را ندادند و فرمودند: «عده ای بی گناه دستگیر می شوند و دستگیری این ها دیگر برای ما آقا مصطفی نمی شود». به هر حال از طرف دولت بعث عراق نیز از اعلام نظر پزشکان جلوگیری شد و نگذاشتند پزشکان نظر خود را اعلام کنند و حتی پزشکان را نیز تهدید کردند، چون صد در صد عارضۀ ایشان، مسمومیت بود.
واکنش حضرت امام و خانم ایشان نسبت به رحلت حاج آقا مصطفی را توضیح بفرمایید؟
معصومه حائری یزدی:ما از آقا(امام خمینی) هیچ نوع گریه و زاری و اظهار ناراحتی ندیدیم.
آقا (امام خمینی)مردی فوقالعاده و بسیار جدی بود و من کسی مثل ایشان ندیده بودم؛ اما خانم(همسرِامام خمینی) اگرچه در انظار عموم گریه نمیکرد، ولی دور از چشم دیگران در طبقه دوم منزل گریه میکرد.
خانم(همسرِامام خمینی)یک «شمد»ی که حاج آقا مصطفی هنگام نماز روی دوشش میانداخت، برمیداشت و روی سینهاش میگذاشت و اشک میریخت و گریه و زاری میکرد.
حجت الاسلام حسین خمینی در کنار سید حسن خمینی
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:« حجت الاسلام سیدحسین خمینی» در سال ۱۳۸۳ به آمریکارفت وبارضاپهلوی هم دیدارداشته و بعدعراق سفر کرد و دیدارهایی هم بابعضی ازضدانقلاب درعراق داشت اما از سال ۱۳۸۴ به کشور برگشته است و اکنون در قم زندگی میکند وبیمارهم هست ازنظرجسمانی.
«شهیدحاج سیدمصطفی خمینی» فرزند دیگری هم داشت که در یورش ناگهانی مأموران ساواک در روز ۱۳ دی ۱۳۴۳ به منزل امام برای دستگیری حاج آقا مصطفی سبب ترس و وحشت همسر او شد که با سقط جنین و از بین رفتن فرزند چهارم ایشان همراه بود.
«حسین سلیمانی »محافظ امام خمینی در پاسخ به این سوال که «امام خمینی در مقطعی به نوهشان سید حسین خمینی تذکری جدی میدهند شما از این ماجرا اطلاع دارید؟»
سلیمانی گفت: «سید حسین خمینی »مخالفتهایی را نسبت به مسیر انقلاب داشتند. امام به ایشان اعلام کرد: اگر شما بخواهید از مسیر اسلام خارج شوید اولین کسی که حکم ارتداد شما را امضا میکند من هستم.
حتی ایشان(سیدحسین خمینی) را در مشهد دستگیر کرده بودند و به اطلاع امام رسانده بودند و امام هیچگونه مخالفتی نکرده بودند.
توضیحات مدیریت سایت-پیراسته فر:در بهارسال۶۰ آقای سید حسین خمینی که نوه امام بود در زمانی که اختلافات بین بنی صدر(رئیس جمهور) و شهید رجایی(نخست وزیر) تشدید شده بود، به مشهد می رود ودر۱۱ اردیبهشت ۱۳۶۰ در مسجد گوهرشاد مشهد ، به نفع بنی صدر سخنرانی تندوتشنج زایی می کند؛ مردم به او حمله می آورند و می خواستند سید حسین خمینی را بزنند و وی که مسلح بوده و سلاح کمری داشته، دست به سلاح کمری اش می برد، بچه های کمیته اورابازداشت می کنند-بعدازهماهنگی باامام خمینی-تحت الحفظ به تهران منتقل می کنند.

نامه امام خمینی به نوه اش:«پسرم، حسین خمینی! جوانی برای همه خطرهایی دارد که پس از گذشت آنها انسان متوجه میشود . من میل دارم کسانی که به من مربوط هستند در این کورانهای سیاسی وارد نشوند، من امید دارم که شما با مجاهدت در تحصیل علوم اسلامی و با تعهد به اخلاق اسلامی و مهار کردن نفس اماره بالسوء، برای آتیه مورد استفاده واقع بشوی»/پایان توضیحات مدیریت سایت.
پاسدارحسین سلیمانی درادامه گفت:اطراف سید حسین را بعضی افراد نامناسب گرفته بودند که متأسفانه منتج به زاویهگیری ایشان با انقلاب گردیده بود. سیدحسین در مدتی که امام در جماران بودند از قم به تهران و به دیدار امام میآمدند و ساعاتی هم در کنار امام حضور داشتند.
پاسدارحسین سلیمانی گفت:در برخی از سفرهایی که مرحوم حاج احمدآقا به نمایندگی از امام به شهرهای مختلف داشتند آقا سید حسین هم در کنار ما حضور داشت،اما امام سید حسین را از دخالت در امور دفتر و کشور منع کرده بودند. سید حسین تقریبا ماهی یکبار میآمدند به پدربزرگ و مادر بزرگ سر میزدند./پایان توضیحات محافظ امام ورهبری.
ادامه مصاحبه همسرسیدمصطفی خمینی:خانم(همسرِامام خمینی)به «حسین» هم فوقالعاده علاقه داشت و عاشقانه به «حسین» علاقه و محبت میورزید و «حسین» در بچگی مدتها پیش ایشان بود و محبت خانم به «حسین» را من نمیتوانم بیان و توصیف کنم.
راز کج راهگی«سیدحسین خمینی »؟
مادرسیدحسین خمینی گفت:«خازن الملوک»(مادرِهمسرِامام خمینی) که آن زمان سالانه، هشت، نه ماه به نجف میآمد و پیش ما میماند، به من میگفت حسین را پیش خودت ببر و نگذار اینجا بماند چون خانم (همسرِامام خمینی)از شدت علاقهای که به حسین دارد، نمیتواند به او امر و نهی کند و به تربیتش برسد و حسین هم «لوس و نُنر» میشود و نمیتواند به خوبی درس بخواند؛ چون خانم (همسرِامام خمینی)به حسین میگفت« اگر دوست نداری، مدرسه نرو!»
به همین جهت «خازن الملوک» به من کمک کرد تا «حسین» را پیش خودم ببرم و به درس و تکالیف و امور مدرسهاش برسم؛ البته تحمل دوری حسین برای خانم خیلی سخت و مشکل بود.
همسرسیدمصطفی خمینی گفت:ناگفته نماند که خود آقا(امام خمینی) هم به «حسین» و دخترم «مریم »خیلی علاقه داشت.
من یادم هست یکی از دخترهای آقا(عمه بچهها) به امام اعتراض کرد که چرا به بچههای من(سیدمصطفی) اینقدر علاقه و توجه نشان نمیدهید؟

یادبود آیتالله سیدمحمد موسوی بجنوردی(پدرخانم سیدحسن خمینی) شامگاه پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲ سیدحسین خمینی در ویلچر/فوت موسوی بجنوردی۵ اسفند ۱۴۰۲
آقا (امام خمینی)هم درجواب گفتند:« حسین بچه من و قلب من است».
عروس ارشدامام خمینی گفت:علاقه و محبت امام خمینی به بچههای من هم خیلی زیاد و غیرقابل توصیف است. برخورد و التفاتی که امام با بچههای من داشت با هیچ کس دیگر نداشت و وقتی حسین پیش ایشان میرفت، میگفت بنشین و یک میوه و مثلاً پرتقال بخور تا ببینم که تو خوردی.
امام خمینی با «مریم» هم مثل «حسین» رفتاری بسیار مهربانانه و ملاطفتآمیز داشت.
این علاقه به قدری زیاد بود که خود حاج آقا مصطفی گفت من از علاقه فوقالعاده شما به این بچهها تعجب میکنم. امام هم فرمود اگر نوهدار بشوی، احساس مرا درک میکنی.
همسرسیدمصطفی خمینی گفت:یادم هست،دخترم«مریم» «مریم» وقتی به سن مدرسه رفتن رسید، حاج آقا مصطفی او را به جای مدرسه رسمی، به آموزشگاه زبان عربی و قرآن که «خواهر مرحوم شهید صدر »تأسیس کرده بود فرستاد و «مریم» به خوبی زبان عربی و قرآن را فراگرفت، به طوری که خود خانم بنت الهدی صدر(خواهرِِ آیت الله سیدمحمدباقر صدر) آمد و گفت «مریم» مثل بلبل عربی حرف میزند، چرا شما نمیگذارید به مدرسه برود و درس بخواند؟
«مریم»،قرآن را نیز در همان سن کم خیلی خوب یاد گرفته بود و گاهی پیش آقا میرفت و در حالی روسری ژرژت سفید به سر کرده بود، با لهجه عربی قرآن میخواند که آقا خیلی ذوق میکرد و خوشش میآمد و لذت میبرد. پس از این که«مریم» زبان عربی را یاد گرفت، برخلاف دخترهای سایر علما و روحانیون به مدرسه رفت و چون از هوش خیلی بالایی برخوردار بود، در درس هم پیشرفت بسیار خوبی داشت.
حاصل ازدواج شما با حاج آقا مصطفی چند تا فرزند است؟
معصومه حائری یزدی:خدا ۴ فرزند به من داد که دو تا از آنها از دنیا رفتند و الان تنها «حسین» و« مریم» برای من باقی ماندهاند.
علت وفات آن دو تا بچه چه بود و کجا از دنیا رفتند؟
معصومه حائری یزدی:۲بچه من که فوت کردند،هر ۲ دختر بودند و یکی در ایران و یکی در نجف از دنیا رفت.
اولی چند روز بعد از به دنیا آمدن از دنیا رفت و علتش هم این که اوضاع ما در آن ایام به خاطر مسائل انقلاب خیلی ناجور و نامناسب و دگرگون بود و در همان ایامی که تازه این دختر به دنیا آمده بود، نیروهای دولتی وارد منزل ما شدند و هول و هراس ایجاد کردند و حال خود من خیلی بد و خراب بود و شاید این بچه بر اثر همان مسائل مُرد و از دنیا رفت.
هر ۲ دختر نبودند!
همسرِمرحوم مصطفی خمینی گفت:دومی هم بلافاصله بعد از تولد و بر اثر یک بیماری کشنده از دست رفت؛ البته برخی به من میگفتند که این فرزندم، پسر بوده و اطرافیانم برای این که من بیش از اندازه ناراحت نشوم، گفتند دختر بوده است!.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:اولین فرزند معصومه حائری+ مصطفی خمینی، دختری به نام «محبوبه» بود که به علت ابتلا به مننژیت درگذشت.
«مریم خمینی» دومین دختر حاج مصطفی خمینی است. تحصیلات دکترا دارد و مدتی در دوبی و اکنون در سوئیس به شغل پزشکی مشغول است.
شخصیت حاج آقا مصطفی چطور بود؟
معصومه حائری یزدی:حاج آقا مصطفی خیلی مدرن و امروزی بود و شباهتی به آخوندهای دیگر نداشت و مثل آخوندها نعلین نمیپوشید و کفشهایش از خارج میآمد و با این اوصاف زندگی کردن در نجف برای او خیلی سخت بود.
دخترِآیت الله مرتضی حائری گفت:آقا(امام خمینی) و حاج آقا مصطفی هر دو عجیب و غریب بودند؛ مثلاً آقا خیلی منظم و دقیق بود و همیشه دقیقاً سر وقت غذا میخورد و در این زمینه این خاطره شنیدنی است که در زمان تبعید آقا در نجف، گاهی من و خانم به ایران میآمدیم و امام تنها بود و حاج آقا مصطفی برای این که ایشان تنها نباشد، پیش امام میرفت و با ایشان غذا میخورد.
همسرِمرحوم مصطفی خمینی گفت:یک روز حاج آقا مصطفی کمی دیرتر رفت و دید امام غذایش را سر وقت و مطابق معمول خورده و منتظر ایشان نمانده است.
بعد از آن، هر روز حاج آقا مصطفی میرفت و موقع غذا خوردن، کنار امام مینشست و فقط نگاه میکرد و لب به غذا نمیزد و امام هم انگار نه انگار!، به غذا خوردن ادامه میداد و اصلاً به حاج آقا مصطفی تعارف نمیکرد تا غذا بخورد. پدر و پسر کار خود را بلد بودند.

به هر حال آقا و خانم(امام خمینی وهمسرش) خیلی مرتب و منظم و دقیق بودند؛ چون خانم که اصالتاً تهرانی و امروزی و از یک خانواده اصیل بود و خود آقای خمینی هم اصالت خانوادگی بالایی داشت و برادر ایشان، مرحوم آقای« پسندیده» هم یک آدم حسابی به تمام معنا بود.
حسین آقا میگفت بعد از رحلت حاج آقا مصطفی اگر جریان انقلاب و مبارزه پیش نمیآمد و فکر و ذهن امام معطوف به این مسائل نمیشد، امام از غصه مرگ حاج آقا مصطفی دق میکرد و از دنیا میرفت.آیادرست است؟
معصومه حائری یزدی:بله، همینطور است و واقعاً آقا علاقه زیادی به حاج آقا مصطفی داشت، ولی سیستم و شخصیت ایشان طوری بود که ناراحتی و غم و غصه خود را بروز نمیداد.
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:اینجا«سیدحسین ومادرش،حاجیه خانم حائری» ازباب مبالغه-شدت علاقه امام رابه سیدمصطفی میخواسته بیان کند- این جمله راگفته اندوگرنه امامی که مامی شناسیم،شخصیت ودیدگاهش خیلی بالاترازاین این توصیف است.
شخصیت و رفتار امام چطور بود؟
معصومه حائری یزدی:آقا هم جزء بهترین شخصیتهایی بود که من دیده بودم. آقا، هم مهربان واقعی بود و هم خیلی امروزی و مدرن بود و یادم هست شبها که برای نماز شب بلند میشد، مقداری سیب و پرتقال توی بشقاب میگذاشتم و میبردم و کنار سجاده ایشان میگذاشتم تا میل کند.
همسرحاج مصطفی خمینی گفت: من با آقا زندگی کردم و از همه حرکات و سکنات آقا خوشم میآمد و هیچ وقت کاری نکرد که من ناراحت بشوم و خیلی به من علاقه داشت و همانطور که گفتم خیلی تمیز و مرتب بود و یادم هست یک بار گوشه قبایش به ظرف غذا یا چنین چیزی مثل آن خورد که فوری گوشه قبا را بالا زد و به طرف دستشویی رفت و قبا را درآورد و گوشه قبا را شست و برگشت.
عروس ارشدامام خمینی گفت:یک بار به ایشان(امام خمینی) گفتم شما که در خمین بزرگ شدی(بچه دهات هستی!)، چرا این قدر مدرن و امروزی و تمیز و مرتب هستی؟!ایشان هم میخندید.
همسرحاج مصطفی خمینی گفت:من با این که مَحرم امام بودم، اما با چادر چیت خانگی پیش ایشان میرفتم و حاج آقا مصطفی به من میگفت چرا با چادر پیش آقا میروی؟! من هم در جواب میگفتم ما در خانواده خودمان اینجوری بودیم و عادت کردیم تا این که احمد آقا ازدواج کرد و خانم ایشان بدون چادر پیش امام میآمد و آن وقت حاج آقا مصطفی به من گفت همین بهتر است که تو پیش آقا، چادر سر میکنی.
حاج آقا مصطفی هم اهل تهجد و شب زندهداری و مناجات بود؟
معصومه حائری یزدی:بله و در کنار این تقیدات، خیلی مدرن و امروزی هم بود؛ بهطوری که وقتی مسافرت میرفتیم، به من میگفت عبا یا همان چادر عربی را از روی سرت بردار!
من گمان میکردم قصد شوخی دارد و سر به سر من میگذارد؛ اما دیدم خیلی جدی میگوید وقتی بیرون میآییم، چادر را بردار و روسری به سر کن و خوب و محکم ببند و لباس مناسب بپوش تا راحت باشی و بهراحتی تردد کنی. خودش هم چندان در بند تقیداتی که آخوندها دارند نبود.
در باره ارتباط امام موسی صدر با حاج آقا مصطفی هم خاطره دارید؟
قدِبلند«امام موسی صدر»شانس «باجناقی» راازسیدمصطفی خمینی سلب کرد!
همسرحاج مصطفی خمینی گفت:گاهی در منزل ما میخوابید و یادم هست که چون قد بلندی داشت، پاهایش از پتو بیرون میزد.
ایشان می گوید: امام موسی صدر عاشق پدرم بود و برای نزدیکتر شدن به پدرم، از خواهرم که آن زمان حدود ۱۱ سال داشت و کوچک بود خواستگاری کرد که پدرم گفت اولاً این دختر هنوز بچه است و ثانیاً «با این قد بلند و سر به فلک کشیده تو»، شما از نظر ظاهری هم تناسبی با هم ندارید. خواهرم ۱۰ سال از من کوچکتر است و درسخوانده است و تحصیلات عالیه دارد و در قم زندگی میکند و الان که من زمینگیر شدهام، تلفنی با هم ارتباط داریم.
اگر زمان به عقب برگردد و خانم معصومه حائری یزدی جوان شود و حاج آقامصطفی دوباره از ایشان خواستگاری کند، آیا جواب ایشان مثبت است؟
معصومه حائری یزدی: حتماً؛ چون حاج آقا مصطفی را خیلی دوست داشتم.
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:یک مصاحبه خانم «معصومه حائری یزدی» داشته که سایت امام خمینی آن رادر ۲۴ مهر ۱۳۹۶
منتشرکرده بودکه درادامه می بینید،ضمناً دراین مصاحبه ویرایشی انجام داده ام وانتخاب تیتر وجملات داخل پرانتز.
مصاحبه اول همسر سید مصطفی خمینی
لطفاً دربارۀ اخلاق و روحیۀ بارز شهید آیت الله سید مصطفی خمینی و همچنین تألیفات ایشان مطالبی را بفرمایید.
«معصومه حائری یزدی»:او مردی بالاتر از همه چیزهایی که شما فکر می کنید، بود. افکار او خیلی بالا و بلند بود و یک جور دیگر فکر می کرد و بالاخره درک ایشان از مسایل طور دیگری بود. او خیلی باهوش و با قدرت نسبت به مسایل می نگریست و بسیار بر خود تسلط داشت، بسیار عبادت می کرد، همیشه شبها بیدار بود و تا صبح به دعا و نیایش می پرداخت و من اکثراً صدای او را که با صدای بلند گریه می کرد، می شنیدم، خط او، خط اصیل قرآن بود.
همسرِحاج مصطفی خمینی می گفت:او همه چیز را به خوبی درک می کرد. اما هیچ کس نتوانست او را درک کند، حتی من هم نتوانستم او را درک کنم، او بالاتر از همه بود. حاج آقا مصطفی از قدرت های شیطانی رنج می برد و همواره یار مستضعفان بود و همیشه به آنها فکر می کرد.
ایشان تألیفات متعددی دارد، که بعضی از آنها چاپ نشده است، ایشان فقط راجع به سوره حمد حدود ۱۰۰۰ صفحه تفسیر نوشته اند و ۴۶ آیه از سوره مبارکه بقره را نیز تفسیر نموده اند؛ تفسیرهایی که شاید از لحاظ بلاغت و معنی بی نظیر باشد، به طوری که هر کس از فقیه و فیلسوف گرفته تا مهندس و عامی می تواند آن را درک و از آن برداشت کند و طبعاً کسی می تواند این گونه تفسیر ارائه دهد که خود دارای همه این ابعاد باشد.
در زمینه چگونگی مبارزات شهید مصطفی خمینی مطالبی را بیان فرمایید.
«معصومه حائری یزدی»:مبارزات ایشان از سال ۱۳۴۲ ه. ش آغاز شد. ایشان غیر از این که در ایران مبارزه می کرد، در نجف نیز بسیار زحمت کشید و ستم دید. من همین قدر می دانستم که او مبارزه می کند اما از چگونگی مبارزاتش هیچ اطلاعی نداشتم، زیرا محیط نجف طوری بود که ما نمی توانستیم در مبارزات او شرکت داشته باشیم.
رابطه ایشان با حضرت امام خمینی به چه صورت بود؟
«معصومه حائری یزدی»: همان طور که همه می دانند و من هم این مطلب را به خوبی درک کرده بودم، او برای پدر گرامی اش احترام خاصی قایل بود و حضرت امام خمینی هم به حاج آقا مصطفی احترام خاصی می گذاشتند. مصطفی عاشق امام خمینی بود، گرچه ایشان همیشه در حال مسافرت بود و بسیار کم به منزل می آمد، ولی وقتی به عراق رفت، تمام همّش معطوف به امام خمینی بود و فقط به خاطر ایشان در نجف مانده بود، و امام خمینی نیز عجیب در مرگش مقاومت کردند؛ همان گونه که همه مردان خدا توکل بر خدا می کنند و هر چیزی را در راه او فدا می کنند.
کاپیتولاسیون . ونیمه خرداد۱۳۴۲ ماجرای دستگیری امام خمینی
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:از ۱۵ خرداد۱۳۴۲ تا ۱۵ فروردین ۱۳۴۳، امام خمینی به مدت ۱۰ ماه در بازداشت و حصر رژیم شاه بودند.
«امام خمینی» این مدت را در ۵ نقطه گذراندند : زندان باشگاه افسران، زندان قصر، زندان عشرتآباد(۴۰ روز)و ۱۱ مرداد به منزل(نجاتی) در منطقه «داوودیه» تهران که تحت نظر ساواک و مأموران شهربانی بود، منتقل شدند(۳روز) وآخرین بازداشتگاه امام دریکی از منازل تحت اشراف-ساواک «قیطریه» بودکه ۸ماه محصوربود.
مأموران ساواک، امام را در ساعت ۱۰شب ۱۵ فروردین ۱۳۴۳ در میدان نکویی قم، که بیش از صد متر با منزلشان فاصله نداشت، پیاده کرده و به سرعت دور شدند. برخی که امام را شناختند به سوی ایشان شتافتند و با فرستادن صلوات و شعار برای امام ایشان را به منزل رساندند. انبوه جمعیت در مدت کوتاهی روانه منزل امام شد و برخی از علما و روحانیون طراز اول همان شب به دیدار امام آمدند.
وامادیدندزندان ،نهضت راخاموش نمی کند،لذابرای خاموشی چراغ پرفروغ «روح الله»را ۱۳ مهر ۱۳۴۴ازایران اخراج کردند،که امکان دسترسی مردم وعلماباقافله سالاراین نهضت قطع شود/آغاز«تبعید».

« حاج آقا مصطفی خمینی» نیز در روز تبعید امام بازداشت و زندانی شد و در ۱۳ دی ۱۳۴۳ به ترکیه نزد پدر تبعید گردید.
همسرحاج مصطفی خمینی گفت:وقتی مأموران رژیم منحط سابق شبانه آمدند که امام خمینی را در قم دستگیر کنند، هیچ کس نتوانست بفهمد که حاج آقا مصطفی چگونه خود را از پشت بام بلند به امام خمینی نزدیک کرد که همراه او با ماموران برود، اما ماموران از رفتن آقا مصطفی به همراه امام جلوگیری کردند. حاج آقا مصطفی همان شب انبوه جمعیتی را که به دور او حلقه زده بودند با هوشیاری و متانت به آرامش فرا می خواند.
همسرحاج مصطفی خمینی گفت:زمانی که امام را به ترکیه بردند، آقا مصطفی را نیز دستگیر کردند و او تا تهران در کمال آرامش با ماموران به سر برده بود. او را نیز به ترکیه نزد پدر تبعید کردند و از آنجا نیز همراه امام خمینی به عراق تبعید نمودند.
آقا مصطفی همیشه به ایران عشق می ورزید، حتی تصمیم گرفت که همان سال پس از تشرف به مکه به تهران بیاید، اما اجازه این کار را به او ندادند. حاج آقا مصطفی از محیط نجف بسیار رنج می برد، در هوای گرم نجف، در آن جو ناراحت کننده و خفقان آور، علی رغم همه ناراحتی ها، تمام همّ و غمش برای مردم بود. لکن همین عزیمت و تنهایی در نجف از یک لحاظ به نفع ایشان شد، چون بیشتر اوقات را در منزل بودند و فقط برای تدریس بیرون می رفتند. بدین لحاظ وقت زیادی برای تألیف داشتند در نتیجه بیشتر کتابهایشان را آنجا و در آن وضعیت نوشتند. چرا که ایشان خیلی اجتماعی بود و مردمی فکر می کرد اما در آنجا بسیار گوشه گیر و منزوی شده بود.
اگر ممکن است دربارۀ چگونگی شهادت حاج آقا مصطفی مطالبی را بفرمایید.
«معصومه حائری یزدی»:او مردی بسیار قوی و از سلامت کامل برخوردار بود، هیچ گونه ناراحتی و بیماری نداشت به همین دلیل برخلاف آن چه شایع کردند سکته قلبی خیلی بعید به نظر می رسید. همان شب که حاج آقا مصطفی شهید شدند، زودتر از معمول به خانه آمدند، چون قرار بود که ساعت دوازده مهمان بیاید و من سخت مریض بودم، آقای «دعائی» که همسایه ما بود، برای معاینه من دکتر آورد. از طرفی دیگر آقا مصطفی شبها مطالعه داشتند و ما یک ننه داشتیم که اسمش «صغری» بود، آقا مصطفی به او گفت: «برو بخواب، اگر مهمان آمد من در را باز می کنم» و ما دیگر نفهمیدیم که مهمانها چه وقت آمده و کی رفتند و چه شد؟

پس از ملاقات، او طبق معمول به مطالعه و عبادت پرداخته بود. «معمولاً شبها نمی خوابید و فقط بعد از نماز صبح چند ساعتی می خوابید» صبح خیلی زود وقتی ننه به اطاق بالا می رود، می بیند آقا مصطفی پشت میزش نشسته، دستش را روی کتاب گذاشته، سرش به پایین خم شده و حرکت نمی کند. او بهت زده و وحشت زده این مطلب را به من گفت. وقتی من با عجله به اطاق بالا رفته و خود را بالای سر او رساندم، دیدم دست های آقا مصطفی بنفش شده است و لکّه های بنفش نیز روی سینه و سر شانه هایش دیدم. ایشان را بلافاصله با کمک آقای دعایی به بیمارستان انتقال دادیم. در آنجا به ما گفتند که حاج آقا مصطفی مسموم شده و دو ساعت است که از دنیا رفته است. وقتی خواستند از جسد وی کالبد شکافی به عمل آورند، حضرت امام خمینی اجازه این کار را ندادند و فرمودند: «عده ای بی گناه دستگیر می شوند و دستگیری این ها دیگر برای ما آقا مصطفی نمی شود». به هر حال از طرف دولت بعث عراق نیز از اعلام نظر پزشکان جلوگیری شد و نگذاشتند پزشکان نظر خود را اعلام کنند و حتی پزشکان را نیز تهدید کردند، چون صد در صد عارضۀ ایشان، مسمومیت بود./منبع: یادها و یادمانها از آیت الله سید مصطفی خمینی ، جلد ۲، ص ۴۰۱./پایان مصاحبه.
مصاحبه همسرامام خمینی بادخترش،زهرامصطفوی آبان۱۳۷۶ : چطور اسم «مصطفی» را انتخاب کردید؟
همسرامام خمینی (خدیجه ثقفی) :من خیلی دوست داشتم که نامش «مصطفی» باشد و نمیدانم آقا چه دوست داشتند، ولی من ایشان را راضی کردم و گفتم که چون نام پدرتان مصطفی بوده است بسیار مناسب است و آقا(امام) هم راضی شدند و اسمش را «محمّد» گذاشتیم، لقبش را «مصطفی» و کنیهاش را «ابوالحسن» گذاشتیم، ابوالقاسم نگذاشتیم که هر سه مشابه حضرت رسول(ص) نشود.
تولد «مصطفی»در چه تاریخی و در کجا بود؟
۲۱ آذر ۱۳۰۹ شمسی،مصادف با(۲۱ رجب ۱۳۴۹) در قم در محلّهای نزدیک «عشق علی» که حالا خراب شده است و به آن «الوندیه» میگفتند. دومین خانهای که اجاره کردیم همین خانه بود. اولین خانه را آقای حاج سید احمد زنجانی پیدا کرده بودند که شش ماه در آن بودیم، ولی به جهاتی که نمیدانم، صاحبخانه نمیخواست یا کرایهاش سنگین بود، بیرون آمدیم.
درباره تحصیل مصطفی و مدرسه رفتن او توضیح دهید.
«مصطفی» خیلی دیر زبان باز کرد و تا چهارسالگی فقط چند کلمه میگفت. وقتی شش ساله شد او را به یک مکتب در نزدیکی منزل گذاشتیم که خیلی در حرف زدنش تأثیر داشت. هفت سالگی به مدرسه موحّدی رفت. کسی هم به درس خواندن او توجّهی نداشت. اوایل، یعنی تا کلاس سوم، گاهی من او را نگه میداشتم تا درس بخواند ولی بعد که بزرگتر شد، اصلاً نمیآمد تا درس بخواند فقط به دنبال بازی بود و شبها میآمد و مقداری نان و پنیر و چای میخورد و میخوابید.
از شروع دوران طلبگی بفرمایید.
بعد از آن که شش کلاس درس خواند، دیگر به مدرسه نرفت، زیرا در آن زمان مرسوم اهل علم نبود که بچهها را به دبیرستان بفرستند. به همین دلیل مشغول تحصیل علوم طلبگی شد.
در هفده سالگی، آقا(امام خمینی) پیشنهاد کرد که«مصطفی» عمّامه بر سر بگذارد و لباس روحانی بپوشد. البته، او در اول خیلی رضایت نداشت، ولی آقا (امام خمینی)چند نفر از دوستان خود را دعوت کرد و در مراسمی او را برای این کار آماده کرد. ظاهراً بعد از آن وقتی از منزل خارج شده بود و دوستانش او را دیده بودند، به او تبریک گفته بودند و تشویق کرده بودند.
به این ترتیب او هم بسیار به تحصیل علاقمند شد و در طلبگی به سرعت رشد کرد، به طوری که معروف بود که خوب درس میخواند و طلبه فاضلی شده است، تا کمکم که بیشتر رشد کرد و خودش به مقامات علمی رسید، حوزه درس تشکیل داد و مدرّس شد.
درباره ازدواج «مصطفی» بفرمایید.
ازدواج مصطفی در ۲۲سالگی بود. یک وقت شایع شد که ما با آقا مرتضی حائری وصلت کردهایم، به طوری که مصطفی میگفت: «وقتی آقای حائری از صحن حرم بیرون میآْید، رفقا میگویند که پدرزنت آمد.»
این شایعه به گوش آقا رسیده بود و یک شب آقا از من پرسید که دختر آقای حائری را دیدهای؟ من هم کمی توضیح دادم. آقا گفت: «چطور است این دروغ را راست کنیم؟» گفتم که هرطوری صلاح میدانید. فردا صبح هم آقا پیغام فرستاده بود و ظهر آنها جواب داده بودند و باز آقا پیغام داده بود که همان شب بروند برای صحبت. بعد به ما خبر دادند که مردها رفتهاند و ما زنها هم بعداً رفتیم و قرار عقد گذاشته شد.
امّا در مورد فرزندان؛ اولین فرزند آنها «محبوبه» بود که مننژیت گرفت و مرحوم شد. دومین فرزند «حسین» است که معمّم و جوان خوبی است، و سومین فرزند «مریم» است که دکتر شده است. چهارمین فرزند در جریان حمله کماندوهای رژیم و دستگیریهای دوران نهضت سقط و شهید شد.
درباره فعالیتهای داداش(مصطفی) در دوران انقلاب و دستگیری و تبعید او و آنچه خودشان برای شما تعریف کردهاند بفرمایید.
همسرامام خمینی :بعد از تبعید آقا به ترکیه، مصطفی جوابگوی مردم و اجتماعات بود و به فعالیت ادامه داد. به همین جهت او را هم گرفتند و به زندان بردند. دو ماه در زندان بود و بعد از دو ماه او را آزاد کردند، چون عقیده ساواک این بود که دیگر مردم متفرق شدهاند و حوادث را از یاد بردهاند. مصطفی هم تا آزاد شد به قم آمد و به صحن رفت، و آنجا جمعیت جمع شد و با سلام و صلوات او را به خانه آوردند. دو یا سه روز هم در منزل بود ولی وقتی دیدند که مردم قم هنوز آرام نشدهاند ریختند و او را هم گرفتند و به ترکیه تبعید کردند.
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:فوت حاج آقا مصطفی خمینی بعلت مسمومیت بود
* فعالیت های انقلابی را از چه زمانی شروع کردید؟
«آیت الله محمدرضا رحمت»( از یاران امام خمینی): بعد از رحلت مرحوم آیت الله بروجردی سال ۱۳۴۰ در چهلم ایشان به صورت جمعی با انجمن پیروان قرآن در مراسم ایشان شرکت کردیم. اولین بار که حضرت امام خمینی را زیارت کردم آن زمان بود. در مشهد سه نفر بودیم که اعلامیه های حضرت امام خمینی و آقایان مراجع را تکثیر میکردیم. آنجا یک فتوکپی اختراعی درست کرده بودیم. یک تکه شیشه، مرکب چاپ و روی شیشه پهن کردیم و ... را روی آن گذاشتیم و کاغذ می انداختیم و چاپ می کردیم. چندین هزار اعلامیه ما چاپ کردیم.۱۳۴۶
* سال ۱۳۴۶ به نجف رفتید.
بله. پایگاه ما بیت امام بود.
* چطور با حاج آقا مصطفی رفیق شدید؟
پیاده که به کربلا میرفتیم، به درس و بحث ایشان و درس اصول و تفسیر ایشان میرفتیم و واقعاً نابغه ای بود.
آیت الله محمدرضا رحمت: بله. معمولاً اینطور است. اصلا فکر این را نمی کردند چون امام را نمی شناختند. حاج آقا مصطفی عالم، دانشمند و به روز بود و میگفتند حتما او خط به امام میدهد. بعد از شهادت حاج آقا مصطفی اینها متوجه شدند اینطور نبوده است.
*حجت الاسلام سیدمصطفی خمینی را مسموم کردند؟
ایشان قبل از شهادت، مدتی به لبنان و سوریه رفت. هر چه بود آنجا انجام شد. بعد که ایشان برگشت خادمی که در منزل ایشان بود گفت ایشان دو مرتبه خون قِی کرد، به ایشان گفتم چرا دکتر نمی روید؟ فرمود مرگ را نمیتوان معالجه کرد.
* امام خمینی اجازه کالبدشکافی سیدمصطفی خمینی ندادند.
نه، ما می گوییم مسموم کردند چون وقتی در پزشکی قانونی رفتم جنازه ایشان خوابیده بود.
تابوت آوردند که جنازه را در تابوت بگذارند، من دیدم که پای راست ایشان کبود است و فقط انگشت شست ایشان زرد است. پای چپ ایشان هم داشت کبود می شد و رگهای پیشانی ایشان هم کبود میشد.
ما یقین کردیم ایشان(سیدمصطفی خمینی) را مسموم کرده اند.

چیز دیگری که حرف ما را تائید کرد این بود بعد از مراسم، به عنوان نیابت از سوی امام نزد آقایانی میرفتیم که برای تسلیت آمده بود. من جمله نزد مرحوم« آقا شیخ علی کاشف الغطا»(علی بن محمدرضا کاشفالغطاء) رفتیم.
ایشان( کاشف الغطا) از علمای عراق بود و با دستگاه سروکاری داشت. ایشان نقل کرد که فلان دکتر گفت اگر سید (امام خمینی) اجازه دهند من کالبدشکافی می کنم و ثابت می کنم ایشان مسموم شده اند. این حرف نتیجه ما را تائید کرد. برای همین یقین به مسمومیت ایشان داریم.
* «آقا شیخ علی شاهرودی» حاج آقا مصطفی را غسل دادند؟
بله. در کربلا حاج آقا علی شاهرودی غسل داد و آقای سید علی هم گفته بود رگ پشت ایشان کبود شده است.
* با ایشان زیاد اربعین می رفتید.
بله.
* به غیبت بسیار حساس بودند؟
کوچکترین احتمالی که می داد می خواست غیبت شروع شود بحث را می چرخاند و عوض می کرد. حاج آقا مصطفی می گفت که من داخل منزل رفتم و دیدم امام پشت پنجره نشسته و فکر می کند. عرض کردم به چه چیزی فکر می کنید؟ امام به هیچ چیزی! گفتم مگر می شود آدم به هیچ چیزی فکر نکند. امام خمینی فرمود فکر من دست خودم است و هر وقت خواستم فکر خوب می کنم و هر وقت نخواستم فکر نمیکنم. امام خمینی عارف عملی بود، عارف بود، نه عارف کشکول و فلان این حرفها. عرفان عملی امام داشت یعنی تمام وجود ایشان عرفان بود.
* شما در عراق زندانی شدید؟
بله. چندین مرتبه.
* یک زمانی که زندان بودید حاج اقا مصطفی خواب شما را می بیند.
بله. در زندان آخری که زندانی بودم وقتی بیرون آمدم، خدمت حضرت امام رفتم و ایشان برخلاف همیشه سوال کردند آنجا چطوری شما را شکنجه میکردند؟ گفتم با کابل به پاهای من میزدند. از خدمت امام بیرون آمدم فهمیدم حاج آقا مصطفی خواب دیده من از زندان آزاد شدم و من را خدمت حضرت امام برده و جوراب های من را درآورده و نشان حضرت امام داده است. امام می خواستند ببینند رویای مصطفی صادق است، یا خیر.
* گفته بودید حاج آقا مصطفی به شدت روی کسانی که با ساواک همکاری داشتند و تفکرات انحرافی داشتند، حساس بودند.
بنی صدر گاه گاهی به نجف میآمد. یک سفر آمده بود که شاید سفر آخرش بود، مرحوم حاج آقا مصطفی گفته بود اگر کار دست او بیفتد خطرناک است.
* پسر حاج آقا مصطفی (سیدحسین)چه کار می کند؟
متاسفانه رفقای خوبی در نجف نداشت. یک مرتبه به او تذکر دادم، ولی او فکر میکرد خودش را میتواند حفظ کند. بعد که به ایران آمد همان رفقا دور او را گرفتند و او را آلوده کردند.
* امام یکبار برخورد جدی با ایشان کردند.
بله؛ ایشان یک بار در مشهد سخنرانی کرد و به امام خمینی اطلاع دادند امام خمینی فرمود ایشان را دستگیر کنند و گفته بودند مسلح است و گفته بودند اگر دست به اسلحه برد، او را بزنید.
* فرزند حاج آقا مصطفی که امام دوست داشتند و نوه ایشان را دوست داشتند، سر این قصه شوخی نداشتند؟
بله. امام درباره دین و اسلام شوخی با احدی نداشتند./دستخط» شبکه پنج سیما-جمعه، ۱۳ خرداد ۱۴۰۱
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر: سئوال محافظ امام خمینی ازامام:

«چرا اجازه ندادید آقا مصطفی را کالبدشکافی کنند؟».
جواب امام خمینی:اگرکالبدشکافی می شد،انقلاب پیروز نمیشد.
حمید نقاشیان(محافظ امام خمینی): «در روز دوم حضور امام در باغچه کوچک، من نهار کله گنجشکی درست کرده بودم. سفره را انداختیم. امام اول برای من غذا کشیدند بعد برای خودشان. یکی از دغدغههای ذهنیام که همیشه دوست داشتم با امام حلش کنم مسئله شهادت آقا مصطفی خمینی بود. در ادوار مختلف من گاهی فرصت پیدا میکردم این موضوع را با سؤالات مختلف از امام میپرسیدم. ایشان هر بار در پاسخ من سکوت میکردند. من از سال ۵۷ تا اواخر خرداد ۵۸ که دائم در محضر ایشان بودم، این موضوع را سه بار در سه بازه زمانی سؤال کردم و امام سکوت میکردند.

در آن دو روز که با ایشان تنها بودم، در حین غذا خوردن مجدد این سؤال را پرسیدم و گفتم» امام! چرا اجازه ندادید آقا مصطفی را کالبدشکافی کنند؟
امام قاشق را زمین گذاشتند، نگاهی به من کردند و گفتند: انقلاب نمیشد. این جمله حضرت امام یک دنیا تفسیر دارد. اگر قرار باشد این جمله را بشکافیم اولین برداشت این است که امام خمینی (ره) میدانستند در اطرافشان جریانات نفوذی وجود دارد و جریاناتی منتظرند که امام یک پردازشی انجام بدهند که با آن پردازش بشود کنه ذهن ایشان را خواند. برای همین امام از ماجرای قتل مرحوم شهید مصطفی خمینی عبور کردند و در بیانیهشان نوشتند که این میتواند الطاف خفیه الهی باشد. این خاطره را گفتم تا بگویم که امام به چه نکاتی وظرافت هایی در فضای اجتماعی، سیاسی دقت و توجه داشتند که این هم بخشی از سلوک ایشان بود. امام شانیت برای خودشان قائل نبودند و این نکته در تمام مراحل زندگیشان خودش را نشان میدهد.»/ ۱۵ خرداد ۱۴۰۱ خبرگزاری فارس با اصلاحات واضافات.

«معصومه حائری»(همسر آیت الله سیدمصطفی خمینی) صبح روز پنجشنبه(اردیبهشت ۱۴۰۳)پس از یک دوره بیماری ،فوت کردند.

«سیدحسین خمینی»(فرزندسید مصطفی)برجنازه مادرش نمازخواند.

همچنین «ایت الله سیدحسن خمینی»،حجت الاسلام یاسر خمینی، حجت الاسلام سیداحمد خمینی(فرزنداحمدآقا) و دیگر اعضای بیت امام و چهره های برجسته حوزه بر پیکر آن مرحومه(معصومه حائری یزدی) اقامه نماز میت کردند./۸ اردیبهشت ۱۴۰۳
«معصومه حائری یزدی» (همسر شهید آیت الله سیدمصطفی خمینی) صبح ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ پس از یک دوره بیماری «فوت»کردند.
«آیت الله جعفر سبحانی»بر پیکر مرحومه خانم حائری اقامه نماز کرد و پس از طواف گرد مضجع مطهر بانوی کرامت، آن مرحومه در مقبره شیخ فضلالله نوری صحن امام رضا علیه السلام حرم مطهر حضرت معصومه(قم) به خاک سپرده شد.
قراربود فقط چهارقلم کالاگران شود وامانرخ بیش از یکصد قلم کالا افزایش یافته است.
آیادرخیابانهای عراق پلیس نیست؟ پس نظم وانتظامات عراق چگونه تأمین می شود!
برخی افراد سالوس منش، خون آشام که درد دین ندارند نرخ بیش از یکصد قلم کالا را افزایش دادند.
آیت الله رسول فلاحتی امروزجمعه(۱۳ خرداد ۱۴۰۱) در خطبه های نمازجمعه رشت :عراق قابل مقایسه باایران نیست.
امام جمعه رشت گفت:درخیابانهای عراق ،حتی یک پلیس نیست.
نماز جمعه رشت(٣ ذوالقعده ١٤٤٣)
شهربغداد-پایتخت عراق
نماینده ولی فقیه دراستان گیلان باانتقادازافزایش ارزاق و کالاهای اساسی مردم، اظهار داشت: برخی افراد سالوس منش، خون آشام و آنها که درد دین ندارند «نرخ بیش از یکصد قلم کالا را افزایش دادند.»
«گفته بودند فقط چهار قلم کالا گران میشود» اما بسیاری از اجناس ۲۰ درصد، ۳۰ درصد ۵۰ درصد گران شده است.
«آیتالله سید هاشم حسینی بوشهری» امام جمعه قم در خطبه نماز جمعه ۱۳ خرداد که در مصلی قدس قم برگزار شدگفت: احساس میکنیم نظارت قوی وجود ندارد زیرا گفته بودند که چهار قلم کالا گران میشود اما بسیاری از اجناس ۲۰ درصد، ۳۰ درصد ۵۰ درصد گران شده است؛ باید سایر کالاهایی که وابسته نیستند کنترل شوند،تیم دولت باید هماهنگ باشد و هر کسی سخنی جدا از دیگری نگوید؛ همچنین قوای سه گانه نیز آهنگی هماهنگ داشته باشد./پایان.
به مردم قول داده بودندفقط چهارقلم کالاگرام می شود
«حجت الاسلام ملک حسینی» امام جمعه موقت شهرستان پیشوا در نمازجمعه( ۰۶ خرداد ۱۴۰۱): مسئولان اجرایی کشور نیز توجه داشته باشند «به مردم قول داده شد فقط اجناسی که ارز ترجیحی آنها حذف میشود گران شود و مردم نیز توجیه شدند» واما قیمت اجناس دیگر سرسام آور و افسارگسیخته گران شده است واین بر قشر ضعیف جامعه فشار آورده است.
یک هزار قلم افزایش قیمت داشتهاند
«حجت الاسلام سید محمدنبی موسویفرد»امام جمعه اهواز(۱۳ خرداد ۱۴۰۱) گفت:در چند فروشگاه بزرگ اهواز رفتم و سوال کردم چند قلم از کالاها دچار تورم شدند؟
گفتند : ۳ هزار قلم کالادارند که یک هزار قلم افزایش قیمت داشتهاند.

«احمد وحیدی» وزیر کشور گفت:فقط قیمت چهار کالا تغییر میکند: مرغ، تخم مرغ، لبنیات و روغن میتواند تغییر پیدا کند(گران می شوند) و هیچ کالای دیگری حق افزایش قیمت ندارد/در ارتباط مستقیم تلویزیونی، خبرشامگاهی،سه شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت ۲۳
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:امام جمعه رشت برای مقابله با گرانی های بی دروپیکر پیشنهادی به دولت داد.
وی گفت می دانم که دولت سخنانم رارصدمی کند.
پیشنهاد:نرخ گذاری کالاها درداخل کارخانه
آیت الله فلاحتی گفت،تعدادکارخانه های تولیدی که زیادنیست که غیرقابل کنترل باشد،حدودچندهزارکارخانه درکشوروجوددارد
ایشان گفت درهراستانی-بطورمیانگین ۵۰۰ تا کارخانه است،مسئولین مملکت برونددرهمان کارخانه ،قبل ازعرضه دربازار،کالاهاراقیمتگذاری کنند وددرفروشگاه هاهم قیمتگذاری کنند تاجلوی گرانی هارابگیرند.

شهربغداد
نگارنده:اینکه امام جمعه محترم رشت فرمودند(درخیابانهای عراق پلیس نیست)اگریک نفر به عراق سفرنکرده بود،این جمله جای تعجب نبود،می گفتیم ازیک زواری شنیده

فرودگاه بغداد

پایتخت عراق-بغداد
واماایشان که خودش -قبل ازامامت جمعه-درسالهای قبل ازکرونا ،سالانه چندین سفر(بعنوان روحانی کاروان)به عتبات می رفتند.
چطوری پلیس های عراق راندیده اند!؟
اگرپلیس نداشتند،امنیت عراق چگونه تأمین می شود؟

فرودگاه بغداد

شهربغداد-پایتخت عراق
درسلیمانیه عراق،حتی پلیس زن دارند.

اتفاقاًپلیسهای (انتظامی)درعراق بیشترازایران درجاده هامستقرند(سیطره ها).

شهربغداد-پایتخت عراق

واما شایدمنظورحاج آق فلاحتی ،پلیس های راهنمایی رانندگی باشد.

که این پلیسها،اگرچه به اندازه پلیسهای ایران درجاده هامستقرنیستند واما هستند.

شهربغداد-پایتخت عراق
به ماجرای «حسینیه ارشاد»پرداخته ایم. مؤسس حسینیه ارشاد «مطهری» بوده،میناچی(مدیرمالی)بود..ماجرای اختلاف مطهری با حسینیه.و....عکسهای متنوع ونابی راخواهیدیدکه تاحالا ندیده اید+کابینه مهندس بازرگان.
ورود«دکترسیدحسین نصر»به «دربار»،همچون ورود«خواجه نصیرالدین طوسی» به دربار«هلاکو»بود،باپشتوانه درباربودکه فیلسوفان مطرح جهان(هانری کربن)رابه ایران دعوت کرد وحامی ای شدبرای دانشمندان واهل فلسفه ایران،رونق فلسفه دراین دوران بود.
«دکترنصر»کیست؟
«سید حسین نصر »متولد ۱۹ فروردین ۱۳۱۲ در تهران، فرزند سید ولیالله خان نصر(پرشک مخصوص رضاشاه) و نبیره شیخ فضلالله نوری است.
«دکترنصر» فیلسوف و متأله سنتگرای ایرانی و استاد علوم اسلامی در دانشگاه جرج واشینگتن ایالات متحده آمریکا است که مقالات و کتب دانشگاهی بسیاری نوشته است.


دکتر نصر در سال ۱۳۵۱ تا ۱۳۵۴ ریاست دانشگاه صنعتی آریامهر (دانشگاه صنعتی شریف) را برعهده داشت و در بنیانگذاری دانشگاه صنعتی اصفهان همکاری داشت. در سال ۱۳۵۳ انجمن شاهنشاهی فلسفه (مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران) را بنیاد گذاشت و دورههای بلندمدّت و کوتاهمدّت پژوهشی را در زمینههای فلسفه اسلامی و فلسفه تطبیقی (Komparative Philosophie) برای علاقهمندان دایر کرد.

نصر در سال ۱۳۵۷ مسئولیت دفتر مخصوص فرح پهلوی را برعهده گرفت و در نتیجه، در روزهای پیش از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ ایران مجبور به ترک ایران و مهاجرت به ایالات متحده شد. وی مدتی استاد مدعو دانشگاه تمپل و دانشگاه ادینبرو بود و در سال ۱۹۸۴ استاد دانشگاه جرج واشینگتن شد.

«دکترنصر»ازسال ۱۳۴۷ تا سال ۱۳۵۱ وارد کار اجرایی شد و ریاست دانشکده ادبیات دانشگاه تهران ، معاونت دانشگاه تهران ، ریاست دانشگاه صنعتی آریامهر (دانشگاه صنعتی شریف)، بنیانگذاری دانشگاه صنعتی اصفهان ازجمله ازخدمات این فیلسوف(حی) میباشد.
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر: بعضی ها« ریاست دفتر فرح پهلوی»درسال ۱۳۵۷راازاشتباهات «دکترسیدحسین نصر» می دانندواما خلاف این دیدگاه، قابل اثبات است،چراکه دعوت فیلسوفان معروف جهان باتوجه به ارتباطش بادربارشاه،امکان پذیرشد.
«دکترسیدحسین نصر»در سال ۱۳۵۳ «انجمن شاهنشاهی فلسفه» را راهاندازی کرد و بسیاری از اندیشمندان ایرانی و جهانی در حوزه فلسفه اسلامی و سّنّتگرایی را به این انجمن کشاند.
این انجمن حکمت وفلسفه
حتی حیات «حسینیه ارشادتهران»باحمایتهای پیداوپنهای «دکترنصر»رونق گرفت.
حسینیه ارشاد: آیت الله مطهری...دکترشریعتی
آغاز به کار «حسینیه ارشاد»در سال ۱۳۴۳ و در حاشیه جادهای که تهران را به شمیران متصل میکرد، توسط عدهای از متدینین در ایام سوگواری، با برپا چادری حسینیه را راه می انداختند.
امّا سخنرانیهای« آیت الله مرتضی مطهری» و استقبال گسترده قشر تحصلیکرده از مباحث تازه و نویی که در خصوص مسایل دینی مطرح می شد،موجب شد.
«بنیانگذاران حسینیه ارشاد»: «محمد همایون»، «ناصر میناچی مقدم »و «عبدالحسین علی آبادی» در نخستین اقدام، زمینی به مساحت چهار هزار متر مربع، در خیابان معروف به «جاده قدیم شمیران»(خیابان شریعتی) خریداری کنند.

حسینیه ارشاد:«حاج محمود مانیان» در کنار «آیتالله سید محمود طالقانی» در حاشیه مراسم ترحیم شهید آیتالله مرتضی مطهری/اردیبهشت ۱۳۵۸

دکترعلی شریعتی-حسینیه ارشاد

«مهندس مهدی بازرگان»و«آیت الله سیدمحمودطالقانی»
«آیت الله سیدمحمودطالقانی» و«مهندس مهدی بازرگان»و«آیت الله مرتضی مطهری»
در سال ۱۳۴۴ کارهای ساختمانی حسینیه پایان یافت و در همان سال نیز بانیان حسینیه به دنبال ثبت آن برآمدند.

بنا بر اسناد ساواک، آیت الله مطهری، ناصر میناچی مقدم و محمد همایون پیگیر ثبت بودند و در بررسی سوابق سیاسی مؤسسان برای ایجاد مؤسسه از طرف شهربانی به غیر از آیتالله مرتضی مطهری، بقیه فاقد پیشینه سیاسی بودند.
پس از استعلامات اولیه اداری و در راستای انجام ثبت مؤسسه بود که «عبدالحسین علیآبادی» حقوقدان نیز به هیاتمدیره دعوت شد.
با دعوت از علمای برجستهای چون« علامه محمدتقی جعفری» و
«حجتالاسلام علی شاهچراغی»(امام جمعه شهرری) جهت حضور در هیات مدیره حسینیه، کارهای ثبت آن جدیتر دنبال شد و سرانجام در دی ۱۳۴۶ در اداره ثبت شرکتها و دایره مؤسسههای غیرانتفاعی به ثبت رسید.
حسینیه ارشاد
دکترناصرمیناچی درکنارآیت الله سیدمحمودطالقانی، سمت چپ(نفرآخر)دکترابراهیم یزدی
علت اختلاف دکترنصربا هانری کربن
«هانری کربن» با فلسفه سنتگرایی مخالف بود درصورتیکه نصر به آن دلبستگی داشت. کربن در یک سخنرانی از «تیتوس بورکهارت»حکیم هنرمندسوئیسی، متولد سال ۱۹۰۸ در فلورانس ایتالیا)انتقاد بدی کرد و باعث شد تا «دکترنصر» معترضانه جلسه راترک کرد،البته دوستیشان ادامه پیداکرد.
«دکترحسین نصر»در دوازده سالگی به آمریکا فرستاده شد. او در مدرسه شبانه روزی پدی در نیوجرسی ثبت نام کرد. در سال ۱۹۵۰ رتبه ممتاز اول مدرسه خود را به دست آورد. در چهار سال تحصیلات این مدرسه، نصر زبان انگلیسی، علوم، تاریخ آمریکا، فرهنگ غربی و تعالیم مسیحی را آموخت.
نصر برای ادامه تحصیلات دانشگاهی انستیتوی تکنولوژی ماساچوست را برگزید. در همان زمان بورس تحصیلی به او تعلق گرفت و او نخستین دانشجوی ایرانی بود که در مقطع لیسانس در آن موسسه به تحصیل پرداخت. او رشته فیزیک را برای ادامه تحصیل برگزید.

نصر در MIT تحت تأثیر فیلسوف بزرگ فریتهوف شوان قرار گرفت و بالاخره توانست با کارنامهای درخشان فارغ التحصیل شود. تحصیلات تکمیلی خود را سپس در دانشگاه هاروارد آغاز کرد و پس از دریافت کارشناسی ارشد در رشته ژئوفیزیک دو سال بعد در سال ۱۹۵۸در رشته تاریخ علم با گرایش علوم اسلامی با درجه دکتری فارغ التحصیل شد.

«دکترنصر» بعد از فراغت از تحصیل به ایران آمد و ریاست دانشگاه صنعتی شریف را عهده دار شد.

دکتر نصر از همکاران اصلی هانری کربن در تهیه کتاب «تاریخ فلسفه اسلامی» بودهاست و از شاگردان وی میتوان به دکتر غلامعلی حداد عادل و ویلیام چیتیک اشاره کرد.
وی مدتی نزد علامه طباطبایی به رفع اشکالات فلسفه پرداخت پرداخت و بسیار تحت تأثیر علامه قرار گرفت و کتاب «شیعه در اسلام» آن زنده یاد را به انگلیسی باز گرداند.
«سیدحسین نصر» به دلیل عمق مطالعات علم شناسی، فلسفی، اسلامی و دینشناسی تطبیقی، پیوند با جریان فکری «حکمت خالده» و شخصیت برجسته آن فریتهوف شوان، تالیف کتب فراوان درباره اسلام در دنیای کنونی به زبان انگلیسی تبدیل به جهانیترین اندیشمند مسلمان دنیای معاصر شدهاست.
آثار این اندیشمند به زبانهای مختلفی از جمله انگلیسی، عربی، فرانسه، ترکی، اندونزیایی، مالزیایی، هلندی، ایتالیایی، ژاپنی، آلبانیایی، صربی-کرواتی، اردو، بنگالی، پرتقالی و اسپانیایی ترجمه شدهاست.

«دکترسیدحسین نصر»پس از چندین سال تدریس در دانشگاه های مختلف در آمریکا، بالاخره پیشنهاد کرسی دائم استادی در دانشگاه جرج واشینگتن به وی داده شد که او هم پذیرفت و تا به امروز در همانجاست.
پس از انقلاب نصر به اتقاق خانواده خود به آمریکا مهاجرت کرد و فرزندش ولی رضا نصر نیز از شناخته شدگان مسائل خاور میانه و اسلام است و ازاعضای فعال شورای روابط خارجی آمریکا به شمار میرود.
آثار «پرفسورسیدحسین نصر» عبارتند از:
۱- تاریخ فلسفه اسلامی (با همکاری هانری کربن)
۲-سه حکیم مسلمان (ابن سینا، ابن عربی و سهروردی).
۳- اسلام و تنگناهای انسان متجدد
۴- جوان مسلمان و دنیای متجدد
۵- معرفت و امر قدسی
۶- آموزههای صوفیان از دیروز تا امروز
۷- قلب اسلام ( حادثه ۱۱ سپتامبر )
۸- کتابشناسی بیرونی
۹- آرمانها و واقعیات اسلامی
۱۰- هنر اسلامی و معنویت
۱۱- جلال الدین رومی، شاعر و حکیم والامقام ایرانی
۱۲- مقدمهای بر اصول جهان شناسی اسلامی
۱۳- نیاز به علم مقدس.
۱۴- محمد، مرد خدا
۱۵- مکه مکرمه و مدینه منوره
۱۶- دین و نظام طبیعت
۱۷- هنر مقدس در فرهنگ ایرانی
۱۸- سنت عقلانی اسلامی در ایران
۱۹- معرفت و معنویت
۲۰- معرفت جاودان.
بهمن ۱۳۵۸. بیمارستان قلب تهران؛ حجتالاسلام والمسلمین سیدهادی خسروشاهی در کنار امام خمینی
خاطرات «آیت الله سیدهادی خسروشاهی»:«چگونگی شکل گیری حسینیه ارشاد»
من با مرحوم «ناصر میناچی مقدم» از آغاز فعالیت «حسینیه ارشاد» در چادری در جاده شمیران، آشنا شدم.
علامه سیدهادی خسروشاهی :بانی آشنایی من با ایشان شهید آیت الله مرتضی مطهری بود که روزی در دیداری، از تأسیس یک مؤسسه دینی جدید، آن هم ـ موقتا و فعلا! ـ در زیر چادر یا خیمه ای بزرگ در «چالهرز» خبر داد و دعوت کرد که شب به آنجا بروم و در جلسه شرکت داشته باشم.
خسروشاهی :آن شب به «چالهرز» رفتم؛ سخنران جلسه خود «شهید مطهری» بود و پیشنماز هم مرحوم «حجت الاسلام سید علی شاهچراغی» بود.
بعد از پایان جلسه که دیروقت بود، آقای ناصر میناچی پرسید شب کجا می روید؟
گویی احساس کرد من جایی ندارم که در آن وقت شب، به آنجا بروم!.
دعوت کرد که به خانه او بروم که رفتم و شب میهمان او بودم که در آن زمان و یا برای من، ویلای جالبی بود...
حرکت ادامه یافت و بعدها من در جلسات حسینیه ارشاد، چه در دوران شکوفایی سخنرانی های جذاب خطیب نامی، مرحوم« فخرالدین حجازی »و چه در دوران خطبه های علمی و متین شهید مطهری و چه در زمان سخنان انقلابی رفیق شفیق، دکتر علی شریعتی، شرکت داشتم و درواقع، پس از «مسجد هدایت» آیت الله طالقانی در خیابان اسلامبول، پاتوق دوم ما، حسینیه ارشاد شد...
فخرالدین حجازی(صف سوم)پشت سرآیت الله خامنه ای
با پیشرفت امور، آیت الله مطهری بنده را برای «همکاری علمی» در موسسه دعوت نمود که به علت اقامت در قم و عدم امکان حضور مستمر در جلسات هیأت علمی، آن را نپذیرفتم، اما پیشنهاد ایشان را در مورد نوشتن مقاله ای تحقیقی درباره «مسلمین جهان» پذیرفتم که در کتاب «محمد خاتم پیامبران» ـ در کنار مقالات اساتید بزرگوار و با اشراف شهید مطهری ـ به چاپ رسید...
در سفرهای «کاروان حج حسینیه ارشاد» باز به دعوت شهید مطهری به عنوان «عضو هیأت علمی کاروان»، در سه سفر شرکت نمودم که هم سفرهایمان شخصیت هایی چون مرتضی مطهری، صدر بلاغی، محمدتقی شریعتی، سید غلامرضا سعیدی، شیخ عبدالله نورانی، مهندس حسیبی، مهندس معین فر، دکتر علی شریعتی، احمد آرام، دکتر نکوفر، سید علی شاهچراغی، فخرالدین حجازی و افراد دیگری از این نوع بودند و آقای میناچی «مدیر کاروان» بود.
این سفرها علاوه بر مسائل عبادی و معنوی، از لحاظ ارتباطات با شخصیت های مختلف جهان اسلام و حضور در جلسات «رابطه العالم الاسلامی» و بازدید از «دانشگاه اسلامی مدینه منوره» و غیره، بسیار مهم و پربار بود و بخش عمده این فعالیت ها ناشی از آشنایی پیشین من با رهبران حرکت های اسلامی دنیای اسلام و علمای اهل تسنن در بلاد مختلف بود که بعضی از آنها، به دعوت ما، در جلسات «حسینیه ارشاد» حضور می یافتند.
و بعضی از آنها سخنرانی هم می کردند که برخی از آنان «سیدی عباسی» رهبر بعدی «جبهه نجات اسلامی الجزایر»، «ابراهیم» شخصیت برجسته سنگال، «عبدالله الخنیزی»، مولف کتاب «ابوطالب مومن قریش»،«حجت الاسلام سید محمدجواد فضلالله»(برادرِعلامه سیدمحمدحسین فضل الله)
و «خلیل حامدی» معاون «جماعت اسلامی پاکستان» و بعضی از رهبران اخوان المسلمین سوریه، عراق و مصر و اردن و سودان، در آن زمان بودند...
شهید مطهری از این دیدارها بسیار مشعوف می شد و مرا تشویق می کرد که به این ارتباطات بیشتر ادامه بدهم و در همین راستا من با مراجعه به دفتر شیخ صالح القزا، مدیر «رابطه العالم الاسلامی» ـ با معرفی شیخ خلیل حامدی، مسئول بخش عربی جماعت اسلامی پاکستان ـ توانستم فهرست کامل تمامی آدرس های مراکز اسلامی جهان را بگیرم که نسخه ای از آن را در اختیار مدیریت حسینیه ارشاد قرار دادم تا بعدها بتوانند از آن استفاده کنند...

علت کناره گیری شهیدمطهری ازحسینیه ارشاد؟
مرحوم خسروشاهی نوشت:در آن زمان، درواقع روابط ما با کل حسینیه ارشاد حسنه بود.تا اینکه اختلافی بین شهید مطهری و برادرمان دکتر علی شریعتی توسط عناصر فرصت طلب، ایجاد شد و سرانجام منجر به «کناره گیری اجباری» شهید مطهری گردید.
کناره گیری شهیدمطهری موجب «سقوط معنوی حسینیه ارشاد»شد
علامه سیدهادی خسروشاهی »نوشت:کناره گیری آیت الله مطهری سرآغاز سقوط معنوی ـ علمی حسینیه ارشاد بود.
طبق اسناد موجود و نامه های شهید مطهری که بنده بعضی از آنها را سال ها پیش منتشر کرده ام، این امر توسط مدیریت حسینیه، برنامه ریزی و اجرا شد.
نقش دکترشریعتی دراختلافات حسینیه ارشاد
مرحوم «خسروشاهی» نوشت: «دکتر علی شریعتی» به من گفت، نه تنها نقشی در آن نداشت بلکه قلبا از این امر ناراضی بود.
اینگونه بود که به تدریج، و با کنار رفتن علما و روحانیون و محدود شدن دکتر شریعتی، از حسینیه ارشاد که تبدیل به یک جریان سازنده شده بود، فقط ساختمانی به جای ماند که با همت آقای ناصر میناچی، این ساختمان، اداره می شد.
کتابخانه(حسینیه ارشاد)که در کنار آن ساخته می شد که نامبرده خیلی به تکمیل و اتمام آن اهتمام داشت و اگر هم تکمیل و افتتاح گردد، یکی از کتابخانه های معتبر تهران خواهد بود...
من در این یادداشت، قصد بسط «علل و عوامل پیدایش اختلاف و افول تدریجی حسینیه ارشاد» را ندارم.
«صاحبان قضیه»(عوامل حادثه) هم به رحمت خدا رفته اند.
ولی نکته ای که همواره مورد توجه حقیر بوده و بارها و بارها آن را در جرائد و مطبوعات با سند و مدرک نوشته و یادآور شده ام، به فراموشی سپردن نقش اصلی و اساسی شهید مطهری در تأسیس، بنیان گذاری و اداره امور علمی حسینیه ارشاد است.
بنیانگذار حسینیه ارشاد«شهیدمطهری»بود،نه میناچی
«آیت الله سیدهادی خسروشاهی»گفت: متأسفانه اخیرا در بعضی جرائد خواندم که آقای میناچی، بنیان گذار(!) حسینیه ارشاد با همکاری مرحوم همایون و مرحوم دکتر علی آبادی بود!.

از سمت راست:«دکترحسین مکی»،«مهندس محمدبیات»،«دکتراحمدمتین دفتری»،«مهندس مهدی بازرگان«،دکترناصرقلی اردلان»، «دکترعبدالحسین علی آبادی»
در حالی که طبق دستخط موجود از شهید مطهری، بنیان گذار و مؤسس اصلی حسینیه ارشاد خود ایشان(مرتضی مطهری) بود.
آقای میناچی هم به عنوان مدیر امور مالی و اداری آنجا انتخاب شده بود.
و امور مالی علاوه بر کمک های مردمی، «توسط مرحوم همایون» تأمین می شد و پشتوانه اصلی ساخت و اداره آن بود.
تحریف تاریخ و غفلت از حقایق و به فراموشی سپردن نقش شخصیت هایی چون شهید مطهری در پیدایش و نشاط نخستین حسینیه ارشاد، دور از عدل و انصاف است... و بی تردید اگر موقعیت علمی و معنوی و اجتماعی شهید مطهری نبود، پول های آقای همایون و قانون شناسی آقای میناچی نمی توانست جریان اسلامی تأثیرگذار و پرارزشی را بنیان نهد. اسناد موجود در ساواک، بانی اصلی تأسیس حسینیه ارشاد را «مرتضی مطهری» معرفی می کند که بعدها آقایان دیگر، به تبع ایشان در این امر شرکت یافتند. یکی، دو سند را اینجا عینا می آورم تا دوستانی که تاریخ می نویسند، حق هیچ کس را ضایع نکنند، چه شهید مطهری باشد و چه دیگران. ... با توجه به این دو سند ـ علاوه بر سندهای دیگری که ضرورتی ندارد در اینجا نقل شود ـ بانی نخستین و درخواست کننده اصلی برای تأسیس حسینیه ارشاد شخص شهید مطهری بوده که آقایان همایون و میناچی به تبع، به ایشان ملحق شده اند و متأسفانه آنطور که خود شهید مطهری به اینجانب نقل می کرد، در مراحل پایانی اخذ مجوز، نام ایشان از طرف مدیریت(!!) حذف و نام مرحوم دکتر علی آبادی را که سابقه ای درباره این قبیل مسائل علمی ـ فرهنگی ـ مذهبی نداشت، اضافه کرده اند که از لحاظ «قانونی»! مشکلی در مورد کمبود عضو مؤسس، به وجود نیاید!.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:درمنابع مأخوذه ویرایش اندک به جهت روان بودن مطالب انجام گرفته است_افزودن تصاویر
مرحوم «علامه سیدهادی خسروشاهی»متولد ۱۳۱۷ تبریز، فرزند آیتالله سید مرتضی خسروشاهی، از علما و محققین معاصر میباشد.
«آیت الله سیدهادی خسروشاهی» به دلیل ابتلابه بیماری کرونا (۸ اسفند ۱۳۹۸) در بیمارستان مسیح دانشوری درگذشت.
آیت الله خسروشاهی، در سال ۱۳۱۷ در تبریز، در خانوادهای مذهبی به دنیا آمد. تاریخ سه قرن از حیات و کوشش علمی و فقهی اجداد وی، که جملگی از علمای بزرگ و فقهای نامدار ایران و عراق در دوران خود بودهاند، این حقیقت را به خوبی روشن میسازد.
خسروشاهی مدت پنج سال سفیر ایران در واتیکان بود، تأسیس مرکز «فرهنگی اسلامی اروپا» در رم و تاسیس ماه نامهای به زبان انگلیسی «انکوائری» و هفته نامهای به عربی «العالم» در لندن- از آثار این دوران است. در ایتالیا، علاوه بر چاپ و نشر ترجمه قرآن مجید و نهجالبلاغه به زبان ایتالیایی و نشر ماهنامهای به نام جهان نو- به زبان ایتالیایی- جمعا در مدت پنج سال ۱۶۲ نوع کتاب و نشریه به زبانهای: فارسی، عربی، انگلیسی، ایتالیایی و فرانسوی، منتشر نموده که در سراسر جهان توزیع شده.
«علامه سیدهادی خسروشاهی» مدت سه سال هم رئیس نمایندگی جمهوری اسلامی ایران در مصر (قاهره) بود.
«مؤسس حسینیه ارشاد» به روایت شهبازی:

دکترناصرمیناچی ودکترابراهیم یزدی(سمت راست تصویر)
محور اصلی فعالیت «حسینیه ارشاد» به دست آیتالله مطهری بود. حضور آیتالله مطهری و دعوت از افرادی مانند شهید مفتح و آقای حجازی موجب شده بود تا سخنرانیهای پرشور با استقبال روبهرو شود. دوره دوم به حضور پررنگ دکتر علی شریعتی در حسینیه مربوط است.
«داریوش شهبازی»متولد ۱۳۳۲تهران، مؤلف «برگهایی از تاریخ تهران»گفت :«حسینیه ارشاد» در جایی واقع شده که مرکز تردد جوانان بود. به فاصله کمی از حسینیه جایی که اکنون به نام کانون فرهنگی، تربیتی شهید مفتح فعالیت میکند، یکی از مراکز مدرن دوران پهلوی برای جوانان دانشگاهی به نام کاخ جوانان فعالیت میکرد. در همان منطقه مدرسه عالی پارس توسط خانم دکتر خلعتبری در اواسط دهه ۴۰ تأسیس شد. مدرسه عالی پارس ۲، ۳ ساختمان داشت. یک ساختمانش جنوب حسینیه ارشاد و یک ساختمانش به موازات همین ساختمان در خیابان پاسداران «سلطنتآباد آن زمان» بود. دانشکده علوم ارتباطات و کمی بالاتر از حسینیه ارشاد هم مسجد قبا بود. قرار گرفتن حسینیه در میان این مراکز موجب شده بود جوانان و دانشجویان بیشترین مخاطبان حسینیه را تشکیل دهند.»
همشهری(۲۴ آبان ۱۳۹۹) نوشت: شهبازی گفت: دوره شهرت و اوج کار حسینیه ارشاد را میتوان بهطور خلاصه به ۳ دوره تقسیم کرد: «دوره نخست از زمان افتتاح حسینیه ارشاد شروع میشود که محور اصلی فعالیت به دست آیتالله مطهری بود. حضور آیتالله مطهری و دعوت از افرادی مانند شهید مفتح و آقای حجازی موجب شده بود تا سخنرانیهای پرشور با استقبال روبهرو شود. دوره دوم به حضور پررنگ دکتر علی شریعتی در حسینیه مربوط است.
(عباس اقبال آشتیانی)مؤلف«زندگینامه میرزا تقی خان امیر کبیر»گفت: بعد از آنکه به دلیل اختلافاتی که به وجود آمد، آیتالله مطهری حسینیه را ترک کرد، حسینیه از سال ۱۳۴۹ و ۱۳۵۰ در سیطره و اختیار کامل دکتر شریعتی قرار گرفت.
در این دو دوره حسینیه با حضور این سخنرانان مذهبی مشهور شده و در فضای مذهبی، اجتماعی و دانشگاهی توانسته بود به شهرت برسد. اما اوج شهرت حسینیه بیشتر مربوط به دوره دوم است.
«دکتر شریعتی» استاد دانشگاه فردوسی مشهد بود و تاریخ اسلام تدریس میکرد.
او در سخنرانیهایش اسلامشناسی نویی را مطرح میکرد و واژههایی را به کار میبرد که اگرچه خیلی مورد پسند قشر جوان قرار میگرفت اما مخالفانی هم داشت. حسینیه در این دوره بسیار بر سر زبانها افتاد و دکتر شریعتی هم با سخنرانیها در این حسینیه به شهرت رسید. حسینیه ارشاد سال ۱۳۵۱ توسط حکومت پهلوی تعطیل شد. به دلیل اینکه احساس میکرد سخنرانیها و فعالیتها در جهت مخالفت با حکومت در حال شکلگیری است.»
«داریوش شهبازی»گفت: دوره سوم از سال ۱۳۵۷ و بعد از انقلاب شروع میشود که میناچی دوباره مدیریت را برعهده میگیرد .
البته به جز وقفه کوتاهی که در سال ۱۳۶۰ اتفاق میافتد، فعالیتهای فرهنگی و مذهبی حسینیه تا زمانی که مرحوم میناچی زنده بود ادامه داشت. حسینیه اکنون اگرچه از روزهای اوج و شهرت خود فاصله گرفته است اما همچنان بهعنوان یکی از مراکز فرهنگی و مهم منطقه ۳ فعالیت میکند.
این پژوهشگر تاریخ تهران گفت:«کتابخانه عمومی حسینیه ارشاد »تیرماه ۱۳۵۹ آغاز به کار کرد. این کتابخانه با برخورداری از بخشهای امانت کتاب و سی دی، کودکان و نوجوانان، ناشنوایان، مرجع، نشریات ادواری، روابطعمومی و اینترنت و نابینایان مجموعهای غنی و ارزشمند از کتابهای متنوع تاریخی، مذهبی، اجتماعی و... را در خود جا داده است. همچنین کتابخانه دیجیتال کتابخانه عمومی حسینیه ارشاد آذرماه ۱۳۹۰ با هدف در دسترس بودن منابع باکیفیت برای کاربران عضو و غیرعضو کتابخانه راهاندازی شده است. /پایان گزارش همشهری.
کابینه مهندس مهدی بازرگان:عمردولت موقت ۹ماه نیم بود.
«عباس امیرانتظام» (سرپرست تشکیلات نخست وزیری و سخنگوی دولت)، «سرلشگر ولی الله قرنی»(رئیس ستاد ارتش)، «صادق قطب زاده» (رئیس رادیو و تلویزیون)، «کریم سنجابی»(وزیر خارجه)، «احمد صدر حاج سید جوادی»(وزیر کشور)، «مصطفی کتیرائی» (وزیر مسکن و شهرسازی)، «یوسف طاهری قزوینی»(وزیر راه وترابری)، «علی اکبر معین فر»(وزیر مشاور و رئیس سازمان برنامه و بودجه)
«کاظم سامی» (وزیر بهداری و بهزیستی)، «داریوش فروهر»( وزیر کارو امور اجتماعی)، «ابراهیم یزدی»(معاون نخست وزیر در امور انقلاب)، «یدالله سحابی»(وزیر مشاور در طرح های انقلاب)، «علی اردلان»(وزیر دارایی و امور اقتصادی)، «اسدالله مبشری»(وزیر دادگستری)، «عباس تاج»(وزیر نیرو)، «علی محمد ایزدی»(وزیر کشاورزی)، «رضا صدر»(وزیر بازرگانی)، «حسن نزیه»(رئیس شرکت نفت)، «علی شریعتمداری»(وزیر علوم و فرهنگ وهنر)، «غلامحسن شکوهی»(وزیر آموزش وپرورش)، «ناصر میناچی مقدم»(وزیر اطلاع رسانی و تبلیغات)، «دریادار احمدمدنی»(وزیر دفاع ملی)، «حسن اسلامی»(وزیر پست و تلگراف و تلفن)، «سپهبد محمدعلی نوروزی»(سرپرست شهربانی).

«سپهبد محمد علی نوروزی» از ۲۳بهمن به سمت کفالت شهربانی دولت موقت منصوب شد .وی تا قبل این ریاست شهربانی اصفهان راعهده داربود(قبل ازانقلاب)،البته عمرفرماندهی «تیمسارنوروزی» کوتاه بودتا شنبه، ۲۸ بهمن ۱۳۵۷ که نخست وزیر« سرهنگ مبعلی »رابه ریاست شهربانی منصوب کرد.
البته «مهندس مصطفی میرسلیم» (عضوهیئت مؤتلفه،نماینده فعلی مجلس) نیزدرهمین روزدرشهربانی مسئولیت گرفت(قبل ازتیمساردستجردی)،کمترازیک سال ماندگاربود.
«سرتیپ مصطفی مصطفایی» به سرپرستی پلیس تهران و سپس معاونت انتظامی شهربانی کل کشور خدمت می نمود در ۲۹ خرداد ۱۳۵۸ به ریاست شهربانی کل جمهوری اسلامی ایران برگزیده شد.ابلاغ حکم نخست وزیری بازرگان
«سپهبد محمد علی نوروزی» از ۲۳بهمن به سمت کفالت شهربانی دولت موقت منصوب شد .وی تا قبل ازاین ریاست شهربانی اصفهان رادر رژیم شاه را بر عهده داشت ،گویاسمت معاونت شهربانی کشورراهم عهده داربوده است.
در اوایل شهریور ماه ۱۳۵۷ کابینه شریف امامی«سپهبد احمدعلی محققی»فرمانده ژاندارمری کشوربود.
او بعد از انقلاب برای مدتی کوتاهی مسوولیت ژاندارمری را در دولت موقت مهدی بازرگان بر عهده داشت. «سرهنگ ممتاز» بعد از «تیمسار محققی» مسوولیت ژاندارمری کل کشوررا برعهده گرفت،ضمناًوی امضاء کنندگان اعلامیه بی طرفی ارتش بود.
تیسمار محققی بعد از کناره گیری از ریاست ژاندارمری به آمریکا رفته و در سال ۱۳۸۴ به ایران بر می گردد. او در اردیبهشت ۱۳۸۸ فوت کرد.
روزدوشنبه، ۱۶ بهمن ۱۳۵۷، در مراسمی در مدرسه علوی «مهندس مهدی بازرگان» طی حکمی از سوی امام خمینی به نخست وزیری دولت موقت منصوب شد.
در متن حکم امام که توسط آیت الله هاشمی رفسنجانی قرائت شد و متن ترجمه شده انگلیسی آن توسط دکتر ابراهیم یزدی در اختیار خبرنگاران قرار گرفت حضرت امام تصریح کرده بود که او را بدون در نظر گرفتن روابط حزبی مأمور تشکیل کابینه برای تهیه مقدمات رفراندوم تعیین نظام و برگزاری انتخابات نموده است.
ماجرای«زخم پیشانی حر» درحضور«شاه اسماعیل صفوی»چیست؟
فاصله قبر« حُر» تاقبرامام حسین(ع)حدود ۱۲ کیلومتر می باشد واما فاصله (کربلا) تا منطقه (کمالیه) حدود ۶ کیلومتر مباشد.
زندگینامه حربن ریاحی
قبر«حُربن یزدریاحی»در منطقه«کمالیه»(شهرکربلا) واقع شده است. حر بن یزید از یاران امام حسین(ع)، در روز عاشورا بوداما بعداز شهادت«حُربن یزدریاحی»قبیله اش(بنی تمیم) جنازه اورا را به خارج از میدان معرکه منتقل کردندودرآنجا- مکان فعلی - به خاک سپردند.
« حُر» در میان قومش مورد احترام و از بزرگان، اشراف و شخصیتهای برجسته کوفه بود.
جریان پیوستن حر به امام حسین را مورخین اینگونه روایت کردهاند که؛ وقتی امام حسین (ع) به دو منزلی کوفه رسید با حر بن یزید و هزار سوار او برخورد کرد سخنان بسیاری بین امام و «حُربن یزدریاحی» رد و بدل شد و آخرالامر امام حسین(ع) فرمود: حال که بر خلاف نوشتههایتان(دعوتنامههایتان) نظر دارید، من از آن جا(مدینه) که آمدهام بدانجا باز میگردم.
ولی «حُر» مانع شد و گفت: ای فرزند رسول الله، اکنون که از آمدن به کوفه(نزد عبیدالله) خودداری میکنید، پس راهی را در پیش بگیرید که نه به کوفه برود و نه به مدینه.
در این لحظه امام حسین (ع) به حر گفت مادرت به عزایت بنشیند و «حُر» به دلیل محبتی که نسبت به پیامبر و حضرت زهرا(س) داشت سکوت کرد و همین امر باعث نجات او شد.
در این لحظه امام از سمت چپ راه به حرکت خود ادامه داد تا به منطقه عذیب الهجانات رسید که شاخهای از فرات از آنجا میگذشت.
در این منطقه بود که نامه ابن زیاد به «حُر» رسید و امام فرمود: مگر دستوری که داشتی این نبود تا تنها جلوی راه مرا بگیری؟
«حر »در جواب پرسش امام عرض کرد: چرا ولیکن ابن زیاد فرمان داده که عرصه را نیز بر تو تنگ کنم و بر من جاسوسی گمارده تا خواستههای امیر را به اجرا درآورم.
حر در حادثه عاشورا
این ماجرا ادامه داشت تا روزی که دو لشکر در برابر هم صف کشیدند و حر از لشکر جدا شد و به همراه مردی از قبیله خود به نام «قُرَّة بن قیس تَمیمی حَنظَلی» به بهانه اینکه اسب خود را آب بدهد به کناری آمد و در این هنگام «مهاجر بن اوس تمیمی» که از لشکریان پسر سعد بود پرسید: ای حر! چه میخواهی بکنی آیا حمله میکنی؟
«حر » پاسخ او را نداد و بدنش میلرزید.
«مهاجر بن اوس تمیمی» گفت: من در هیچ جنگی این چنین تو را لرزان ندیده بودم، اگر به من میگفتند دلیرترین مردم کیست میگفتم حر بن یزید است، پس تو را چه شده است؟
«حر » گفت: به خدا قسم خود را در گزینش بهشت و دوزخ مخیر میبینم و به خدا قسم که جز بهشت را برنگزینم گرچه قطعه قطعه و سوزانده شوم.
بعد از آن سخنان بود که« حُر »خود را نزد امام رسانید، ایستاد و عرض کرد: ای پسر رسول خدا فدایت شوم من جلوی بازگشت شما به وطن را گرفتم و همراهت آمدم تا به ناچار در این سرزمین بمانید و من گمان نمیکردم که پیشنهاد شما را نپذیرند و به این سرنوشت دچارتان کنند و به خدا اگر میدانستم، هرگز به چنین کاری دست نمیزدم و من اکنون از آنچه انجام دادهام به سوی خدا توبه میکنم آیا توبه من پذیرفته است؟
امام فرمود: آری خدا توبهپذیر است از اسب فرود آی.
« حُر » در این حال به امام عرض کرد: در خدمت شما سواره بهتر میتوانم عرض خدمت کنم تا پیاده، و فرود آمدن آخر کار من شهادت است.
پس از آنکه رحمت الهی شامل حال حر شد و به سپاه امام حسین (ع) پیوست ودردفاع ازامام حسین، بر دشمن حمله کرد تا اینکه جماعتی از لشکر پسر سعد بر او حمله آوردند و شهیدش کردند.
قبر«حر»در منطقه«کمالیه»(شهرکربلا) واقع شده است. حر بن یزید از یاران امام حسین(ع)، در روز عاشورا بودکه بعداز شهادت « حُر »قبیله اش(بنی تمیم) جنازه اورا را به خارج از میدان معرکه منتقل کردندودرآنجا- مکان فعلی - به خاک سپردند.
پس از آنکه عمر بن سعد نیروهای خود را از کربلا بیرون برد، گروهی از بنی اسد که در آن منطقه زندگی می کردند، آمدند و شهدا را دفن کردند، امام حسین(ع) را در همین مکانی که الان می بینید دفن کردند، علی اکبر را پایین پای امام حسین دفن کردند، شهدای دیگر را در یک قبر بزرگ دفن کردند و ابوالفضل العباس را در همانجایی که به شهادت رسید دفن کردند.
قبلیه بنی اسد« حبیب بن مظاهر» را نزد سر امام حسین (ع) دفن کردند.
قبیله بنی تمیم نسبت به «حر بن یزید» احترام خاصی قائل بودند .
حر از همین بنی تمیم بود و همین بنی تمیم نگذاشتند سر حر بن یزید را از بدن جدا کنند با اینکه سرهای همه شهدا را از بدن جدا کردند. (المجالس السنیه ، سید محسن عاملی، ص ۱۱۹، مجلس ۷۳).
زمانی که «شاه اسماعیل صفوی»(متوفی رجب ۹۳۰) به کربلا آمد، پس از زیارت امام حسین(ع)، به زیارت «حُرّ »رفت، قبر ترک برداشته بود ،شاه فوری دستورتعمیرداداماپس از شکافتن قبر حُرّ، مشاهده کردندکه جنازه این شهیدکربلاراتازه(سالم) است و بر سر او دستمالی، بسته شده بود. دستور داد دستمال را باز کنند تا آن را برای تبرک بردارد. اما «خون از زخم پیشانی حُرّ، سرازیر شد» ازاینرو «شاه اسماعیل» دستور داد تا مرقد وی را بازسازی نمایند و برای آن نیز موقوفات و خادمی، تعیین کرد.
نکته:فاصله کربلا تاروستای کمالیه(حُرّ)حدود۶کیلومتراست وامافاصله قبرحرتاقبرامام حسین(ع)حدود۱۲کیلومتراست.
هنگامی که خبر آمدن امام حسین(ع) در کوفه منتشر شد، «حرّبن یزید» به سمت فرماندهی هزار نفر از سربازان برگزیده شد و عبیدالله به او دستور داد، از ورود امام به کوفه جلوگیری و او را وادارد که با یزید بیعت کند.
هنگامی که امام(ع) به منزل «ذی حِسم» رسیدند، دستور داد در آنجا اتراق کرده و خیمه ها را برافراشتند. لشکر هزار نفری «حرّ» در شدت گرمای ظهر، در برابر امام حسین(ع) با شمشیرهای آویزان، صف کشیدند.
امام(ع) احساس کرد که آنها تشنه اند، به اصحاب و یارانش امر کرد: «این قوم را سیراب و لب اسبهایشان را تر کنید.»
«علی بن طعان محاربی» نقل می کند: در آن روز من در «سپاه حُر» آخرین نفر بودم که نزد امام حسین(ع) و یارانش رسیدم. چون امام(ع) تشنگی مرا دید، فرمود: فرزند برادر آن شتر را که مشک آب بر آن قرار دارد بخوابان، خواباندم، فرمود: لبه مشک را برگردان و آب بیاشام. از شدت تشنگی نتوانستم لبه مشک را برگردانم و آب بخورم در این لحظه امام(ع) برخواست و این کار را انجام داد.
پس از اینکه «لشکر حُرّ» سیراب شدند، امام به آنها گفت: ای مردم شما کیستید؟ جواب دادند: یاران عبیدالله هستیم. امام فرمود: فرمانده شما کیست؟
گفتند: «حرّبن یزید ریاحی».
«امام حسین» به او گفت: ای فرزند یزید، وای بر تو، با مایی یا بر ما؟
«حُرّ» در جواب گفت: بر تو ای ابا عبدالله. در این لحظه امام فرمود: «وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّهَ إِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»
هنگام ظهر شد، امام به حجاج بن مسروق فرمود: «خداوند تو را رحمت کند، اذان و اقامه بگو تا نماز بخوانیم.»
پس از اذان، امام به «حُرّ» فرمود: «می خواهی با یاران خود نماز بخوانی؟»
«حرّ» با اینکه پیشوای قوم و فرمانده سپاه بود، متواضعانه در پاسخ امام گفت: همگی پشت سر شما نماز می خوانیم.
امام حسین(ع) پس از نماز، بر شمشیر خود تکیه زد و پس از حمد خدا رو به «لشکر حُرّ »گفت:«ای گروه مردم، من نزد شما نیامدم، تا آنگاه که نامه های شما به من رسید و فرستادگان شما به نزد من آمدند که نزد ما بیا، زیرا امام و پیشوایی نداریم و امید است خدا به وسیله تو ما را هدایت کند. پس اگر به دعوتی که خود کرده اید، پایبندید، بار دیگر پیمان ببندید تا مطمئن شوم و اگر این کار را نمی کنید و از آمدنم ناخوشایند هستید، از همانجا که آمدم به همان جا برمیگردم.»
پس از نماز عصر هم امام با آنها سخن گفت. پس از سخنان امام، «حر ریاحی» گفت: «ابا عبدالله، ما از این نامهها و فرستادگان خبر نداریم.»
امام حسین(ع) برای اثبات گفتههای خود به عقبه بن سمعان فرمود: «عقبه! آن خورجین نامه ها را بیاور»
به دستور امام، عقبه نامه های کوفیان را آورد و پیش« لشکریان حرّ» ریخت، همه می آمدند، نگاه می کردند و بر می گشتند.
«حر ریاحی» گفت: «ابا عبدالله ما از کسانی که برایت نامه نوشته اند نیستیم، مأموریت ما این است که از تو جدا نشویم، تا تو را نزد عبیدالله ببریم»
امام تبسمی کرد و در جواب گفت: «مرگ به تو از این کار نزدیک تر است»
امام به یاران و اهل بیت خود فرمود: «بانوان را سوار کنید تا ببینم «حُر» و یارانش چه می کنند.» هنگامی که سوار شدند، سواران «حر ریاحی» جلوی آنها را گرفتند؛ امام حسین(ع) ناراحت شد و در حالی که دست به شمشیر برده بود، گفت:«ثَکَلَتْکَ أُمُّکَ مَا الَّذی تُرِیدُ أَن تَصنَعَ»
«حر ریاحی» با اینکه فرمانده سپاه بود و از حرف امام به شدت ناراحت شده بود، در جواب امام گفت:«به خدا سوگند هر کس نام مادرم را می برد، جوابش را می دادم، امّا به خدا قسم نمی توانم درباره مادرت جز نیکی چیزی بگویم وناگزیرم تو را نزد عبیدالله ببرم»
امام در جواب حر گفت: «إِذاً وَ اللهِ لا اَتَّبِعُکَ» حر هم در جواب امام گفت: در این صورت به خدا قسم از تو جدا نمی شوم مگر خودم و یارانم بمیریم.
در این هنگام امام به «حر » فرمود: «یارانم با یارانت و من با تو می جنگیم، اگر مرا کشتی سرم را نزد عبید الله ببر و اگر من تو را کشتم قوم را از دست تو آسوده کرده ام»
«حر ریاحی» در جواب گفت: «من مأمور جنگ با تو نیستم، بلکه مأمورم تو را به کوفه، نزد عبیدالله ببرم، حالا که با من به کوفه نمیآیید، راهی را انتخاب کن که نه به کوفه منتهی شود نه مدینه، من هم نامه ای به امیر می نویسم و از او کسب تکلیف می کنم، شاید تصمیمی بگیرد و مرا از جنگ با تو معاف دارد».
امام حسین(ع) از منزل «عُذیب» راه را به طرف چپ کج کرد، حر هم همراه امام حرکت کرد و یک لحظه از امام و یارانش غافل نمی شد. حرکت امام ادامه یافت تا به سرزمین نینوا رسیدند. در این هنگام سواری از طرف کوفه، نمایان شد و نزد حر رفت و نامهای به او داد، حر نامه را باز کرد، دید از طرف عبیدالله است و در آن نوشته است: کار را بر حسین(ع) سخت و دشوار گیر و او را در بیابانی بی آب فرود آر و بدان فرستاده من جاسوس من است و همیشه با تو خواهد بود و اخبار تو را به من خواهد رساند.
امام به «حر ریاحی» گفت: «اجازه بده در آبادی «نینوا» یا «غاضریه» یا «شفیه»، فرود آییم.»
«حر» به سخن امام گوش نکرد و گفت: «به خدا قسم نمی توانم با امر عبیدالله مخالفت کنم، زیرا مأمورش مواظب اعمال و رفتار من است»
زهیر بن قین به امام حسین(ع) گفت: اجازه دهید با آنها جنگ کنیم، زیرا جنگ با این لشکر اندک، آسان تر از جنگ با لشکر بزرگی است که بعد از این خواهد آمد. امام در جواب فرمود: «دوست ندارم آغاز گر جنگ باشم»
تصمیم سرنوشت ساز
روز عاشورا، امام حسین(ع) با صدای بلند از مردم یاری خواست و گفت:«أَما مِنْ مُغِیث یُغِیثُنا لِوَجْهِ اللهِ؟ أَما مِنْ ذابٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللهِ؟»
«حر ریاحی» با شنیدن سخنان جانسوز امام، مضطرب و پریشان شد، با ناراحتی نزد عمربن سعد آمد و به او گفت: آیا میخواهی با حسین(ع) بجنگی؟ عمربن سعد با کمال بی شرمی گفت: آری، چنان نبردی کنم که کمترین آن بریده شدن سرها و جدا شدن دستها را به دنبال دارد.
حرّ که دوست نداشت با امام روبه رو شود، به او گفت: بهتر نیست او را به حال خود واگذاری تا اهل بیت خود را از اینجا دور کند؟
«عمر سعد» که ازعُمّال «عبیدالله» بود، در جواب گفت: اگر کار دست من بود، پیشنهاد تو را عملی می کردم، ولی امیر اجازه نمی دهد.
«حر ریاحی» نگران و آشفته در گوشه ای ایستاد و به فکر فرو رفت. به دنبال بهانهای می گشت که از لشکر عمر سعد جدا شود، لذا نزد «قرّه بن قیس» آمد و گفت: اسبت را آب داده ای؟
«قرّه»گفت: نه.
«حر ریاحی» گفت: نمی خواهی آبش دهی؟ من می روم و او را سیراب می کنم و با این بهانه از لشکر عمر سعد فاصله گرفت و راهش را به طرف خیمه گاه امام، کج کرد.
«مهاجربن اوس» که همراهش بود، به «حر ریاحی» گفت: از کارهایت متحیّر شده ام، به خدا قسم هرگز تو را این گونه ندیده ام، اگر از دلیران کوفه سؤال می کردند، نام تو را می بردم.
«حر ریاحی» در جواب گفت:«به خدا قسم، خود را در میان بهشت و جهنم می بینم، ولی چیزی را بر بهشت ترجیح نخواهم داد. اگر چه مرا بکشند و پاره پاره کرده و بسوزانند»
«حُرّ ریاحی» به خیام اهل بیت نزدیک می شد، در حالی که دست بر سر نهاده بود و زمزمه می کرد: «أَللّهُمَّ إِلَیْکَ أَنَبْتُ، فَتُبْ عَلَیَّ، فَقَدْ أَرْعَبْتُ قُلُوبَ أَوْلِیائِکَ وَ أَوْلادِ بِنْتِ نَبِیِّکَ»
هنگامی که نزد امام رسید با ناراحتی و پشیمانی گفت:«جانم فدایت، ای فرزند رسول خدا، منم کسی که راه را بر تو بستم و سایه به سایه با تو آمده و از تو جدا نشدم و تو را در این سرزمین پر آشوب نگه داشتم. به خدایی که هیچ معبودی جز او نیست، هرگز گمان نمی کردم این قوم چنین رفتاری با تو داشته باشند و به حرفهایت گوش نکنند… به خدا قسم اگر میدانستم نمی پذیرند، درباره تو خطایی مرتکب نمیشدم، حال پشیمان و توبه کنان آمدهام تا جانم را فدا کنم، آیا توبه من پذیرفته می شود؟»
امام در پاسخ فرمود: «نَعَمْ، یَتُوبُ اللهُ عَلَیْکَ، وَ یَغْفِرُ لَکَ، ما اِسْمُکَ؟»
جواب داد: «حر بن یزید»
امام فرمود: «أَنْتَ الحُرُّ کَما سَمَّتْکَ أُمُّکَ حُرَّاً فِی الدُّنْیا وَالاْخِرَهِ، اَنْزِلْ.»
«حُرّبن یزید ریاحی» گفت: «سوار بر اسب باشم بهتر است که پیاده شوم. ای حسین، چون نخستین کسی بودم که راه را بر تو بستم، اجازه بده اولین شهید راهت باشم، شاید به این وسیله در زمره کسانی باشم که فردای قیامت با جدّت محمد مصطفی(ص) مصافحه میکنند.»
شهادت در صحرای کربلا(نینوا)
«حُرّ ریاحی» در مقابل سپاهیان یزید سخنانی صریح و بی پرده گفت، پس گروهی به او حمله کردند؛ حرّ توانست با نبردی شجاعانه ۴۰ نفر از دشمنان را بکشد ولی سرانجام بر اثر ضربهای که بر اسبش خورد، بر زمین افتاد و مجروح شد.
اصحاب امام حسین(ع) پیکرش را به خیمه گاه منتقل کرده، مقابل آن حضرت گذاشتند، در حالی که «حُرّ » آخرین نفسهای زندگی را می کشید، ایشان خم شد و چهرهاش را از گَرد و غبار پاک کرد و فرمود:«أَنْتَ الحُرُّ کَما سَمَّتْکَ أُمُّکَ حُرَّاً فی الدُّنْیا وَالاْخِرَهِ» تو آزادهای در دنیا و آخرت، همانگونه که مادرت این نام را بر تو گذاشت.
اینگونه پرونده زندگی مردی که از فرماندهی سپاه کفر به والاترین درجات بهشت رسید، بسته شد، «حُرّ ریاحی» تنها یک فرمانده نظامی نبود تا همه اعتقادات خود را در راه فرمانها و ردههای لشکری فدا کند، او انسان آزادهای بود که بالاترین احترام را برای حق و حقیقت قائل بود تا جایی که در حساسترین لحظات ترجیح داد از کس دیگری فرمان ببرد؛ او فرمانبرداری از یزید را ترک کرد و به جمع یاران امام حسین(ع) پیوست و تا ابد رستگار شد.
ماجرای بارگاه حُر
پس از شهادت امام حسین(ع) و یارانش، طایفه بنی ریاح با توافق عمربن سعد، پیکر حرّبن یزید را از میدان جنگ بیرون برده و در محل فعلی، دفن کردند.
نخستین بنای آستانه وی، حدود سال ۳۷۰ هجری قمری به فرمان عضد الدوله دیلمی ساخته شد. ولی به علت دوری آستانه از کربلا و ناامنی راهها، آستانه حرّ به تدریج رو به ویرانی نهاد، هنگامی که شاه اسماعیل صفوی، عراق را فتح کرد، نسبت به بزرگی حرّ و جایگاه مرقد او، احساس شک و تردید کرد. برای روشن شدن حقیقت، دستور داد تا قبر را بشکافند. هنگامی که کارگران قبرش را شکافتند، جسد حر با لباس های خون آلود دیده شد و آثار جراحت تازه بود و بر سرش اثر ضربه شمشیری که با دستمالی بسته شده بود، دیده می شد. شاه دستور داد، دستمال را باز کردند. ناگهان خون جاری شد، دستمال دیگری بستند ولی خون قطع نشد. مجبور شدند همان دستمال را دوباره ببندند. شاه اسماعیل قطعه کوچکی از آن پارچه را برید و برای تبرّک برداشت. سپس دستور داد قبر حرّ را بازسازی کنند، لذا در سال ۹۱۴ هجری قمری آستانه مجلّلی برای حرّ ریاحی ساخته شد.
توضیح نگارنده-پیراسته فر:فاصله کربلاتا شهر مُسیّب(مدفن و زیارتگاه آن دو شهید نوجوان۲طفلان مسلم)۴۰کیلومتر است.
پس از آنکه عمر بن سعد نیروهای خود را از کربلا بیرون برد، گروهی از بنی اسد که در آن منطقه زندگی می کردند، آمدند و شهدا را دفن کردند، امام حسین(ع) را در همین مکانی که الان می بینید دفن کردند، علی اکبر را پایین پای امام حسین دفن کردند، شهدای دیگر را در یک قبر بزرگ دفن کردند و ابوالفضل العباس را در همانجایی که به شهادت رسید دفن کردند. بنی اسد حبیب بن مظاهر را نزد سر امام حسین (ع) دفن کردند و او را به همراه شهدای دیگر در آن قبر بزرگ دفن نکردند چون نسبت به حبیب احترام فوق العاده ای داشتند و حبیب از همین بنی اسد بود. بنی تمیم حر بن یزید را در این مکانی که الان موجود است ، دفن کردند و او را به همراه شهدای دیگر در آن قبر بزرگ دفن نکردند. بنی تمیم نسبت به حر بن یزید احترام خاصی قائل بودند . حر از همین بنی تمیم بود و همین بنی تمیم نگذاشتند سر حر بن یزید را از بدن جدا کنند با اینکه سرهای همه شهدا را از بدن جدا کردند. (المجالس السنیه ، سید محسن عاملی، ص 119، مجلس 73) این می رساند که این دو شهید به دست قوم و قبیله خود به این صورت دفن شده اند.
برخی اعتقاد دارند که علت اصلی جدا بودن قبر «حُرّ ریاحی» از قبر امام حسین(ع) این است که چون حر صاحب مقامات معنوی خاصی است ، خداوند خواسته است که او بارگاه مستقل داشته باشد تا اولیای الهی او رابطور مشخصی زیارت کنند. (الحر بن یزید الریاحی، نوشته علی محمد علی دخیل ، ص 41، بیروت ، لبنان) بر این اساس این خواست خدا بوده که مرقد حربن یزید زیارتگاه مستقلی برای زائران باشد و حق هم همین است زیرا در میان آن همه شهید ، فقط حربن یزید موقعیت خاصی دارد.
حر کسی است که با یک هزار سواره نظام برای جنگ با امام حسین (ع) آمده بود. این فرمانده با این موقعیت ، ناگهان منقلب می گردد و به سوی امام حسین(ع) می آید و در این راه جان خود را فدا می کند.
**
در کتاب «تنقیح المَقال» مامَقانی نقل می کند از حائری از سیّد نعمة الله جزائری در کتاب «أنوار نعمانیّه» که او می گوید: جماعتی از مردمان معتمد و موثّق برای من نقل کردند که چون شاه إسماعیل بغداد را به تصرّف خود درآورد برای زیارت قبر حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام به کربلا آمد و چون از بعضی از مردم شنیده بود که به حرّبن یزید ریاحی طعن می زنند، به سمت قبر حرّ آمد و دستور داد قبر حرّ را نبش کنند.
چون قبر حرّ را نبش کردند، دیدند که به همان هیئت و کیفیّتی که کشته شده است خوابیده است، و بر سر او دستمالی دیدند که با آن سر حرّ بسته شده بود.
شاه اسماعیل در کتب تاریخی خوانده بود که در واقعه کربلا که سر حرّ مورد اصابت قرار گرفت و حضرت سید الشهدا علیه السلام دستمال خود را بر سر حرّ بستند و حرّ با همان دستمال دفن شده است، برای باز کردن و برداشتن دستمال تصمیم گرفت. چون آن دستمال را باز کردند خون از سر حرّ جاری شد بطوریکه از آن خون قبر پُر شد و چون دستمال را بستند خون باز ایستاد و چون دوباره باز کردند خون جاری شد. و هر چه کردند که بتوانند آن خون را به غیر از همان دستمال بندبیاورند و از جریانش جلوگیری کنند میسّر نشد. و از اینجا دانستند که این قضیّه موهبت الهی است که نصیب حرّ شده است. شاه إسمعیل دستور داد قبّهای بر مزار او بنا کردند و خادمی را بر آن گماشت تا آن بقعه را خدمت کند.
آیا امام خمینی از نظریه «میزان رأی ملت است»برگشت(عدول کرد)؟!
«دمکراسی» این است که «آراء اکثریت» معتبراست...اکثریت هر چه گفتند آرای ایشان معتبر است،هرچند به ضرر خودشان باشد.
امام خمینی دردیداربا اعضای مجلس خبرگان:ملت می خواهد این طور بکند، به ما و شما چه؟ .. ملت رأی داده؛ رأیی که داده مُتَّبع است.
در همه دنیا رأی اکثریت معتبراست.
امام خمینی:انصاف نیست که حالا شما بیایید یک مطلبی بگویید که بر خلاف مسیر-مردم- است.
امام خمینی درادامه گفت:یعنی انصاف نیست، که نمی شود هم، پیش نمی رود.
امام خمینی:اگر چنانچه یک چیزی هم گفته بشود، پیش نمی رود؛ برای اینکه اولًا مخالف با وضع وکالت شما هست و شما وکیل نیستید از طرف ملت برای هر چیزی.
و ثانیاً بر خلاف مصلحت مملکت است، بر خلاف مصلحت ملت است؛ بر خلاف مصلحت خود آقایان است.
«دمکراسی این است که آراء اکثریت معتبر است»
اکثریت هر چه گفتند آرای ایشان معتبر است و لو به خلاف، به ضرر خودشان باشد. شما ولیِّ آنها نیستید که بگویید که این به ضرر شماست ما نمیخواهیم بکنیم. شما وکیل آنها هستید، ولی آنها نیستید...
سردار«حسین علایی» در روزنامه جمهوری اسلامی نوشت:امام خمینی پس از انتخاب نمایندگان مجلس خبرگان قانون اساسی، خطاب به آنان که اکثراً از علما و روحانیون بزرگ کشور بودند، در روز ۲۷ مرداد ۱۳۵۸ در منزل خود در قم فرمودند:
«دمکراسی این است که آراء اکثریت معتبر است. اکثریت هر چه گفتند آرای ایشان معتبر است و لو به خلاف، به ضرر خودشان باشد. شما ولی آنها نیستید که بگویید که این به ضرر شماست ما نمیخواهیم بکنیم. شما وکیل آنها هستید، ولی آنها نیستید..»
در دوره ایشان (امام خمینی)از «نظارت استصوابی» خبری نبود.
به همین دلیل بود که در مجلس افرادی که ولایت فقیه و نیز امام خمینی را قبول نداشتند هم به نمایندگی از مردم حضور داشتند.
امام خمینی پس از تشکیل جمهوری اسلامی و به ویژه پس از پایان جنگ تحمیلی، به دنبال آسان کردن زندگی برای مردم بود.
حسین علایی نوشت:بیان فتاوایی در باره حلال بودن بسیاری از امور بود مثل موسیقی، بازی شطرنج، نگاه کردن به فیلمهای دارای خانمهای بیحجاب، ماهی اوزون برون و غیره همگی راه را برای زندگی در دنیای جدید باز میکرد.
فرمانده سابق نیروی دریایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی گفت:وقتی امام خمینی در رأس حکومت قرار گرفت و با واقعیتهای مسائل اجرایی عملاً درگیر شد، برخی از نظرات و فتاوی خود را عوض کرد.
«معمارانقلاب اسلامی» در عین تکیه بر فقه جواهری میگفت اجتهاد مصطلح در حوزهها کافی نیست و فقها بایستی در فتاوای خود مسئله زمان و مکان را در نظر بگیرند و نظراتی متناسب با زندگی امروز ارائه کنند.
رهبرانقلاب(امام خمینی) دست دولت را برای حل مشکلات مردم باز میگذاشت. مثلاً میگفت اگر مسجدی در مکانی قرار گرفته که مزاحم مردم است و در مسیر راه تردد قرار گرفته است میتوان آن را تخریب کرد.
امام خمینی در اواخر عمر شرط مرجع تقلید بودن را برای ولی فقیه به مجتهد بودن تقلیل داد تا کشور با بنبست مواجه نشود.
«بنیانگذارجمهوری اسلامی» وقتی میفهمید راهبردی را که انتخاب کرده به نتیجه نمیرسد آن را تغییر میداد.
سردارعلایی گفت:برای مثال ایشان راهبرد خود در باره چگونگی پایان دادن به جنگ عراق با ایران را تغییر داد و با «پذیرش قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل» در ۲۷ تیر ۱۳۶۷ «آتشبس» را پذیرفت و جنگ را تمام کرد و فرمود: «پذیرش قطعنامه تاکتیکی نیست بلکه استراتژی است»
امام خمینی میگفت :«حرف مرد یک کلام نیست و اگر کسی فهمید که در نظرات و تصمیمات خود اشتباه کرده باید از حرف خود برگردد»
«معمارانقلاب» به حاکمیت قانون معتقد بود و پس از خاتمه جنگ تأکید بر بازگشت به قانون اساسی داشت.
سردارعلایی گفت:شاید به همین دلایل بود که خیلیها شیفته منش و رفتار امام خمینی بودند و با تمام وجود او را دوست داشتند. البته او مخالفین و دشمنان زیادی هم داشت، زیرا حرکت وی را با برنامههای خود در تضاد میدیدند./پایان.
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:بخشی از متن این سخنرانی(صحیفه امام؛ ج۹، ص ۲۹۶ - ۳۰۵)
«همان مسیری که ملت داشتند، همین چیزی که اگر می خواهید مطابق با میل خودتان دمکراسی عمل بکنید، دمکراسی این است که آراء اکثریت، و آن هم این طور اکثریت، معتبر است؛ اکثریت هر چه گفتند آرای ایشان معتبر است و لو به خلاف، به ضرر خودشان باشد. شما ولیّ آنها نیستید که بگویید که این به ضرر شماست ما نمی خواهیم بکنیم. شما وکیل آنها هستید؛ ولیّ آنها نیستید. بر طبق آن طوری که خود ملت مسیرش هست.
شما هم خواهش می کنم از اشخاصی که ممکن است یک وقتی یک چیزی را طرح بکنند که این طرح بر خلاف مسیر ملت است، طرحش نکنند از اوّل، لازم نیست، طرح هر مطلبی لازم نیست. لازم نیست هر مطلب صحیحی را اینجا گفتن. شما آن مسائلی که مربوط به وکالتتان هست و آن مسیری که ملت ما دارد، روی آن مسیر راه را بروید، و لو عقیده تان این است که این مسیری که ملت رفته خلاف صلاحش است. خوب، باشد. ملت می خواهد این طور بکند، به ما و شما چه کار دارد؟ خلاف صلاحش را می خواهد. ملت رأی داده؛ رأیی که داده متَّبع است.
امام خمینی :در همه دنیا رأی اکثریت، آن هم یک همچو اکثریتی، آن هم یک فریاد چند ماهه و چند ساله ملت، آن هم این مصیبتهایی که ملت ما در راه این مقصد کشیده اند، انصاف نیست که حالا شما بیایید یک مطلبی بگویید که بر خلاف مسیر است. یعنی انصاف نیست، که نمی شود هم، پیش نمی رود. اگر چنانچه یک چیزی هم گفته بشود، پیش نمی رود؛ برای اینکه اولًا مخالف با وضع وکالت شما هست و شما وکیل نیستید از طرف ملت برای هر چیزی. و ثانیاً بر خلاف مصلحت مملکت است، بر خلاف مصلحت ملت است؛ بر خلاف مصلحت خود آقایان است.»
انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی درتاریخ ۱۲ مرداد ۱۳۵۸برگزارشد واولین جلسه در روز ۲۸ مرداد ۱۳۵۸ با ۷۵ نماینده تشکیل شد.
«مجلس خبرگان قانون اساسی» که متشکل از عالمان دینی، نیروهای مذهبی ـ سیاسی بود توانست در کوتاهترین زمان و با بهرهمندی از رهنمودهای بنیانگذار انقلاب و با درایت و مدیریت شهید بهشتی پس از ۳ ماه تلاش و فعالیت بیوقفه و تشکیل ۶۷ جلسه رسمی علنی کار تدوین قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را در ۲۴ آبانماه ۱۳۵۸ در دوازده فصل و ۱۷۵ اصل و یک مقدمه و مؤخره به انجام رساند و این قانون که نتیجه مبارزات ضداستعماری و ضداستبدادی ملت ایران بود در روزدوشنبه ۱۲ آذر ۱۳۵۸(١٣ محرم ١٤٠٠) به تصویب نهایی ملت ایران رسید.
انتخابات نخستین دوره مجلس خبرگان رهبری در ۱۹ آذر سال ۶۱ برگزار شد.
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:آیاامام خمینی از نظریه «میزان رأی ملت است»برگشت(عدول کرد)؟